یونا هنوز نگران به اطراف نگاه میکرد، اما بورام با لحنی آ
یونا هنوز نگران به اطراف نگاه میکرد، اما بورام با لحنی آرام و جدی گفت:
– یونا… برو خونه. من اینجا رو جمع میکنم. تو باید استراحت کنی.
یونا دلش نمیخواست تنها بگذاردش، اما وقتی جدیت خواهرش را دید، آهی کشید و با پای زخمیاش آرام آرام به سمت خانه رفت.
بورام نفس عمیقی کشید و دوباره رو به مغازهی ویران شده کرد. تکههای شیشه را با دقت جمع کرد، گلدانهای شکسته را کنار گذاشت، خاک و گلهای لهشده را با دستهای خودش جارو کرد. هر بار که ساقهی بیجان یک گل را لمس میکرد، انگار زخمی روی قلبش تازه میشد.
ساعتها گذشت. تاریکی شب آرام آرام روی کوچه افتاد. چراغهای زرد مغازه روشن بود و تنها سایهی خمیدهی بورام بود که بیوقفه بین قفسهها و زمین رفت و آمد میکرد.
انگشتانش زخم شده بودند، اما دست برنمیداشت. انگار با تمیز کردن مغازه میخواست غم و خشم دلش را هم پاک کند.
نزدیک نیمهشب، بالاخره روی صندلی پشت پیشخوان نشست. شانههایش از خستگی خم شده بود. دستهایش را روی میز گذاشت و سرش را آرام روی آن گذاشت. بوی محو گلهای شکسته هنوز در هوا بود.
زمزمهای آرام از لبهایش بیرون آمد:
– ببخشید… نتونستم ازتون مراقبت کنم.
چشمهایش سنگین شد و در همان تاریکی و سکوت،
بیصدا خوابش برد.
بعد از نزدیک یک ساعت کار بیوقفه، آخرین تکههای شیشه و گلدان شکسته را جمع کرد. دستهایش پر از خراش بود و نفسهایش سنگین.
چراغهای مغازه را خاموش کرد، در را آرام بست و قفل زد. تابلوی کوچک «تعطیل است» را جلوی در آویزان کرد.
چند لحظه ایستاد، به پشت شیشهی تاریک نگاه کرد؛ بوی گلهای شکسته هنوز در ذهنش مانده بود. نفس عمیقی کشید و آرام به سمت خانه قدم برداشت.
– یونا… برو خونه. من اینجا رو جمع میکنم. تو باید استراحت کنی.
یونا دلش نمیخواست تنها بگذاردش، اما وقتی جدیت خواهرش را دید، آهی کشید و با پای زخمیاش آرام آرام به سمت خانه رفت.
بورام نفس عمیقی کشید و دوباره رو به مغازهی ویران شده کرد. تکههای شیشه را با دقت جمع کرد، گلدانهای شکسته را کنار گذاشت، خاک و گلهای لهشده را با دستهای خودش جارو کرد. هر بار که ساقهی بیجان یک گل را لمس میکرد، انگار زخمی روی قلبش تازه میشد.
ساعتها گذشت. تاریکی شب آرام آرام روی کوچه افتاد. چراغهای زرد مغازه روشن بود و تنها سایهی خمیدهی بورام بود که بیوقفه بین قفسهها و زمین رفت و آمد میکرد.
انگشتانش زخم شده بودند، اما دست برنمیداشت. انگار با تمیز کردن مغازه میخواست غم و خشم دلش را هم پاک کند.
نزدیک نیمهشب، بالاخره روی صندلی پشت پیشخوان نشست. شانههایش از خستگی خم شده بود. دستهایش را روی میز گذاشت و سرش را آرام روی آن گذاشت. بوی محو گلهای شکسته هنوز در هوا بود.
زمزمهای آرام از لبهایش بیرون آمد:
– ببخشید… نتونستم ازتون مراقبت کنم.
چشمهایش سنگین شد و در همان تاریکی و سکوت،
بیصدا خوابش برد.
بعد از نزدیک یک ساعت کار بیوقفه، آخرین تکههای شیشه و گلدان شکسته را جمع کرد. دستهایش پر از خراش بود و نفسهایش سنگین.
چراغهای مغازه را خاموش کرد، در را آرام بست و قفل زد. تابلوی کوچک «تعطیل است» را جلوی در آویزان کرد.
چند لحظه ایستاد، به پشت شیشهی تاریک نگاه کرد؛ بوی گلهای شکسته هنوز در ذهنش مانده بود. نفس عمیقی کشید و آرام به سمت خانه قدم برداشت.
- ۲۳.۸k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط