part14
کوک: میتونیم از این به بعد صمیمی تر هم بشیم
یه قدم برداشتم عقب
ا/ت: نه لازم نیست دوست عادیم خوبه
یه قدم برداشت جلو
کوک: نمیتونم مثل یه دوست ببینمت
ا/ت: جونگکوک میشه بس کنی
یه قدم برداشتم عقب سرم خورد به دیوار او هم اومد نزدیک تر
کوک: نه نمیشه
دست کشید رو موهام
ا/ت: خوشم نمیاد کسی بهم دست بزنه
کوک: چطور اونروز خوشت میومد تو ترن هوایی دستمو محکم نگه داری
ا/ت:میترسیدم
کوک: وقتایی که به نیاز داری اجازه میدی کسی بهت دست بزنه
ا/ت: جونگکوک من بهت اعتماد دارم
کوک: من گفتم خودم به خودم اعتماد ندارم بعد تو میخوای بهم داشته باشی
ا/ت: چرا وقتی کنار داداشام هستی خیلی مهربونی ولی اینجا پاتو از گلیمت دراز تر میکنی
کوک: جان؟ دوست دارم هرکاری بخوام میکنم
ا/ت: همین الان داد میزنم مینسو بیاد راست میگم
کوک: نمیکنی چون مینسو هم به تو اعتماد کرده
ا/ت: جونگکوک اروم باش
کوک: ا/ت من..
ا/ت: تو چی؟
صورتشو به صورتم نزدیک کرد
کوک: فراموش کردی اون شب کنار من خوابیدی؟
ا/ت: چی؟
کوک: باید تاوانشو بدی
دکمه اول لباسشو باز کرد
نگاهم برداشتم از روش
کوک: خجالت میکشی
با دستش صورتمو گرفت منو سرمو چرخوند سمت خودشو صورتشو به صورتم نزدیک کرد
کوک: از من میترسی؟
با صدای ارومش قلبم به تپش افتاد چیزی جوابشو ندارم یه لبخندی بهم زدو ازم جدا شد
چشمام مثل ابر شده بودن اشکام هم بارون اشکامو پاک کردم
کوک: چرا داد نزدی برات ایندت مهم نبود
دمنوشمو برداشتم و دستام میلرزید کم کم دمنوشمو خوردم
کوک: واقعا با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من یه منحرفم نه بابا خواستم ببینم بهم اعتماد داری هیچکاری نمیخواستم بکنم
ا/ت: به سکته دادن ادما عادت دادی
کوک: اره خوشم میاد من میخوام باهات دوست بشم نه کمتر نه بیشتر بهت قول میدم دیگه نمیترسونمت فقط میخواستم بدونم ازم میترسی یا نه
ا/ت: اره ازت میترسم خب میتونستی همینو ازم بپرسیدی من واقعا ادم ترسویی هستم از همه میترسم کسی و چیزی نیست تو این دنیا من ازش نترسم
کوک: من معذرت میخوام زیاده روی کردم.
ا/ت: نمیبخشمت چون نزدیک بود سکته کنم همش فک میکنم کی فردا میشه گورتو گم کنی از این کشور بریییی
رفت یه گوشه نشست
ا/ت: میشه حرف نزنی
اشک ریختنم تمومی نداشت من الان فهمیدم که حس اصلیم به او چیه ازش متنفرم دشمنم میمونه چشمم به دکه لباسش که باز بود افتاد رفتم کولر زدم
دکمشو بست بعد اومد کنارم
کوک: منو ببخش خیلی خیلی معذرت میخوام پشیمونم میشه گریه نکنی
سرمو گذاشتم رو شونش و بیشتر اشک ریختم دستم به دستش خورد
کوک: ا/ت
ا/ت: بله
کوک: تب داری
دستمو گرفت
کوک: بیا دراز بکش رو تخت
دراز کشیدم پتو گذاشت روم و رفت تو حموم اتاقم
کوک: بیا این حوله یکم خیس کردم بزارش رو پیشونیت..
ا/ت: نمیخوام
#فیک
یه قدم برداشتم عقب
ا/ت: نه لازم نیست دوست عادیم خوبه
یه قدم برداشت جلو
کوک: نمیتونم مثل یه دوست ببینمت
ا/ت: جونگکوک میشه بس کنی
یه قدم برداشتم عقب سرم خورد به دیوار او هم اومد نزدیک تر
کوک: نه نمیشه
دست کشید رو موهام
ا/ت: خوشم نمیاد کسی بهم دست بزنه
کوک: چطور اونروز خوشت میومد تو ترن هوایی دستمو محکم نگه داری
ا/ت:میترسیدم
کوک: وقتایی که به نیاز داری اجازه میدی کسی بهت دست بزنه
ا/ت: جونگکوک من بهت اعتماد دارم
کوک: من گفتم خودم به خودم اعتماد ندارم بعد تو میخوای بهم داشته باشی
ا/ت: چرا وقتی کنار داداشام هستی خیلی مهربونی ولی اینجا پاتو از گلیمت دراز تر میکنی
کوک: جان؟ دوست دارم هرکاری بخوام میکنم
ا/ت: همین الان داد میزنم مینسو بیاد راست میگم
کوک: نمیکنی چون مینسو هم به تو اعتماد کرده
ا/ت: جونگکوک اروم باش
کوک: ا/ت من..
ا/ت: تو چی؟
صورتشو به صورتم نزدیک کرد
کوک: فراموش کردی اون شب کنار من خوابیدی؟
ا/ت: چی؟
کوک: باید تاوانشو بدی
دکمه اول لباسشو باز کرد
نگاهم برداشتم از روش
کوک: خجالت میکشی
با دستش صورتمو گرفت منو سرمو چرخوند سمت خودشو صورتشو به صورتم نزدیک کرد
کوک: از من میترسی؟
با صدای ارومش قلبم به تپش افتاد چیزی جوابشو ندارم یه لبخندی بهم زدو ازم جدا شد
چشمام مثل ابر شده بودن اشکام هم بارون اشکامو پاک کردم
کوک: چرا داد نزدی برات ایندت مهم نبود
دمنوشمو برداشتم و دستام میلرزید کم کم دمنوشمو خوردم
کوک: واقعا با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من یه منحرفم نه بابا خواستم ببینم بهم اعتماد داری هیچکاری نمیخواستم بکنم
ا/ت: به سکته دادن ادما عادت دادی
کوک: اره خوشم میاد من میخوام باهات دوست بشم نه کمتر نه بیشتر بهت قول میدم دیگه نمیترسونمت فقط میخواستم بدونم ازم میترسی یا نه
ا/ت: اره ازت میترسم خب میتونستی همینو ازم بپرسیدی من واقعا ادم ترسویی هستم از همه میترسم کسی و چیزی نیست تو این دنیا من ازش نترسم
کوک: من معذرت میخوام زیاده روی کردم.
ا/ت: نمیبخشمت چون نزدیک بود سکته کنم همش فک میکنم کی فردا میشه گورتو گم کنی از این کشور بریییی
رفت یه گوشه نشست
ا/ت: میشه حرف نزنی
اشک ریختنم تمومی نداشت من الان فهمیدم که حس اصلیم به او چیه ازش متنفرم دشمنم میمونه چشمم به دکه لباسش که باز بود افتاد رفتم کولر زدم
دکمشو بست بعد اومد کنارم
کوک: منو ببخش خیلی خیلی معذرت میخوام پشیمونم میشه گریه نکنی
سرمو گذاشتم رو شونش و بیشتر اشک ریختم دستم به دستش خورد
کوک: ا/ت
ا/ت: بله
کوک: تب داری
دستمو گرفت
کوک: بیا دراز بکش رو تخت
دراز کشیدم پتو گذاشت روم و رفت تو حموم اتاقم
کوک: بیا این حوله یکم خیس کردم بزارش رو پیشونیت..
ا/ت: نمیخوام
#فیک
- ۷۱.۳k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط