✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل هفتم: هیچکس اینجا نبود
---
از پنجره بیرون پریدم. روی لبهی طاقچه ایستادم. یک قدم تا تاریکی.
و بعد صدایی شنیدم.
افتادن.
برگشتم. از پشت شیشه، دیدم که کاساندرا از تخت افتاد. روی زمین. مثل کسی که تیر خورده. بدنش شروع کرد به لرزیدن. دستهایش به اطراف میکوبید. سرش.
تشنج.
لعنتی.
من باید میرفتم. کارم تمام بود. آن پیرمرد مرده بود. من قاتل بودم. نه پرستار. نه ناجی.
و بعد دیدم که چطور روی زمین میلرزد. چطور دهانش باز است و زبانش را گاز میگیرد. چطور چشمهایش — آن چشمهای بنفش — به عقب برگشتهاند.
لعنتی. لعنتی. لعنتی.
برگشتم. از طاقچه به داخل پریدم. کنارش زانو زدم.
— هی. هی! تو چه مرگته؟
جوابی نداد. فقط میلرزید. مثل پرندهای که بالش شکسته. مثل... مینا.
نه. به مینا فکر نکن.
دستهایم را روی شانهاش گذاشتم. نمیدانستم چه کار کنم. من آدم میکشم. بلد نیستم چطور یک نفر را زنده نگه دارم.
چیزی در کیفم بود. همیشه هست.
یک تکه چرم. یک شیشهی کوچک با مایعِ سبز. یک باند.
چرم را برداشتم. دهانش را باز کردم. چرم را بین دندانهایش گذاشتم.
— بجوش. بجوش تا زبونت رو گاز نگیری.
دستهایش را گرفتم. سرد بودند. یخ. بلندش کردم. سبک بود. خیلی سبک. مثل یک مشت استخوان. روی تخت گذاشتمش. سرش را روی بالش.
شیشهی سبز را برداشتم. جوشوندهای از یک پیرزنِ عطار. درش را باز کردم. بوی نعنا و عسل و چیزی تلخ.
دستم را زیر سرش گذاشتم. سرش را بالا آوردم. شیشه را به لبش نزدیک کردم.
— بخور. بخور.
نوشید. نصفش را. نصفش روی لباسش ریخت. اما نوشید.
و بعد... آرام شد.
لرزشها کم شد. بدنش شل شد. نفسهایش منظم شد. چشمهایش بسته بود.
من ایستادم. کنار تخت. به او نگاه کردم.
چرا؟
چرا برگشتم؟ چرا نرفتم؟ من نه ناجیام. نه مهربان. من پانزده سال است که فقط میکشم. پانزده سال است که فقط انتقام.
اما وقتی روی زمین میلرزید... وقتی مثل پرندهای زخمی بود... دلم سوخت.
و این را سالها بود که حس نکرده بودم.
به صورتش نگاه کردم. آن چشمهای بسته. آن موهای سیاه روی بالش. آن پوستِ رنگپریده. آن روبانهای نازک روی تنش. آن زخمهای روی پشتش — من دیدم. وقتی روی زمین افتاد، لباسش کنار رفت. خطهای کمربند. تازه. سرخ.
پدرش زده بود.
دستم را روی پیشانیاش گذاشتم. سرد بود. ولی زنده. نفس میکشید.
— کاساندرا روینتا — زیر لب گفتم. — تو از من هم شکستهتری.
به جسدِ هالووی روی زمین نگاه کردم. بعد به او. بعد به پنجرهی باز.
من باید میرفتم. باید.
اما نرفتم.
روی صندلیِ کنار تخت نشستم. پالتویم را درآوردم. و به او نگاه کردم.
فقط تا صبح. فقط تا وقتی که مطمئن شوم نفس میکشد.
و در دلم، چیزی که سالها مرده بود، تکان خورد.
---
پایان فصل هفتم.
---
فصل هشتم: «صبحی که هیچکس انتظارش را نداشت» — بهزودی.
«من آمده بودم که یک نفر را بکشم. اما ماندم که یک نفر را زنده نگه دارم. و آن شب، برای اولین بار، فهمیدم که شاید... شاید من هم هنوز زندهام.»
— جیون جونگکوک
فصل هفتم: هیچکس اینجا نبود
---
از پنجره بیرون پریدم. روی لبهی طاقچه ایستادم. یک قدم تا تاریکی.
و بعد صدایی شنیدم.
افتادن.
برگشتم. از پشت شیشه، دیدم که کاساندرا از تخت افتاد. روی زمین. مثل کسی که تیر خورده. بدنش شروع کرد به لرزیدن. دستهایش به اطراف میکوبید. سرش.
تشنج.
لعنتی.
من باید میرفتم. کارم تمام بود. آن پیرمرد مرده بود. من قاتل بودم. نه پرستار. نه ناجی.
و بعد دیدم که چطور روی زمین میلرزد. چطور دهانش باز است و زبانش را گاز میگیرد. چطور چشمهایش — آن چشمهای بنفش — به عقب برگشتهاند.
لعنتی. لعنتی. لعنتی.
برگشتم. از طاقچه به داخل پریدم. کنارش زانو زدم.
— هی. هی! تو چه مرگته؟
جوابی نداد. فقط میلرزید. مثل پرندهای که بالش شکسته. مثل... مینا.
نه. به مینا فکر نکن.
دستهایم را روی شانهاش گذاشتم. نمیدانستم چه کار کنم. من آدم میکشم. بلد نیستم چطور یک نفر را زنده نگه دارم.
چیزی در کیفم بود. همیشه هست.
یک تکه چرم. یک شیشهی کوچک با مایعِ سبز. یک باند.
چرم را برداشتم. دهانش را باز کردم. چرم را بین دندانهایش گذاشتم.
— بجوش. بجوش تا زبونت رو گاز نگیری.
دستهایش را گرفتم. سرد بودند. یخ. بلندش کردم. سبک بود. خیلی سبک. مثل یک مشت استخوان. روی تخت گذاشتمش. سرش را روی بالش.
شیشهی سبز را برداشتم. جوشوندهای از یک پیرزنِ عطار. درش را باز کردم. بوی نعنا و عسل و چیزی تلخ.
دستم را زیر سرش گذاشتم. سرش را بالا آوردم. شیشه را به لبش نزدیک کردم.
— بخور. بخور.
نوشید. نصفش را. نصفش روی لباسش ریخت. اما نوشید.
و بعد... آرام شد.
لرزشها کم شد. بدنش شل شد. نفسهایش منظم شد. چشمهایش بسته بود.
من ایستادم. کنار تخت. به او نگاه کردم.
چرا؟
چرا برگشتم؟ چرا نرفتم؟ من نه ناجیام. نه مهربان. من پانزده سال است که فقط میکشم. پانزده سال است که فقط انتقام.
اما وقتی روی زمین میلرزید... وقتی مثل پرندهای زخمی بود... دلم سوخت.
و این را سالها بود که حس نکرده بودم.
به صورتش نگاه کردم. آن چشمهای بسته. آن موهای سیاه روی بالش. آن پوستِ رنگپریده. آن روبانهای نازک روی تنش. آن زخمهای روی پشتش — من دیدم. وقتی روی زمین افتاد، لباسش کنار رفت. خطهای کمربند. تازه. سرخ.
پدرش زده بود.
دستم را روی پیشانیاش گذاشتم. سرد بود. ولی زنده. نفس میکشید.
— کاساندرا روینتا — زیر لب گفتم. — تو از من هم شکستهتری.
به جسدِ هالووی روی زمین نگاه کردم. بعد به او. بعد به پنجرهی باز.
من باید میرفتم. باید.
اما نرفتم.
روی صندلیِ کنار تخت نشستم. پالتویم را درآوردم. و به او نگاه کردم.
فقط تا صبح. فقط تا وقتی که مطمئن شوم نفس میکشد.
و در دلم، چیزی که سالها مرده بود، تکان خورد.
---
پایان فصل هفتم.
---
فصل هشتم: «صبحی که هیچکس انتظارش را نداشت» — بهزودی.
«من آمده بودم که یک نفر را بکشم. اما ماندم که یک نفر را زنده نگه دارم. و آن شب، برای اولین بار، فهمیدم که شاید... شاید من هم هنوز زندهام.»
— جیون جونگکوک
- ۳.۱k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط