روزها گذشت ، هفته ها گذشت ، ماه ها گذشت ، سال ها را می ش

روزها گذشت ، هفته ها گذشت ، ماه ها گذشت ، سال ها را می شمارم هشت سال گذشت پس چرا تازه ای ؟
روز رفتنت را خوب یادم هست،
با اشک چشم رفتنت را بدرقه کردم
من اشک ریختم برای نبودنت ،
سالها از رفتنت میگذرد اما هنوز نمی دانم این دخترک سرگشته صبح ها چه دلیلی برای بیدار شدن از خواب دارد
و با چه امیدی روزهایش را به آغوش شب می سپارد
حتی نمی دانم لبخندهایش قدرت نقاب نهادن بر آشوب درونش و یا اشک هایش قدرتی برای کاستن از سنگینی حجم اندوهش دارد یا نه.
بعد از رفتنت آنقدر دنیا خالی شد که صدای پای عابران هم آزارم میدهد،
رفتنت بوی کهنگی نمی دهد ،
کاش کهنه می شد غم ندیدنت
کاش بودی ، این همه شتابت برای چه بود؟
چه زود حسرت نداشتنت را تجربه ام کردی .
کاش آرزویی ، رویایی برایم باقی میگذاشتی
کاش یک شب بیایی و دستانم را بگیری تا به سوی آبی بی کران پرواز کنیم ...
دیدگاه ها (۲۱)

باباجونِ مهربونماز وقتی رفتی، انگار تمام من را با خودت بردی...

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

پروانه جان

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت یازدهم | انتخاب منزن هنوز جلوی در ایستاد...

فیک جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط