{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۷ 🖤

پارت ۲۷ 🖤

به انبار قدیمی رسیدیم. هوا تاریک بود و صدای باد از بین ساختمان‌های متروکه می‌پیچید.

جیمین قبل از ورود گفت: — «همه حواستون جمع باشه. ممکنه تله باشه.»

داخل شدیم.

مین‌سو وسط انبار ایستاده بود، اما تنها نبود؛ همان افسر سابق پلیس کنارش بود.

جیمین با دیدنش خشکش زد.

— «تو...»

مرد لبخند زد: — «بالاخره دوباره همدیگه رو دیدیم.»

مین‌سو گفت: — «تمام این سال‌ها فکر می‌کردی من دشمن اصلی‌ام.»

جیمین اخم کرد: — «پس تو فقط عروسک اون بودی؟»

مین‌سو سرش رو پایین انداخت.

— «اولش آره... ولی بعد فهمیدم نمی‌تونم برای همیشه بازیچه باشم.»

جونگ‌کوک جلو رفت: — «پس چرا ات رو هدف گرفتی؟»

مین‌سو به من نگاه کرد.

— «چون می‌دونستم تنها چیزی هستی که باعث میشه شما همه با هم متحد بشید.»

همان لحظه صدای پلیس‌ها از بیرون آمد.

جیمین لبخند زد.

— «این بار دیگه راه فراری نداری.»

اما افسر سابق ناگهان به سمت در دوید.

جونگ‌کوک فریاد زد:

— «نذارید فرار کنه!» 🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۸ 🖤افسر سابق با عجله از در پشتی فرار کرد. جیمین و چند ...

پارت ۲۹ 🖤چند روز بعد، همه‌چیز آرام‌تر شده بود. پرونده بسته ش...

تولد مهم ترین فرد زندگیم نزدیکه🎉🎊🥳🎉🥳🎉🥳🎊🥳🎉

قربون جیمینیم برم💜

پارت ۲۶ 🖤چراغ‌ها خاموش بود و فقط نور گوشی‌ها راهرو رو روشن م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط