.

.
شهید مصطفی ردانی پور از دوستان خوب من بود.

یک روز دیدم بسیار ناراحت است. علت را جویا شدم، گفت: من مجردم و خوش ندارم وقتی شهید شدم و با پیامبر (ص) رو به رو شدم بگویند او مجرد است.

پس از چندی شهید ردانی پور ازدواج کرد، من شب عروسی ایشان مبلغی پول به عنوان هدیه ازدواج از بین طلاب جمع کردم و صبح زود به خانه ایشان رفتم تا این هدیه را تحویل دهم.

درب منزلشان را که زدم مادرش در را باز کرد، گفتم با مصطفی کار دارم. گفت: مصطفی پس از نماز صبح عازم جبهه شد. همانجا یاد داستان حنظله غسیل الملائکه افتادم و اشک در چشمانم حلقه زد.

مصطفی یک کارت عروسی هم داخل ضریح مطهر حضرت معصومه(سلام الله علیها) انداخته بود و در آن از ایشان دعوت کرده بود تا در عروسی اش شرکت کنند.

خودش می گفت چند وقت بعد از عروسی به حرم کریمه اهل بیت(ع) مشرف شدم و از آن حضرت گلایه کردم که چرا در عروسی من شرکت نکردید.

همان شب آن حضرت را در خواب دیدم که به من گفت چرا گلایه می کنی؟ از کجا می دانی به عروسی ات نیامدم. من آمدم.
دیدگاه ها (۳)

🔴 توسل به حضرت ولی‌عصر(عج)؛ رمز ایستادگی در برابر دشمنان🔹 سر...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

قسمت ۹(بخش اول)

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

زهرا گلی‌زاده رتبه۷ کنکور انسانی ۱۴٠۵:«وقتی از درس خوندن خست...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

رمان اسیر خان پارت سیزدهم ۱۳

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟛: یک قدم نزدیک‌ترصبح روز بعد، ا/ت وارد محو...

رمان انتقام ازدواج کامل

﷽⚠️ «#لالاییِ غفلت» (نامه‌ای به دولت و ملت)✍ابوذر خدادادی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط