بچه هااا حواااسمون به سفره خالی شب یلدای همسایه باشه

بچه هااا حواااسمون به سفره خالی شب یلدای همسایه باشه

متنو بخونین و شیر کنین لطفااً شاید امثال این پیرزنها تو همسایه هامون باشه⇩⇩⇩⇩


شب سردی بود. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها می ذاشت و انعام می گرفت. پیرزن باخودش فکر می کرد چی می شد اونم می تونست میوه بخره ببره خونه. رفت نزدیکتر. چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود. با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه، می تونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش. هم اسراف نمی شد هم بچه هاش شاد می شدن.
برق خوشحالی توی چشماش دوید. دیگه سردش نبود! پیرزن رفت جلو، نشست پای جعبه میوه، تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت: دست نزن نِنه! وَخه برو دُنبال کارت! پیرزن زود بلند شد. خجالت کشید. چند تا از مشتریها نگاهش کردند. صورتش رو قرص گرفت. دوباره سردش شد. راهش رو کشید رفت.
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد: مادر جان… مادر جان! پیرزن ایستاد… برگشت و به زن نگاه کرد! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینا رو برای شما گرفتم! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه… موز و پرتغال و انار...
پیرزن گفت: دستِت دَرد نِکُنه نِنه، مُو مُستَحق نیستُم !
 زن گفت : اما من مستحقم مادر من. مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن. اگه اینا رو نگیری دلمو شکستی! جون بچه هات بگیر!  زن منتظر جواب پیرزن نموند، میوه ها رو داد دست پیرزن و سریع دور شد.
 پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه می کرد. قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش، دوباره گرمش شده بود، با صدای لرزانی گفت: پیر شی ننه…. پیر شی! خیر بیبینی این شب چله مادر!
دیدگاه ها (۱۴)

🔴 امام زمانی بودن سخت نیست فقط جگر میخواد .اگر مردش هستی بسم...

زنی شاغل بودن ممکن است بسیار دشوار باشد، ولی زن شاغل بچه‌دار...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

فصل دوم : جمله ای جبران ناپذیر زنگ ورزش که خورد، همه با سروص...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_11 فصل ششم | او...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

🌿 قسمت چهارم       روزهایی که هیچ‌کس از آن‌ها               ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط