{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Arirang Part 3

جیمین: هِی تو حق نداری منو اذیت کنی من از تو بزرگترم !!!!
جونکوک: ولی هیونگ من که اذیتت نمیکنم ،من فقط واقعیت رو گفتم همین ،مگه تخصیر منه ژنرال مین حال وزیر اعظم رو گرفت !؟
جیمین: ... واقعاً اون این کارو کرد؟
جونکوک: مگه شوخی داریم هیونگ
جیمین: زیاد
جونکوک: باشه ولی این شوخی نبود ،حالا میخوای چیکار کنی؟ گفتی میخوای ازش تشکر به عمل بیاری ( خنده دیوسانه )
جیمین: نه
جونکوک: اِااااا هیونگ اخیراً بد قول شدیا !
جیمین : 😑چی به تو میرسه ها؟ اون ...اون عوضی باید بخواد که اصلاً خبر نداره دلیلی هم نداره خبردار بشه
جونکوک: باشه هیونگ خون خودتو کثیف نکن صورت هولوییت چروک میوفته ها
جیمین: بیشرفو ببینا ...
جونکوک: اصلاً تو چرا از ژنرال مین متنفری؟
جیمین: ... چون،،،، چون ترسناکه
جونکوک: ها!؟!؟!؟؟؟؟؟ این دیگه چه دلیلیه؟
جیمین ناگهان دست به کمر زد و با سری بالا گفت
جیمین: خیلی هم دلیل موجهیه خیلی هم درسته مگه ندیدیش با اون پوست سفیدش و چشماش که مثل گربه های وحشی میمونه من ....
جونکوک: اما هیونگ تو که گربه دوست داشتی ...
جیمین:( افکار) خدایا چرا حافظه این شاهزادرو اینقدر خوب آفریدی؟ چرا؟ برای چیییی؟
جیمین: نه از گربه های شمشیر به دست خون ریز اصلاً کل خاندان مین ! نه اصلاً کل مردم دِگو دیوونن ،اصلا مثل اهریمن ها برای غذا خون میخورن یکی اون مین یونگی! یکی هم اون ژنرال کیم!!! اون که رسماً یه کابوس زندست
جونکوک در حالی که یک جام دیگه سر میکشید گفت
جونکوک: هیونگ دیگه داری اغراق می‌کنیا ،اونام آدمن دیگه چرا اینجوری می‌کنی...
جیمین: تو یه شاهزاده خرگوش نما دل رحم گوگولی مگولی هستی تو تاحالا یه آلفا خشن ترسناک از نزدیک ندیدی
جونکوک که حسابی مست شده بود با حالتی با نمک چشم هاشو بست و با لُپ های باد کرده فکر کرد و ناگهان گفت
جونکوک: چرا هیونگ من فرمانده نامجون رو موقع تمرین دیدم اونم خیلی گُنده و قوی خشنه
جیمین: هوووم 😈 اونو کجا دیدی شیطون ؟ رفته بودی چشم چرونی ها؟؟؟
جونکوک: هیووووووونگاااااااا ،نه من ،،،،من ،،،من چیزه ،من داشتم رَد میشدم
جیمین: آها که رَد می‌شدی ،به کجا رد میشدی ها؟... چیه خرگوشک ،از فرمانده نامجون خوشت میاد ،میخوای برات جورش کنم هوم؟
جونکوک ناگهان سرخ شد و خودشو داخل یک کوسَن کوچک پنهان کرد
جونکوک: نه ،نه نمی‌دونم اصلاً اَه ... من خوابم میاد هیونگ
جیمین: نخیر امشب از زیر زبونت میکشم شاهزاده کوچولو هیچ راه فراری هم نداری!!!
( صدای در و ورود پیشکار سلطنتی)
پیشکار: عالیجناب جئون ،،، مادرتون ملکه دستور دادن فردا در دربار حاضر بشید چون ظاهراً عالیجناب پادشاه قصد دارن براتون یک محافظ انتخاب کنند .
جونکوک با شنیدن اون جمله با لذتی فراوان لبخند زد و تقریباً از خوشحالی جیغ خفیفی زد
جیمین هم کمی خندید و گفت
جیمین: بفرما عالی شد ! حالا که محافظ رسمیت معرفی بشه راحت میتونی با اون به شهر بیای حتی میتونی به مهمون خونه مروارید سیاه هم بیای!!! هی حتی ممکنه نامجون باشه اون محافظ پدرت بوده نه ممکنه پدرت اونو برای تو بزاره و یکی دیگر و برداره !
جونکوک:(با لبخند عمیق) وای هیونگ نمی‌دونم ولی خیلی خوشحالم حالا راحت میتونم از قصر برم بیرون بدون اینکه پدرم یه ارتش دنبالم راه بندازه !!! این عالیههههه
جیمین: تبریک میگم خرگوش سلطنتی
جونکوک: هیووونگ من خرگوش نیستم!
جیمین فقط بلند خندید و با علامتی به پیشکار فهماند که اونها رو تنها بزارند ... شب اونها طولانی بود .
( دژ غربی مرز شمالی )
( صدای به زانو افتادن یک فرد زره پوش)
سرباز: قربان نگهبان خائن رو پیدا کردیم همون‌طور که گفته بودید در حال فرار از مسیر کوهستانی گرفتیمش.
نگهبان نگاهی وحشت زده به ژنرال رو بروش دوخت که نشسته بود رو صندلی سر نگهبان در تاریکی سیاهچال برج دژ نگهبانی مرزی ...
احساس ترس بدی داشت داخل اون دخمه بوی خاکستر سوخته مرگ میومد و از اون وحشت ناک تر .... مردی بود که با زره نظامی
شمشیر به دست با آرامشی مرگبار و یک نیم ماسک( ماسکی که فقط دهان و بینی و بخش پایینی صورت را میپوشاند) بَبر نما به چهره نشسته بود مرد حتی برای نگاه کردن به نگهبان پلک هم نمی‌زد نگاه تیز و برنده چشم های درخشان آلفا در تاریکی نشان دهنده انعکاس وحشت نگهبان بود ...
نگهبان: ( همراه با لکنت زیاد) ژ،،،،ژ،،،،ژنر،،،،ژنرا،،،،،،
ژنرال: پول؟
نگهبان با وحشت ناگهان خود را به چکمه های مرد نشسته رساند و شروع به التماس کرد ...
نگهبان: ببخشید ،منو ببخشید ،منو ببَ...
( صدای افتادن چیزی در آب کِدر
... بین سنگ فرش ها)
بعد چند ثانیه ژنرال پاشو بالا آورد و با وارد کردن فشار کوچکی بدن بدون سر نگهبان را روی زمین انداخت .... و از روی صندلی بلند شد و با ساعد بندش به آرومی خون روی شمشیرش رو تمیز کرد ...
#MyArirang
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۷ 🖤به انبار قدیمی رسیدیم. هوا تاریک بود و صدای باد از ...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁴توی راه برگشت به خونه، جیمین با اخم و سکوت، پش...

𓆩 پارت ۶۰ 𓆪 🖤جیمین دستور داد تمام درهای عمارت قفل شوند.ات با...

قسمت بیست و یک

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷ویو میکا_____سرش رو ب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p70لبخند هوانگ آروم محو شد._«پس بریم درب...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹یک سال و نیم بعد______...

همسر غیره منتظره

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁶مین‌جو: شما همو می‌شناسید؟سومیاو با ت...

{عشق بی پایان}پارت:۲اون...اونهمون پسریه که تو کتاب بود؟؟؟پشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط