{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁴

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁴
توی راه برگشت به خونه، جیمین با اخم و سکوت، پشت فرمان نشسته بود و حتی یه نگاه هم به جونکوک نمیکرد.

جونکوک که از این سکوت کلافه شده بود، با لحن ناز و خواهش‌آمیز گفت:
«ببخشید دیگه... سر به سرش نمیذارم.»

جیمین بدون اینکه نگاه کنه:
«کوک، میدونی اگه مدیر میومد و استادتون رو خوابیده میدید، اخراجش میکرد؟»

جونکوک با خونسردی:
«آره... ولی تو چرا انقدر براش نگران بودی؟»

یه مکث کوتاه.

بعد با اون لبخند شیطنت‌آمیز و نگاه زیرکانه، ادامه داد:
«نکنه عاشقش شدی، کلک؟»

جیمین یهو ترمز زد. برگشت و با چشمان گرد شده به جونکوک نگاه کرد:
«من میگم کرم نریز، تو میگی عاشق شدی؟! جالبه واقعاً!»

جونکوک با خنده:
«خب معلومه! تو که اصلاً به کسی اهمیت نمیدی، حالا یهو نگران استادِ سرد و خشک شدی؟!»

جیمین با ناراحتی:
«نگران این بودم که اخراج نشه! چون اگه اخراج بشه، من باید تا آخر ترم جای خالیش رو پر کنم!»

جونکوک با نگاه مشکوک:
«آهان... پس فقط به فکر خودتی؟»

جیمین:
«دقیقاً! حالا خفه شو و بذار رانندگی کنم!»



وقتی رسیدن خونه، جیمین ماشین رو پارک کرد و سریع پیاده شد.

جونکوک دنبالش دوید:
«جیمین! وایسا! ببین من فقط شوخی کردم!»

جیمین در خونه رو باز کرد و بدون نگاه کردن گفت:
«شوخیِ تو مثل اون داروی بیهوشیه که انداختی توی آب استاد!»

جونکوک با خنده:
«خب حداقل قبول کن که خنده‌دار بود!»

جیمین برگشت و با نگاهی که بین خنده و ناراحتی بود، گفت:
«کوک... تو یه روزی منو به کشتن میدی...»

جونکوک با ذوق:
«پس قهر تمومه؟»

جیمین:
«نه! هنوز قهرم!»

و رفت توی اتاقش و در رو بست.


جونکوک پشت در موند و با خودش گفت:
«خب... حداقل یه چیز رو فهمیدم. جیمین به استاد یونگی اهمیت میده... حتی اگه خودش قبول نکنه!»

و با یه لبخند شیطنت‌آمیز، به سمت اتاق خودش رفت.

فردا

توی کلاس، جیمین داشت جزوهاش رو مرور میکرد که یه پسر با عجله وارد شد و گفت:
«برادرِ جونکوک کیه؟»

جیمین با وحشت بلند شد:
«منم. چیزی شده؟»

پسر با نفسنفس:
«جونکوک کفشش رو کرده تو چشم یکی از پسرا! الان تو دفتر مدیره!»

جیمین بدون اینکه کیفش رو برداره، دوید سمت دفتر مدیر.



دفتر مدیر

جونکوک با خونسردی کامل روی صندلی لم داده بود و با بیخیالی داشت دفترچهی جلوش رو خطخطی میکرد. مدیر پشت میز نشسته بود و با نگاه عصبانی بهش خیره شده بود.

جیمین نفسنفسزنان وارد اتاق شد و با صدای بلند:
«اینا چی میگن کوک؟! تو واقعاً کفشت رو تو چشم اون پسره کردی؟!»

جونکوک با اون نگاه معصوم و بیگناه:
«آره... ولی تقصیر من نبود! اون بهم گفت خر! بعد خواست بغلم کنه که کفشمو تا ته کردم تو چشمش... تازه بازوش رو هم گاز گرفتم!»

جیمین با ناباوری:
«کوک! اگه پلیس بیاد چی؟! اگه ازت شکایت کنه؟!»

جونکوک با خونسردی:
«مگه تقصیر منه؟ اون گفت خر!»

جیمین دیگه نمیدونست چیکار کنه. نگاهش به مدیر افتاد که با صورت درهم، داشت با تلفن حرف میزد.

جیمین با خودش گفت: «تنها کسی که میتونه کمک کنه... تهیونگه...»

سریع گوشیش رو برداشت و شماره تهیونگ رو گرفت.



چند ثانیه بعد، تهیونگ جواب داد:

«جیمین؟ چه خبره؟»

جیمین با صدای لرزان:
«تهیونگ... خواهش میکنم بیا دانشگاه... کوک رو دارن میبرن بازداشتگاه... کفشش رو کرده تو چشم یه پسر!»

تهیونگ با لحن جدی:
«چی؟! اون وروجک بازم شیطنت کرده؟!»

جیمین با التماس:
«تهیونگ، تو سرهنگی... میتونی کمک کنی نزارن ببرنش...»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد و بعد با آهی گفت:
«باشه... الان میام. ولی بهش بگو تا من برسم، هیچی نگه و هیچ کاری نکنه!»

جیمین با امید:
«ممنون تهیونگ!»



توی دفتر، جونکوک با نگاه به جیمین گفت:
«به کی زنگ زدی؟»

جیمین با نگاه تیز:
«به یه نفر که میتونه جلوی بازداشتت رو بگیره. ولی اگه میدونستی چقدر به خاطرت دردسر درست کردی، دیگه انقدر بیخیال نبودی!»

جونکوک با لبخند:
«آره دیگه... ولی میدونی، اون پسر واقعاً خر بود!»

جیمین با ناامیدی سرش رو تکون داد.

امروز تولدم بود واسه همین پارتو طولانی نوشتم🌱
دیدگاه ها (۱۶)

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶تهیونگ با سرعت خودش رو به دانشگاه رسوند و مستق...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷³جیمین با عجله وارد کلاس شد. نفسنفس میزد و موها...

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط