بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز
می دانم که اهالی این حدود حکایت
مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دامنه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا...

یغما گلرویی
دیدگاه ها (۶)

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسمبی تو از آخر قصه های ما...

بگذار ندانند که رگبارِ گریه‌های من ، از کجای آسمان آب می‌خور...

اونورِ این‌ شب‌ِ کلَک‌، من‌ و ترانه‌ تَک‌ به‌ تَک‌خونه‌ می‌س...

می‌ترسم، مضطربم و با آن که می‌ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر...

می‌ترسم، مضطربم و با آن که می‌ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر...

در من هزار حرف نگفتههزار درد نهفتههزاران هزار دریا هر لحظه د...

در من هزار حرف نگفتههزار درد نهفتههزاران هزار دریا هر لحظه د...

#پاییز_زیباپاییز یعنی صدای هو هوی باد پیچیده در علفزار...پای...

«شنل قرمزی»می رفت بستنی بخرد.اسکناس مچاله ایدر مشت کوچک وهزا...

«شنل قرمزی»می رفت بستنی بخرد.اسکناس مچاله ایدر مشت کوچک وهزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط