ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
Part : twenty one
ویوی تهیونگ :
اون شب از ترس اینکه جونگ کوک حالش بد بشه یا درد داشته باشه یا تب داشته باشه اصلا نخوابیدم ...
مرتب ضربان قلبشو چک میکردم و پشت دستمو روی پیشونیش میذاشتم تا ببینم تب داره یا نه ...
فقط هرگاه میخواست تکون بخوره یا برگرده صدای آخ یا آیی از دهنش خارج میشد ...
وقتی برای بار پنجم دستمو پشت پیشونیش گذاشتم احساس کردم یکم تب داره ، برای همین پا شدم یه پارچه رو با آب تقریبا خنک خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم ...
توی همون ثانیه چشماشو باز کرد و گفت :
_تهیونگ داری چی کار میکنی ؟
+تب داری قشنگم... فقط خواستم تبتو بیارم پایین ...
_آها ... ام ، تهیونگ تو هیچ نخوابیدی ؟😥
_نه جونگ کوکم ، من همین الانشم توی یه رویا ام 😅❤️
دوباره پارچه رو برداشتم و آبشو عوض کردم و دوباره گذاشتمش روی پیشونیش...
_ازت ممنونم تهیونگ ...
+ام... خب ... خواهش میکنم، یعنی وظیفهم بود درواقع ... چون خودم این بلا رو سرت اوردم 😓🥺
_هی هی ، تند نرو تهیونگی ، تلافیشو سرت در میارم ...
به محض گفتن این جمله سرشو بالا اورد لباشو رو لبام کوبوند و به معنای واقعی کلمه گاز گرفت ، اونقدری بد که اشک تو چشمام جمع شد و کل وجودم درد رو حس کرد ...
لبام رودخونه ی خون شده بود جونگ کوک با ولع لیس میزد ...
_اگه کسی ما رو ببینه فکر میکنه زامبی ها بهمون حمله کردن 😅😂
+همینطوره خرگوش وحشی 😅❤️
جونگ کوک سرش رو به سمت بالا برد جوری که انگار چیزی باعث حواس پرتیش شده...
_تهیونگ ، تو هیچ وقت به من نگفتی این شاخ ها یا این دم یا حتی خودت چی هستی ؟!!
+دلت واقعا میخواد بدونی ، خرگوش کنجکاو من ؟
+آله 🥺❤️
+هوفففف... از دست تو جئون فوضول ، مثل این که هیچ چیز از نظرت پنهون نمیمونه!
_خب ...؟
+خب ببین قضیش خیلی مفصله ... یعنی ... یعنی فرض کن که مادرت یه انسان باشه و پدرت ... پدرت ...
_چی ؟...
+ یه شیطان باشه ...
جونگ کوک خشکش زد ، انگار یه سطل یخ روش خالی کرده باشن ...
+وقتی اون شیطان یعنی ... پدرم با یه ظاهر انسانی به دنیای آدما اومده بود ، عاشق مادر نوجوون من شده بود و مادرم هم عاشق اون شد و بعد از آشنایی اون دو تا باهم من به وجود اومدم ...
ادامه دادم :
+ اما از اون جایی که اون شیطان باید به دنیای خودش برمیگشت و نمیتونست یه انسان رو با خودش ببره پس مادرم رو با یه بچه تو شکمش ترک کرد ...
+ مادرم هم بعد از اینکه حامله شد از خونه فرار کرد و وقتی که دیگه نتونست ادامه بده به خونه برگشت اما پدربزرگم حاظر نشد که دوباره اونو قبول کنه و مادرم هم بعد از زایمانش مرد و پدربزرگم منو بزرگ کرد ...
اما هیچ وقت درباره اون راز بهش نگفتم ...
_متأسفم تهیونگ ...
+چیزی نیست که براش متاسف باشی ماه زیبای من ...
خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم و اجازه دادم توی آغوشم ذوب شه ...
هردومون همدیگر رو بغل گرفته بودیم و پلک هامون سنگین و سنگین تر میشد و بلاخره هر دو به خواب رفتیم ...
کامنت فراموش نشه قشنگام 🥺❤
Part : twenty one
ویوی تهیونگ :
اون شب از ترس اینکه جونگ کوک حالش بد بشه یا درد داشته باشه یا تب داشته باشه اصلا نخوابیدم ...
مرتب ضربان قلبشو چک میکردم و پشت دستمو روی پیشونیش میذاشتم تا ببینم تب داره یا نه ...
فقط هرگاه میخواست تکون بخوره یا برگرده صدای آخ یا آیی از دهنش خارج میشد ...
وقتی برای بار پنجم دستمو پشت پیشونیش گذاشتم احساس کردم یکم تب داره ، برای همین پا شدم یه پارچه رو با آب تقریبا خنک خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم ...
توی همون ثانیه چشماشو باز کرد و گفت :
_تهیونگ داری چی کار میکنی ؟
+تب داری قشنگم... فقط خواستم تبتو بیارم پایین ...
_آها ... ام ، تهیونگ تو هیچ نخوابیدی ؟😥
_نه جونگ کوکم ، من همین الانشم توی یه رویا ام 😅❤️
دوباره پارچه رو برداشتم و آبشو عوض کردم و دوباره گذاشتمش روی پیشونیش...
_ازت ممنونم تهیونگ ...
+ام... خب ... خواهش میکنم، یعنی وظیفهم بود درواقع ... چون خودم این بلا رو سرت اوردم 😓🥺
_هی هی ، تند نرو تهیونگی ، تلافیشو سرت در میارم ...
به محض گفتن این جمله سرشو بالا اورد لباشو رو لبام کوبوند و به معنای واقعی کلمه گاز گرفت ، اونقدری بد که اشک تو چشمام جمع شد و کل وجودم درد رو حس کرد ...
لبام رودخونه ی خون شده بود جونگ کوک با ولع لیس میزد ...
_اگه کسی ما رو ببینه فکر میکنه زامبی ها بهمون حمله کردن 😅😂
+همینطوره خرگوش وحشی 😅❤️
جونگ کوک سرش رو به سمت بالا برد جوری که انگار چیزی باعث حواس پرتیش شده...
_تهیونگ ، تو هیچ وقت به من نگفتی این شاخ ها یا این دم یا حتی خودت چی هستی ؟!!
+دلت واقعا میخواد بدونی ، خرگوش کنجکاو من ؟
+آله 🥺❤️
+هوفففف... از دست تو جئون فوضول ، مثل این که هیچ چیز از نظرت پنهون نمیمونه!
_خب ...؟
+خب ببین قضیش خیلی مفصله ... یعنی ... یعنی فرض کن که مادرت یه انسان باشه و پدرت ... پدرت ...
_چی ؟...
+ یه شیطان باشه ...
جونگ کوک خشکش زد ، انگار یه سطل یخ روش خالی کرده باشن ...
+وقتی اون شیطان یعنی ... پدرم با یه ظاهر انسانی به دنیای آدما اومده بود ، عاشق مادر نوجوون من شده بود و مادرم هم عاشق اون شد و بعد از آشنایی اون دو تا باهم من به وجود اومدم ...
ادامه دادم :
+ اما از اون جایی که اون شیطان باید به دنیای خودش برمیگشت و نمیتونست یه انسان رو با خودش ببره پس مادرم رو با یه بچه تو شکمش ترک کرد ...
+ مادرم هم بعد از اینکه حامله شد از خونه فرار کرد و وقتی که دیگه نتونست ادامه بده به خونه برگشت اما پدربزرگم حاظر نشد که دوباره اونو قبول کنه و مادرم هم بعد از زایمانش مرد و پدربزرگم منو بزرگ کرد ...
اما هیچ وقت درباره اون راز بهش نگفتم ...
_متأسفم تهیونگ ...
+چیزی نیست که براش متاسف باشی ماه زیبای من ...
خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم و اجازه دادم توی آغوشم ذوب شه ...
هردومون همدیگر رو بغل گرفته بودیم و پلک هامون سنگین و سنگین تر میشد و بلاخره هر دو به خواب رفتیم ...
کامنت فراموش نشه قشنگام 🥺❤
- ۱.۰k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط