{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Beneath the Shadows

بارون آروم روی پنجره‌ها می‌خورد و صدای خیابون‌ها توی سکوت شب گم می‌شد.
روی مبل نشسته بود، دستش بی‌اختیار روی شکمش جا خوش کرده بود؛ دلیلی که نمیذاشت هنوز تسلیم بشه، دلیلی که هر روز عمیق‌تر توی قلبش ریشه می‌کرد.
چان کنار اتاق ایستاده بود، سایه‌ای سیاه روی دیوار، با چشمایی که از خشم و سردی می‌سوختن. خیلی از برگشت اون مرد به خونه و اون اتفاق دردناک نمیگذشت.
"دستش بلند شد و چند ضربه محکم به پهلو و بازوی دختر زد" بی اختیار این کار رو کرده بود، در واقع اینطور معلوم بود وگرنه... چرا باید همچین کاری رو با زنی که ازش بارداره انجام بده؟
به هر حال،این دفعه دست دختر رو فقط کلمات نبودند که زخمی کردن....
خشونتی که به کار برده بود دل هر فردی رو میشکست، اما دخترک هنوز آنجا بود؛ شاید چون ریشه ای از جنس عشق اون رو به این خونه و اون مرد گره زده بود. اما اون زخم‌ها... فقط ترک ها و قرمزی های روی پوستش نبودن، بلکه روی روحش هم می‌نشستند؛ هر بار با عمقی بیشتر و دردی رنج آور تر.
دخترک، در حالی که تنفسش سخت و نفس هاش از ریتم خارج شده بودن، روی زمین افتاده. ولی چشم‌های مشکیش هنوز به چان دوخته شده بود.
درد را حس می‌کرد، اما چیزی که بیشتر از همه آزارش می‌داد، سردی نگاه مردی بود که روزی شاید عاشقش شده بود. حس می‌کرد شکسته شده، نه فقط جسمش، بلکه شاید هم باورهاش...
چان ایستاده بود، مشت‌هایش را گره کرده بود، نگاهش به زمین بود و لب‌هاش رو بهم فشار میداد.
هیچ صدایی ازش بیرون نمیومد، اما بغضی که تو گلوش گیر کرده بود، بزرگ‌تر از هر خشمی بود.
ساعتی بعد، وقتی نفس‌های دختر آرام‌تر شده بود، بی‌صد کنارش نشست.
دست لرزانش روی شکمش گذاشت، انگار که می‌خواست با آن لمس خام و سرد، کمی از اون درد رو جبران کنه.
نفس عمیقی کشید و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حرفی زد که در سکوت شب سنگین‌تر از هر داد و فریادی بود:
÷نمی‌دونم چطور این‌طوری باشم… ولی… نمی‌خوام تو رو از دست بدم
دختر، با چشم‌های خیس و قلبی پر از درد و عشق، به آرومی جوابش رو داد:
×من هنوز اینجام…هنوز دوستت دارم، حتی وقتی که نمی‌خوای باور کنی
هوا بارونی بود و سکوت بینشون پر از حرف‌هایی که گفته نشدن.
اما شاید، همین سکوت، آغاز یک امید کمرنگ بود که روزی قراره باعث التیام اون زخم های عمیق بشن.

•end•

#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
دیدگاه ها (۱۹)

دلم می‌خواهد دست بکوبم بر روی قفسه‌ی سینه‌ام تا بتوانم نفسی ...

اما…هیچ انسانی،به اندازهٔ کسی که از دوست‌داشتنِ آدمِ اشتباه ...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دمPART 2,1__صدای شلیک__س...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

دختر و پارتی

لبخند قاتلپارت³⁸ویو سلینصبح زودتر از همیشه بیدار شدم.اما تما...

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

۳ پارتی

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی ...

رمان تهکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط