🌹 رزهای خونین
🌹 رزهای خونین
پارت اول
صبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گلفروشی مشغول کار بود.
یونا: آخیش... بالاخره تموم شد.
آخرین دستهگل رو روی میز گذاشت و به ساعت نگاه کرد.
یونا: هفت و نیم؟! 😐
یونا: من چرا انقدر زود بیدار شدم آخه؟
گوشیش رو برداشت و یه نگاه به پیامهاش انداخت.
دوست یونا: یونااااا، امروز بعد از کار میای بیرون؟ 🥹
یونا: نه بابا، خستهام. میخوام برم خونه بخوابم 😂
دوست یونا: تو همیشه خستهای!
یونا: چون همیشه کار میکنم؟ 😂
گوشی رو گذاشت کنار و شروع کرد به مرتب کردن گلها.
چند دقیقه بعد، زنگ بالای در به صدا دراومد.
مشتری: سلام.
یونا: سلام، خوش اومدین. 🌹
مشتری: یه دستهگل میخوام برای تولد همسرم.
یونا: چه رنگی دوست دارن؟
مشتری: خودش گفته رز قرمز دوست داره.
یونا خندید.
یونا: پس انتخاب آسون شد.
چند تا رز قرمز برداشت و شروع کرد به درست کردن دستهگل.
مشتری: خودت اینجا کار میکنی؟
یونا: آره، این گلفروشی مال خودمه.
مشتری: چه جالب. خیلی قشنگه.
یونا: مرسییی. 🥹
دستهگل رو آماده کرد و تحویلش داد.
مشتری پول رو پرداخت کرد و رفت.
یونا نفس راحتی کشید.
یونا: خب... یکی دیگه هم رفت.
دوباره مشغول کار شد.
چند ساعت گذشت.
حدود ظهر، یونا جلوی مغازه ایستاده بود و داشت گلدونهای بیرون رو آب میداد.
همون موقع یه ماشین مشکی چند متر اونطرفتر آروم توقف کرد.
یونا اصلاً متوجهش نشد.
داخل ماشین، تهیونگ روی صندلی عقب نشسته بود.
مردی که کنار او بود، آروم گفت:
مرد: رئیس؟
تهیونگ: هوم؟
مرد: مطمئنی خودشِ اونه؟
تهیونگ نگاهش رو از روی شیشه برداشت و به یونا خیره شد.
تهیونگ: آره.
مرد: چند وقته زیر نظرشه؟
تهیونگ: چند ماه.
مرد: پس چرا الان؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
تهیونگ: چون دیگه وقتشه.
مرد: امشب؟
تهیونگ: نه.
نگاهش هنوز روی یونا بود.
تهیونگ: فردا صبح.
مرد: باشه رئیس.
ماشین دوباره حرکت کرد و از جلوی مغازه دور شد.
یونا که تازه گلدونها رو آب داده بود، برگشت داخل.
یونا: عجب روز آرومی...
گوشیش رو برداشت و به ساعت نگاه کرد.
یونا: فقط کاش فردا هم همینقدر آروم باشه.
اما یونا نمیدونست...
فردا قرار نبود حتی شبیه امروز باشه. 🖤🌹
پارت اول
صبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گلفروشی مشغول کار بود.
یونا: آخیش... بالاخره تموم شد.
آخرین دستهگل رو روی میز گذاشت و به ساعت نگاه کرد.
یونا: هفت و نیم؟! 😐
یونا: من چرا انقدر زود بیدار شدم آخه؟
گوشیش رو برداشت و یه نگاه به پیامهاش انداخت.
دوست یونا: یونااااا، امروز بعد از کار میای بیرون؟ 🥹
یونا: نه بابا، خستهام. میخوام برم خونه بخوابم 😂
دوست یونا: تو همیشه خستهای!
یونا: چون همیشه کار میکنم؟ 😂
گوشی رو گذاشت کنار و شروع کرد به مرتب کردن گلها.
چند دقیقه بعد، زنگ بالای در به صدا دراومد.
مشتری: سلام.
یونا: سلام، خوش اومدین. 🌹
مشتری: یه دستهگل میخوام برای تولد همسرم.
یونا: چه رنگی دوست دارن؟
مشتری: خودش گفته رز قرمز دوست داره.
یونا خندید.
یونا: پس انتخاب آسون شد.
چند تا رز قرمز برداشت و شروع کرد به درست کردن دستهگل.
مشتری: خودت اینجا کار میکنی؟
یونا: آره، این گلفروشی مال خودمه.
مشتری: چه جالب. خیلی قشنگه.
یونا: مرسییی. 🥹
دستهگل رو آماده کرد و تحویلش داد.
مشتری پول رو پرداخت کرد و رفت.
یونا نفس راحتی کشید.
یونا: خب... یکی دیگه هم رفت.
دوباره مشغول کار شد.
چند ساعت گذشت.
حدود ظهر، یونا جلوی مغازه ایستاده بود و داشت گلدونهای بیرون رو آب میداد.
همون موقع یه ماشین مشکی چند متر اونطرفتر آروم توقف کرد.
یونا اصلاً متوجهش نشد.
داخل ماشین، تهیونگ روی صندلی عقب نشسته بود.
مردی که کنار او بود، آروم گفت:
مرد: رئیس؟
تهیونگ: هوم؟
مرد: مطمئنی خودشِ اونه؟
تهیونگ نگاهش رو از روی شیشه برداشت و به یونا خیره شد.
تهیونگ: آره.
مرد: چند وقته زیر نظرشه؟
تهیونگ: چند ماه.
مرد: پس چرا الان؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
تهیونگ: چون دیگه وقتشه.
مرد: امشب؟
تهیونگ: نه.
نگاهش هنوز روی یونا بود.
تهیونگ: فردا صبح.
مرد: باشه رئیس.
ماشین دوباره حرکت کرد و از جلوی مغازه دور شد.
یونا که تازه گلدونها رو آب داده بود، برگشت داخل.
یونا: عجب روز آرومی...
گوشیش رو برداشت و به ساعت نگاه کرد.
یونا: فقط کاش فردا هم همینقدر آروم باشه.
اما یونا نمیدونست...
فردا قرار نبود حتی شبیه امروز باشه. 🖤🌹
- ۱.۲k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط