⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p70
لبخند هوانگ آروم محو شد.
_«پس بریم دربارهی شورا صحبت کنیم...»
نگاهش برای آخرین بار روی نینا نشست.
«البته، بعداً فرصت میکنیم بیشتر با هم آشنا بشیم.»
این جمله، بیشتر شبیه یک هشدار بود تا یک احوالپرسی.
نینا فقط نگاهش کرد.
اما تا وقتی آقای هوانگ از کنارشون رد نشد...
دستش از شنل جیمین جدا نشد.
درِ اتاق شورا پشت سر آقای هوانگ بسته شد.
صدای قفل شدنش توی راهروی سنگی پیچید.
دو نگهبان روبهروی در، بیحرکت ایستاده بودن انگار حتی حق نداشتند به داخل فکر کنن.
چندتا خدمتکار که تا چند لحظه قبل مشغول رفتوآمد بودن، حالا با عجله از اون قسمت دور شدن.
نینا هنوز همونجا ایستاده بود.
نگاهش روی دری مونده بود که هوانگ از اون عبور کرده بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد نفسش رو با صدا بیرون داد.
«بالاخره رفت...»
جیمین که قصد داشت به سمت راهروی دیگهای بره، مکث کوتاهی کرد.
«بیا.»
بدون غر زدن دنبالش راه افتاد.
راهرو خلوتتر از قبل بود.
نور عصر از پنجرههای بلند، روی فرشهای تیرهی قلعه افتاده بود و ذرات گرد و غبار در هوا شناور بودن.
مدتی فقط صدای قدمهایشون شنیده میشد.
بعد نینا سکوت رو شکست.
«یه چیزی بگم، ولی نخند.»
«قول نمیدم.»
نینا با اخم نگاهش کرد.
«اصلاً تو که نمیخندی.»
«حرفت؟»
نینا شونههاش را بالا انداخت.
_«اون آقای هوانگ...»
کمی دنبال کلمه گشت.
«دقیقاً شبیه همون خونآشامهای ترسناک فیلمها بود.»
جیمین ابرویی بالا برد.
«یعنی؟»
«همونهایی که از اول فیلم معلومه آخرش قراره همه رو بدبخت کنن.»
جیمین چیزی نگفت.
نینا با هیجان ادامه داد:
«اون لبخندش... اصلاً طبیعی نبود. انگار هر لحظه ممکن بود نیشهاش رو نشون بده و یکی رو گاز بگیره.»
جیمین خیلی آروم گفت:
«بهش نگو.»
نینا با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«چون احتمالاً خوشش میاد.»
نینا چند لحظه ساکت شد.
بعد خندش گرفت.
«جدی میگی؟»
«بله.»
«یعنی اگه بهش بگم شبیه خونآشامهای فیلمهاست، خوشحال میشه؟»
«ممکنه ازت تشکر هم بکنه.»
نینا با وحشت ساختگی گفت:
«نه، ممنون! همین که دور و برم نباشه کافیه.»
به پیچ راهرو رسیدن.
از پنجره، باغ قلعه دیده میشد؛ درختهای بلند با برگهای تیره و فوارهای که آبش زیر نور غروب برق میزد.
نینا لحظهای ایستاد.
«راستی...»
جیمین نگاهش کرد.
«روز اول که تو رو دیدم، از تو هم همینقدر میترسیدم.»
«میدونم.»
p70
لبخند هوانگ آروم محو شد.
_«پس بریم دربارهی شورا صحبت کنیم...»
نگاهش برای آخرین بار روی نینا نشست.
«البته، بعداً فرصت میکنیم بیشتر با هم آشنا بشیم.»
این جمله، بیشتر شبیه یک هشدار بود تا یک احوالپرسی.
نینا فقط نگاهش کرد.
اما تا وقتی آقای هوانگ از کنارشون رد نشد...
دستش از شنل جیمین جدا نشد.
درِ اتاق شورا پشت سر آقای هوانگ بسته شد.
صدای قفل شدنش توی راهروی سنگی پیچید.
دو نگهبان روبهروی در، بیحرکت ایستاده بودن انگار حتی حق نداشتند به داخل فکر کنن.
چندتا خدمتکار که تا چند لحظه قبل مشغول رفتوآمد بودن، حالا با عجله از اون قسمت دور شدن.
نینا هنوز همونجا ایستاده بود.
نگاهش روی دری مونده بود که هوانگ از اون عبور کرده بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد نفسش رو با صدا بیرون داد.
«بالاخره رفت...»
جیمین که قصد داشت به سمت راهروی دیگهای بره، مکث کوتاهی کرد.
«بیا.»
بدون غر زدن دنبالش راه افتاد.
راهرو خلوتتر از قبل بود.
نور عصر از پنجرههای بلند، روی فرشهای تیرهی قلعه افتاده بود و ذرات گرد و غبار در هوا شناور بودن.
مدتی فقط صدای قدمهایشون شنیده میشد.
بعد نینا سکوت رو شکست.
«یه چیزی بگم، ولی نخند.»
«قول نمیدم.»
نینا با اخم نگاهش کرد.
«اصلاً تو که نمیخندی.»
«حرفت؟»
نینا شونههاش را بالا انداخت.
_«اون آقای هوانگ...»
کمی دنبال کلمه گشت.
«دقیقاً شبیه همون خونآشامهای ترسناک فیلمها بود.»
جیمین ابرویی بالا برد.
«یعنی؟»
«همونهایی که از اول فیلم معلومه آخرش قراره همه رو بدبخت کنن.»
جیمین چیزی نگفت.
نینا با هیجان ادامه داد:
«اون لبخندش... اصلاً طبیعی نبود. انگار هر لحظه ممکن بود نیشهاش رو نشون بده و یکی رو گاز بگیره.»
جیمین خیلی آروم گفت:
«بهش نگو.»
نینا با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«چون احتمالاً خوشش میاد.»
نینا چند لحظه ساکت شد.
بعد خندش گرفت.
«جدی میگی؟»
«بله.»
«یعنی اگه بهش بگم شبیه خونآشامهای فیلمهاست، خوشحال میشه؟»
«ممکنه ازت تشکر هم بکنه.»
نینا با وحشت ساختگی گفت:
«نه، ممنون! همین که دور و برم نباشه کافیه.»
به پیچ راهرو رسیدن.
از پنجره، باغ قلعه دیده میشد؛ درختهای بلند با برگهای تیره و فوارهای که آبش زیر نور غروب برق میزد.
نینا لحظهای ایستاد.
«راستی...»
جیمین نگاهش کرد.
«روز اول که تو رو دیدم، از تو هم همینقدر میترسیدم.»
«میدونم.»
- ۱.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط