در یکی از شب های راهپیمایی مثل خیلی از شب‌های دیگر دوربی

در یکی از شب های راهپیمایی مثل خیلی از شب‌های دیگر، دوربی

در یکی از شب های راهپیمایی مثل خیلی از شب‌های دیگر، دوربین به دست میان جمعیت راه می‌رفتم و از مراسم راهپیمایی برای رسانه شهرمان عکاسی و فیلمبرداری می‌کردم، اول از آقایان عکس گرفتم و بعد، وقتی آن‌ها از مقابلم عبور کردند، چند قاب هم از حضور پرشور بانوان ثبت کردم.

کارم که تمام شد، راه افتادم تا دوباره خودم را به جمع آقایان برسانم، هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدایی شنیدم: پسرم... پسرم...

چند بار صدایم زد، با خودم گفتم این همه جمعیت، شاید مخاطبش من نباشم، اما آرام برگشتم و دیدم حاج‌خانمی با لبخند نگاهم می‌کند.

به من گفت: پسرم، دیشب خوابت را دیدم.

از او خواستم خوابش را تعریف کند.

با شوقی که در چهره‌اش موج می‌زد گفت: خواب دیدم رفتی کربلا، و آنجا مشغول عکاسی از حرم بودی، بعد به حرم حضرت ابوالفضل(ع) رفتی و آنجا بسیار زیبا بود و مشغول تصویربرداری بودی، حرم آن‌قدر زیبا بود که هنوز تصویرش از ذهنم پاک نشده.

بعد مکثی کرد و ادامه داد: وقتی از خواب بیدار شدم، نمیدانستم چه کار کنم، انگار کسی به دلم انداخت که باید برایت هدیه‌ای بخرم، و همان‌جا هدیه‌ای را که با محبت تهیه کرده بود به من داد.

بعضی لحظه‌ها را نمی‌شود با دوربین ثبت کرد، باید در دل نگه‌شان داشت.

🌐 Mobinkhojastehboroumand.ir
🆔 @MobinOfficial
دیدگاه ها (۰)

وقتے دل جهاد گرفت . . . !جشن تولد يڪے از دوستان‌مان بود با ج...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۲صبح زود، هوای سئول ...

(داستان ابراهیم هادی )❤ این تذهبون❤ دردوران دفاع مقدس باهمسر...

*شیلان*هیرسا : با تکون شونه ام چشامو باز کردم از دیدن بابا ت...

داستانک؛ هدیه‌ی امام رضا(ع)💫

ماجرای عنایت حضرت سیدالشهدا علیه السلام به ...

#اشک حسرت #پارت ۱۰۱سعید : برگشتم خونه اصلا حال حوصله نداشتم ...

تک‌پارتی|2گوشی تو درآوردی.+بیا اینجاو به کنار خودت اشاره کرد...

فرهاد پیربال

#اشک حسرت #پارت ۳آسمان : کت وشال گردنش رو مبل بودآیدین یه ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط