{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرم عاشق مادرم بود....

پدرم عاشق مادرم بود....
ولی هرگز به او نگفت.....
اما وقتی مادرم بیمار شد.....
طبیب تب سنج را در دهان پدرم میگذاشت.......
دیدگاه ها (۹)

ﺑﭽــــﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﮑـــﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺯﻧﺒــــﻮﺭﻫﺎ ﻧﯿﺶ ...

ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻛﻌﺒﻪ ﺟﻪ ﺣﺎﺟﺖ! ...

:(((

گاهی یک حرف؛یک زمستان ادم را گرم نگه می دارد؛چرا ساکتی...؟؟؟...

حاجت داری بنویس یا علی مددی

پارت یک و اینو بگم که ات ۲۳ سالشه و جیمین هم ۲۳، ...

فیک: (زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...)ویو ات:سلام،من ی...

دنیای ما

* 🥺 هیچ‌چیزی مثل وقتی بچه‌مون بی‌حال میشه و بدنش داغه، آدمو ...

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

رمان پرده های خونی توضیحات :نقش ها:کوک، تهیونگ، ا. ت، رزا، ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط