{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفر

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفر
باران ریز و تیزی روی آسفالت خیس حیاط مدرسه می‌نشست. زنگ آخر تازه خورده بود و راهروها از سر و صدا خالی شده بودند. همه‌ی بچه‌ها با خنده و سر و صدا از مدرسه بیرون زده بودند، اما برای «سنا»، زمان انگار روی یک نقطه‌ی خاص متوقف شده بود.

سنا توی کتابخانه‌ی ساکت انتهای راهرو نشسته بود، خیره به جلد چرمی یک کتاب قدیمی که اصلاً نمی‌خواندش. توی گوشش، صدای سرزنش‌های مدام بود؛ صدای فشارهای درس‌خوندن، سنگینی مبهمی که ماه‌هاست توی شکمش تیر می‌کشد و هیچ‌کس، هیچ‌کس درک نمی‌کند چقدر درد دارد و چقدر از این فشارها خسته است. حتی مربی باشگاه هم با رفتارهای عجیب و گیج‌کننده‌اش کلافه‌اش کرده بود. دنیا برای سنا خیلی سرد و مبهم شده بود. کتاب را بست، از جاش بلند شد و بی‌هدف از پله‌های اضطراری بالا رفت تا رسید به درِ نیمه‌باز پشت‌بام.

پشت‌بام خلوت بود. هوای سرد به صورتش خورد و لرز انداخت به تنش. رفت لب دیوار سیمانی، سرش را گذاشت روی بازوهایش و بالاخره شکست. بدون صدا، بدون هق‌هق، فقط قطره‌های اشک که توی باد گم می‌شدند. «گریه‌ی بی‌صدا»؛ همانی که کسی نمی‌دیدش.

اما این طرف بام، پشت منبع آب بزرگ، کسی نشسته بود که سنا فکر نمی‌کرد آنجا باشد.

«جونکوک» بود. پسر هفده ساله‌ای که همه‌ی مدرسه‌ی بیرونی‌اش را با یک لبخند همیشگی و بی‌نقص می‌شناختند؛ ستاره‌ی تیم بسکتبال که همیشه باید قوی و بی‌نقص می‌بود. اما هیچ‌کس، پشت آن لبخند، خستگی مفرط، تنهایی و زخم‌های پنهان درونش را نمی‌دید. او هم آمده بود اینجا تا دور از چشم همه، برای لحظاتی نقابِ «پسر قوی» را زمین بگذارد.
صدای لرزش نفس‌های سنا، سکوت پشت‌بام را شکست. جونکوک سرش را بلند کرد و نگاهش به دخترِ همیشه ساکتِ کلاس افتاد که داشت توی تاریکی و باران بی‌صدا می‌لرزید.

جونکوک نگاهی به سنا انداخت، دستی به موهای خیسش کشید و با صدایی آرام که توی باد پیچید، گفت:

— «اینجا برای گریه کردن خیلی سرده… ولی انگار هیچ‌کدام‌مان جای بهتری برای پنهان شدن نداشتیم، مگه نه؟»
دیدگاه ها (۰)

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

ادامه

عشق بی پایان

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁷ویو جونکوکجونکوک... سکو...

تک پارتی

تک پارتی ار تهیونگ روی پشت‌بامِ استودیو نشسته بودیم. بادِ خن...

پارت اول هوا تاریک شده بود و بارون ن...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۸: فض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط