dark life = 45
dark life = 45
کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش رو با کتاب مشغول کنه. ولی نتونست. هر صدای در، هر قدم توی راهرو، قلبش رو به لرزه میانداخت. منتظر بود. منتظر تهیونگ. ولی تهیونگ نیومد. نه برای ناهار. نه برای عصرونه. نه حتی تا غروب.
ساعت هشت شب بود که صدای ماشینها از حیاط اومد. ات کتاب رو بست و به سمت پنجره دوید. سه ماشین شاسیبلند سیاه توی حیاط پارک کرده بودن. درها باز شد و مردهایی با کت و شلوار مشکی پیاده شدن. تهیونگ بینشون بود. ولی... ولی راه رفتنش فرق داشت. قدمهاش سنگینتر بود. شونههاش سفت بود. و صورتش... صورتش توی تاریکی دیده نمیشد، ولی ات میتونست حس کنه که چیزی درست نیست.
تهیونگ وارد عمارت شد. ات توی راهروی ورودی ایستاده بود. لبخند زد. «سلام! خوش اومدی. من... من نگران بودم. دیر کردی.»
تهیونگ ایستاد. بهش نگاه کرد. و ات برای اولین بار بعد از دو هفته، اون نگاه رو دید. اون نگاه سرد و خالی و بیرحم. اون نگاه هیولا. لبخند ات روی صورتش خشک شد. یه قدم عقب رفت. «ت... تهیونگ؟ چی شده؟»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط از کنارش رد شد و به سمت دفترش رفت. در رو محکم بست. ات همونجا توی راهرو موند. دستهاش میلرزید. قلبش تند میزد. چی شده بود؟ چی...
کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش رو با کتاب مشغول کنه. ولی نتونست. هر صدای در، هر قدم توی راهرو، قلبش رو به لرزه میانداخت. منتظر بود. منتظر تهیونگ. ولی تهیونگ نیومد. نه برای ناهار. نه برای عصرونه. نه حتی تا غروب.
ساعت هشت شب بود که صدای ماشینها از حیاط اومد. ات کتاب رو بست و به سمت پنجره دوید. سه ماشین شاسیبلند سیاه توی حیاط پارک کرده بودن. درها باز شد و مردهایی با کت و شلوار مشکی پیاده شدن. تهیونگ بینشون بود. ولی... ولی راه رفتنش فرق داشت. قدمهاش سنگینتر بود. شونههاش سفت بود. و صورتش... صورتش توی تاریکی دیده نمیشد، ولی ات میتونست حس کنه که چیزی درست نیست.
تهیونگ وارد عمارت شد. ات توی راهروی ورودی ایستاده بود. لبخند زد. «سلام! خوش اومدی. من... من نگران بودم. دیر کردی.»
تهیونگ ایستاد. بهش نگاه کرد. و ات برای اولین بار بعد از دو هفته، اون نگاه رو دید. اون نگاه سرد و خالی و بیرحم. اون نگاه هیولا. لبخند ات روی صورتش خشک شد. یه قدم عقب رفت. «ت... تهیونگ؟ چی شده؟»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط از کنارش رد شد و به سمت دفترش رفت. در رو محکم بست. ات همونجا توی راهرو موند. دستهاش میلرزید. قلبش تند میزد. چی شده بود؟ چی...
- ۴۰۷
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط