𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷
_بخش اول_
دنیا پر از آدمهایی است که همدیگر را گم گردهاند؛
ولی من دیگر گمت نمیکنم. - عباس معروفی
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
توی برف ها میدویم پاهایمان در سطح نرم برف فرو میرود و برف های درحال باریدن به صورتمان میخورند و باعث میشود بیشتر احساس یخ زدن بکنیم ولی مهم نیست.دستانم را پر از برف میکنم و برف ها را توی صورتش میکوبم
نفسش از سرما بند میآید"این نامردیه!"
میخندم"اوه نه بابا؟!پس جبران کن!"
مقدار کمی برف برمیدارد و فشرده اش میکند و توی بازویم میکوبد مثل گلوله عمل میکند و واقعاً مرا نیممتر به عقب پرت میکند"چرا انقد خشن؟!"
لبخند میزند"وقتشه یاد بگیری چطور برف بازی کنی"۰
نیم ساعت بعد درحالی که میلرزیم و از سرما سرخ شده ایم از راه میانبر توی کتابخانه اسلیتیرین میدویم.کنار شومینه مینشینیم و چای های همیشه آماده را بر میداریم هیچکس توی کتابخانه نیست.سال به سال دانش آموزان کمتر میشوند.سال اول که بودیم در یک کلاس جا نمیشدیم اما حالا فقط بیست نفر سال ششم اسلیتیرینی داریم.از این رو جمع ها صمیمانه تر و دوستی هایمان عمیق تر است رو به سوروس میکنم"دیدی خوش گذشت؟"
توی بلوز آستین بلند مشکی اش جمع شده موهای سیاهش که کمی بلند شده روی صورتش ریخته و نوک انگشتانش از سرما سرخ شده سر تکان میدهد و میگوید"فکر کنم از موندن تو کتابخونه بهتر بود"
چون احمق هستیم هردویمان فقط بلوز به تن داشتیم و حتی لباس گرمی با خودمان نبردیم و حالا داریم یخ میزنیم کمی نزدیک تر به او و شومینه مینشینم تا بلکه کمی گرم شوم"ممنونم که اومدی شازده"
لبخند میزند"ممنون که پیشنهاد کردی"
میدانم به زودی بچه ها از مهمانی برمیگردند و قرار است برایمان حرف در بیاورند ولی خب...عیبی ندارد.فکر نکنم بدم بیاید برای من و اسنیپ جوان شایعه بسازند خدایا چه دارم میگویم!اگر کسی صدای افکارم را میشنید؟وای خدایا!نگاهی به او میاندازم و نمیتوانم انکار کنم که چشمانش چقدر قشنگ اند...وای ری لعنت به تو خفه شو!حتما چیز خورم کرده اند.صدای او رشته افکارم را پاره میکند"میدونی بعد از فارغ التحصیلی باید بریم تو دم و دستگاه دارک لرد؟"
سرم را بالا میآورم"منم حس خوبی به این ماجرا ندارم."
میگوید"تعجب کردم که تو قبل از همه عضو جنبش شدی."
میگویم"پدر و مادر من بخاطر همین یارو مردن.من سه سال تو خونه خالهم شکنجه شدم...بلاخره باید بتونم یه کاری برای کودکی نابود شدهم بکنم!"
نگاهم میکند"من نمیدونستم...برای پدرومادرت متاسفم"
من هم نگاهش میکنم"فکر کنم یکم از تراژدی هام مونده که برات نگفتم.ولی...حوصله سربر و طولانیه.بیخیالش"
دستش را زیر چانه اش میگذارد"میخوام بشنوم"
لبخند میزنم و شروع به تعریف کردن میکنم از آموزش های پدرم از سیب دزدی با مکس از زیر زمین مارگارت از گریه ها و اشکهای شبانه ام از شرطبندی در کازینو ها از پیدا کردن ویل و مرگ ناگهانی مارگارت از خانه ویل و در نهایت آمدن به هاگوارتز.او تمام مدت در سکوت گوش میکند توی حرفم نمیپرد و رنجم را سبک نمیشمارد و این ویژگی ترغیبم میکند که در آغوش بگیرمش.سوروس قدبلند شریف ساکت و دوست داشتنی!وقتی حرفم تمام میشود انگشتان کشیده اش را روی شانه ام میگذارد"متاسفم ری."
تا کنون به جز برای مبارزه مرا لمس نکرده بود.هیچوقت.چه حس عجیبی!
میگویم"تقصیر تو نیست سوروس.ممنونم که گوش دادی.خیلی برام با ارزشه"
بلند میشود و به سمتم دستش را دراز میکند دستش را میگیرم و بلندم میکند"برو خوابگاه.لباساتم عوض کن اینا یخ کردن.موهاتو خشک کن سردرد نگیری"
لبخند میزنم"باشه.ممنون سی.خوش گذشت"
سر تکان میدهد"به منم همینطور"
میگویم"شب بخیر شازده.فردا میبینمت"
درجواب میگوید"شب بخیر"
_بخش اول_
دنیا پر از آدمهایی است که همدیگر را گم گردهاند؛
ولی من دیگر گمت نمیکنم. - عباس معروفی
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
توی برف ها میدویم پاهایمان در سطح نرم برف فرو میرود و برف های درحال باریدن به صورتمان میخورند و باعث میشود بیشتر احساس یخ زدن بکنیم ولی مهم نیست.دستانم را پر از برف میکنم و برف ها را توی صورتش میکوبم
نفسش از سرما بند میآید"این نامردیه!"
میخندم"اوه نه بابا؟!پس جبران کن!"
مقدار کمی برف برمیدارد و فشرده اش میکند و توی بازویم میکوبد مثل گلوله عمل میکند و واقعاً مرا نیممتر به عقب پرت میکند"چرا انقد خشن؟!"
لبخند میزند"وقتشه یاد بگیری چطور برف بازی کنی"۰
نیم ساعت بعد درحالی که میلرزیم و از سرما سرخ شده ایم از راه میانبر توی کتابخانه اسلیتیرین میدویم.کنار شومینه مینشینیم و چای های همیشه آماده را بر میداریم هیچکس توی کتابخانه نیست.سال به سال دانش آموزان کمتر میشوند.سال اول که بودیم در یک کلاس جا نمیشدیم اما حالا فقط بیست نفر سال ششم اسلیتیرینی داریم.از این رو جمع ها صمیمانه تر و دوستی هایمان عمیق تر است رو به سوروس میکنم"دیدی خوش گذشت؟"
توی بلوز آستین بلند مشکی اش جمع شده موهای سیاهش که کمی بلند شده روی صورتش ریخته و نوک انگشتانش از سرما سرخ شده سر تکان میدهد و میگوید"فکر کنم از موندن تو کتابخونه بهتر بود"
چون احمق هستیم هردویمان فقط بلوز به تن داشتیم و حتی لباس گرمی با خودمان نبردیم و حالا داریم یخ میزنیم کمی نزدیک تر به او و شومینه مینشینم تا بلکه کمی گرم شوم"ممنونم که اومدی شازده"
لبخند میزند"ممنون که پیشنهاد کردی"
میدانم به زودی بچه ها از مهمانی برمیگردند و قرار است برایمان حرف در بیاورند ولی خب...عیبی ندارد.فکر نکنم بدم بیاید برای من و اسنیپ جوان شایعه بسازند خدایا چه دارم میگویم!اگر کسی صدای افکارم را میشنید؟وای خدایا!نگاهی به او میاندازم و نمیتوانم انکار کنم که چشمانش چقدر قشنگ اند...وای ری لعنت به تو خفه شو!حتما چیز خورم کرده اند.صدای او رشته افکارم را پاره میکند"میدونی بعد از فارغ التحصیلی باید بریم تو دم و دستگاه دارک لرد؟"
سرم را بالا میآورم"منم حس خوبی به این ماجرا ندارم."
میگوید"تعجب کردم که تو قبل از همه عضو جنبش شدی."
میگویم"پدر و مادر من بخاطر همین یارو مردن.من سه سال تو خونه خالهم شکنجه شدم...بلاخره باید بتونم یه کاری برای کودکی نابود شدهم بکنم!"
نگاهم میکند"من نمیدونستم...برای پدرومادرت متاسفم"
من هم نگاهش میکنم"فکر کنم یکم از تراژدی هام مونده که برات نگفتم.ولی...حوصله سربر و طولانیه.بیخیالش"
دستش را زیر چانه اش میگذارد"میخوام بشنوم"
لبخند میزنم و شروع به تعریف کردن میکنم از آموزش های پدرم از سیب دزدی با مکس از زیر زمین مارگارت از گریه ها و اشکهای شبانه ام از شرطبندی در کازینو ها از پیدا کردن ویل و مرگ ناگهانی مارگارت از خانه ویل و در نهایت آمدن به هاگوارتز.او تمام مدت در سکوت گوش میکند توی حرفم نمیپرد و رنجم را سبک نمیشمارد و این ویژگی ترغیبم میکند که در آغوش بگیرمش.سوروس قدبلند شریف ساکت و دوست داشتنی!وقتی حرفم تمام میشود انگشتان کشیده اش را روی شانه ام میگذارد"متاسفم ری."
تا کنون به جز برای مبارزه مرا لمس نکرده بود.هیچوقت.چه حس عجیبی!
میگویم"تقصیر تو نیست سوروس.ممنونم که گوش دادی.خیلی برام با ارزشه"
بلند میشود و به سمتم دستش را دراز میکند دستش را میگیرم و بلندم میکند"برو خوابگاه.لباساتم عوض کن اینا یخ کردن.موهاتو خشک کن سردرد نگیری"
لبخند میزنم"باشه.ممنون سی.خوش گذشت"
سر تکان میدهد"به منم همینطور"
میگویم"شب بخیر شازده.فردا میبینمت"
درجواب میگوید"شب بخیر"
- ۷۹
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط