#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹
یک سال و نیم بعد____________________
رینا توی دفترش نشسته بود. یه اتاق بزرگ توی طبقهی سوم عمارت که مخصوص خودش کرده بود.
دیوارهاش پر از نقشه و عکس و اسناد بود.
همه میگفتن رینا خطرناکترین رئیس مافیایی شد که تا حالا دیدند. چون نه تنها بیرحم بود، بلکه باهوش بود. هر حرکتش حساب شده. هر تصمیمش دقیق.
اون شب، ساعت ۱۱ بود که یکی از محافظها در رو زد.
رینا: بیا تو.
محافظ: خانم رینا... یه خبر داریم.
رینا: بگو.
محافظ: یکی از محافظهای سابق یونگی رو پیدا کردیم. زندهس. میگه اطلاعات مهمی داره.
رینا نگاهش کرد. چشماش ذرهای تغییر نکرد.
رینا: بیارش اینجا.
---
چند دقیقه بعد، یه مرد با صورتی زخمی و کهنه توی دفترش بود.
همون محافظی که شب حمله، خبر مردن یونگی رو آورده بود.
رینا: تو هنوز زندهای؟
محافظ: خانم رینا... خواهش میکنم... من اون شب دروغ گفتم...
رینا بلند شد. رفت جلو. نگاهش سرد بود.
رینا: چه دروغی؟
محافظ: یونگی نمرد... من دیدمش... زنده بود... ولی بهم گفت به تو بگم مرده...
رینا برای اولین بار توی یک سال و نیم، صورتش تغییر کرد.
رینا: چی؟!
محافظ: اون گفت باید اینکارو کنم تا تو رو نجات بدم... خانوادهی پارک دنبالش بودن... اگه میدونستن تو براش مهمی، تو رو میکشتن...
رینا مشتش رو گره کرد. دستش میلرزید.
رینا: پس کجاست؟! الان کجاست؟!
محافظ: نمیدونم... ولی توی اون شب، یه جای مخفی داشت... یه خونهی امن...
رینا: کجا؟!
محافظ: توی شمال... یه ویلا... فقط خودش میدونست...
رینا برگشت سمت پنجره.
نگاهش به تاریکی شب خیره شد.
دستش رفت سمت گردنبند.
رینا با خودش: یونگی... زندهای؟!
چشمانش برای اولین بار بعد از ماهها، خیس شد.
ولی سریع اشکاش رو پاک کرد.
برگشت به محافظ.
رینا: اگه یه کلمه دروغ گفته باشی... خودت میدونی چیش میاد.
محافظ: به خدا راست میگم خانم رینا...
رینا: برو.
محافظ رفت.
رینا تنها موند.
به عکس یونگی که روی دیوار بود نگاه کرد.
رینا: اگه زندهای... پس چرا نیومدی...؟ چرا منو تنها گذاشتی...؟
صداش میلرزید.
ولی بعد، چشمانش دوباره سرد شد.
رینا: ولی حالا فرقی نمیکنه. من دیگه اون رینای سابق نیستم. حالا یا میای یا نه... من راه خودم رو رفتم.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننننننن 🎀🔪
آقا به بهههعهه فصل جدبددددددد،
پوستر چطور؟؟؟
شرطا رسید بهم تو کامنتا پرنسسام
شرط:
لایک: ۳۱ تا
کامنت:۱۵ تا
بازنشر: ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹
یک سال و نیم بعد____________________
رینا توی دفترش نشسته بود. یه اتاق بزرگ توی طبقهی سوم عمارت که مخصوص خودش کرده بود.
دیوارهاش پر از نقشه و عکس و اسناد بود.
همه میگفتن رینا خطرناکترین رئیس مافیایی شد که تا حالا دیدند. چون نه تنها بیرحم بود، بلکه باهوش بود. هر حرکتش حساب شده. هر تصمیمش دقیق.
اون شب، ساعت ۱۱ بود که یکی از محافظها در رو زد.
رینا: بیا تو.
محافظ: خانم رینا... یه خبر داریم.
رینا: بگو.
محافظ: یکی از محافظهای سابق یونگی رو پیدا کردیم. زندهس. میگه اطلاعات مهمی داره.
رینا نگاهش کرد. چشماش ذرهای تغییر نکرد.
رینا: بیارش اینجا.
---
چند دقیقه بعد، یه مرد با صورتی زخمی و کهنه توی دفترش بود.
همون محافظی که شب حمله، خبر مردن یونگی رو آورده بود.
رینا: تو هنوز زندهای؟
محافظ: خانم رینا... خواهش میکنم... من اون شب دروغ گفتم...
رینا بلند شد. رفت جلو. نگاهش سرد بود.
رینا: چه دروغی؟
محافظ: یونگی نمرد... من دیدمش... زنده بود... ولی بهم گفت به تو بگم مرده...
رینا برای اولین بار توی یک سال و نیم، صورتش تغییر کرد.
رینا: چی؟!
محافظ: اون گفت باید اینکارو کنم تا تو رو نجات بدم... خانوادهی پارک دنبالش بودن... اگه میدونستن تو براش مهمی، تو رو میکشتن...
رینا مشتش رو گره کرد. دستش میلرزید.
رینا: پس کجاست؟! الان کجاست؟!
محافظ: نمیدونم... ولی توی اون شب، یه جای مخفی داشت... یه خونهی امن...
رینا: کجا؟!
محافظ: توی شمال... یه ویلا... فقط خودش میدونست...
رینا برگشت سمت پنجره.
نگاهش به تاریکی شب خیره شد.
دستش رفت سمت گردنبند.
رینا با خودش: یونگی... زندهای؟!
چشمانش برای اولین بار بعد از ماهها، خیس شد.
ولی سریع اشکاش رو پاک کرد.
برگشت به محافظ.
رینا: اگه یه کلمه دروغ گفته باشی... خودت میدونی چیش میاد.
محافظ: به خدا راست میگم خانم رینا...
رینا: برو.
محافظ رفت.
رینا تنها موند.
به عکس یونگی که روی دیوار بود نگاه کرد.
رینا: اگه زندهای... پس چرا نیومدی...؟ چرا منو تنها گذاشتی...؟
صداش میلرزید.
ولی بعد، چشمانش دوباره سرد شد.
رینا: ولی حالا فرقی نمیکنه. من دیگه اون رینای سابق نیستم. حالا یا میای یا نه... من راه خودم رو رفتم.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننننننن 🎀🔪
آقا به بهههعهه فصل جدبددددددد،
پوستر چطور؟؟؟
شرطا رسید بهم تو کامنتا پرنسسام
شرط:
لایک: ۳۱ تا
کامنت:۱۵ تا
بازنشر: ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۵۰۴
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط