سرد و سوزنده7
سرد و سوزنده7
---
پارت ۷
ساعت نزدیک سه صبح بود. بار دیگه به حالت عادی برگشته بود، اما ذهن ات هنوز درگیر صدای کوک بود.
"به من همه چیت ربط داره!"
اون جمله مثل زنگ تو سرش میپیچید. با عصبانیت در اتاق رو کوبید، نوا پشت سرش وارد شد.
ـ داره دیوونهم میکنه نوا...
ـ اون فقط... غیرتی شده بود. یه مرد وقتی یکی رو واقعا بخواد...
ات پوزخند زد.
ـ اون فقط میخواد کنترلم کنه. همون طور که تو خونهش دستور میده، اینجام فکر میکنه رئیس منه.
نوا لبهاش رو جمع کرد، چیزی نگفت. چون میدونست هر چی بگه الان فایده نداره.
**
صبح فردا... سکوت سردی بین ات و کوک حاکم بود. هر دو سر میز نشسته بودن، ولی حرفی نمیزدن. پدربزرگ با کنجکاوی نگاهشون میکرد.
ـ شب گذشته خوش گذشت؟
ات بدون اینکه نگاه کنه گفت:
ـ عالی بود. تا لحظهای که کتککاری شد.
کوک فقط قهوهش رو مزه کرد.
پدربزرگ آهی کشید.
ـ شما دو تا مثل آتیش و باروتید. من میخواستم این سفر یه فرصت باشه برای شناختن هم. نه اینکه...
کوک حرفش رو برید:
ـ اون هیچ علاقهای نداره چیزی رو بشناسه. فقط دنبال اینه که منو عصبی کنه.
ـ من؟! تویی که وسط بار با اون یارو دعوا راه انداختی!
پدربزرگ سرفهای کرد تا بحث رو قطع کنه.
ـ من یه پیشنهاد دارم. امروز تا شب با هم بیرون برید. تنها. نه نوا، نه معامله، نه هیچ چیز دیگهای.
یه چالش: اگه تونستید بدون جر و بحث برگردید، من دیگه تو ازدواج شما دخالت نمیکنم.
ات با چشمای گرد نگاهش کرد.
ـ جدی؟
ـ کاملاً.
کوک پوزخند زد.
ـ قبوله.
ات با لجبازی گفت:
ـ باشه، منم میخوام ثابت کنم میتونم کنار این آدم یه روز زنده بمونم!
پدربزرگ آروم زیر لب گفت:
ـ امیدوارم فقط زنده بمونید...
---https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
---
پارت ۷
ساعت نزدیک سه صبح بود. بار دیگه به حالت عادی برگشته بود، اما ذهن ات هنوز درگیر صدای کوک بود.
"به من همه چیت ربط داره!"
اون جمله مثل زنگ تو سرش میپیچید. با عصبانیت در اتاق رو کوبید، نوا پشت سرش وارد شد.
ـ داره دیوونهم میکنه نوا...
ـ اون فقط... غیرتی شده بود. یه مرد وقتی یکی رو واقعا بخواد...
ات پوزخند زد.
ـ اون فقط میخواد کنترلم کنه. همون طور که تو خونهش دستور میده، اینجام فکر میکنه رئیس منه.
نوا لبهاش رو جمع کرد، چیزی نگفت. چون میدونست هر چی بگه الان فایده نداره.
**
صبح فردا... سکوت سردی بین ات و کوک حاکم بود. هر دو سر میز نشسته بودن، ولی حرفی نمیزدن. پدربزرگ با کنجکاوی نگاهشون میکرد.
ـ شب گذشته خوش گذشت؟
ات بدون اینکه نگاه کنه گفت:
ـ عالی بود. تا لحظهای که کتککاری شد.
کوک فقط قهوهش رو مزه کرد.
پدربزرگ آهی کشید.
ـ شما دو تا مثل آتیش و باروتید. من میخواستم این سفر یه فرصت باشه برای شناختن هم. نه اینکه...
کوک حرفش رو برید:
ـ اون هیچ علاقهای نداره چیزی رو بشناسه. فقط دنبال اینه که منو عصبی کنه.
ـ من؟! تویی که وسط بار با اون یارو دعوا راه انداختی!
پدربزرگ سرفهای کرد تا بحث رو قطع کنه.
ـ من یه پیشنهاد دارم. امروز تا شب با هم بیرون برید. تنها. نه نوا، نه معامله، نه هیچ چیز دیگهای.
یه چالش: اگه تونستید بدون جر و بحث برگردید، من دیگه تو ازدواج شما دخالت نمیکنم.
ات با چشمای گرد نگاهش کرد.
ـ جدی؟
ـ کاملاً.
کوک پوزخند زد.
ـ قبوله.
ات با لجبازی گفت:
ـ باشه، منم میخوام ثابت کنم میتونم کنار این آدم یه روز زنده بمونم!
پدربزرگ آروم زیر لب گفت:
ـ امیدوارم فقط زنده بمونید...
---https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
- ۶.۸k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط