{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( Blue Side )

Jung Hoseok
prt:1
"ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه شب بود و همچنان بارون می‌بارید. ولی نه اون‌قدر شدید که خیس آب‌کشیده بشی نه اون‌قدر کم که نادیده‌ش بگیری. از اون بارون‌هایی بود که بدون توقف می‌بارید آروم و پیوسته. انگار آسمونم دلش گرفته بودو می‌خواست حرف بزنه اما کسی رو نداشت که حرف دلش رو بهش بزنه پس آروم زیر لب حرف‌هاش رو زمزمه می‌کرد اشک می‌ریخت "
"دخترک کنار پنجره نشسته بود به باریدن بارون نگاه میکرد همزمان و با نوک انگشتش روی شیشه خط‌های نامعلوم و نامفهوم می‌کشید"
"بیرون چراغ‌های پیاده رو با قطرات بارون یکی می‌شدن و یه صحنه سینمایی با وایب باور نکردنی برای خودشون درست میکردن . وقتی قطرات کوچیک بارون روی برگ های خشک روی زمین میچکید یا وقتی که بارون اروم روی چاله ای پر از اب فرود میومد همشون خاص بودن و همه اینا آدم رو یاد چیزهایی می‌نداختن که نباید یادت میوفتادن"
"دخترک گوشیش رو برداشت صفحه گوشیش رو باز کرد و به ساعت نگاهی انداخت ساعت ۲۳:۴۸ دقیقه بود دخترک آهی زیر لب کشید و گفت:"
+ حتی ساعت هم با من لج کرده
"صفحه گوشی رو باز کرد دوباره دستش به سمت پیام‌ها سر خورد دوباره و دوباره رفت روی پیام های اون ، توی سه هفته این بار هزارم بود که پیام‌های خودش و اون رو باز میکرد به امید اینکه دوباره پیامی از طرق اون دریافت کنه ولی چیزی نبود جز همون پیام همیشگی: «مواظب خودت باش.»
همین یه جمله همین یه تیکه نه دعوایی کرده بودن نه اتفاق بدی افتاده بود فقط سرنوشت یک روز تصمیم گرفته بود که اون دوتا کبوتر عاشق رو از هم جدا کنه و از اون روز به بعد از همدیگه خبری نداشتن "
"دخترک گوشی رو کنارش گذاشت چشم‌هاش رو بست تا یکم با خودش خلوت کنه بارش بارون بیشتر شد انگار آسمون سعی داشت دل خودش رو با دختر یکی کنه و به دختر دلداری بده که یهو...
صدای زنگ در اومد"
"دینگ دینگ (مثلاً صدای زنگ دره 🤣)
با اومدن صدای در، اخمی ریز میون ابرو های دختر شکل گرفت .تو ذهنش «این دیگه کدوم خریه؟» پلی شد. سعی کرد بی‌تفاوت باشه، صدا رو نادیده بگیره که دوباره صدای در اومد."
"دینگ دینگ
دختر با حرص از جاش پاشد. قدم‌هاش رو محکم روی سرامیک گذاشت و به سمت در هجوم برد دستش رو به سمت دستگیره در برد ولی قبل از اینکه در رو باز کنه نفس عمیقی کشید. نزدیک در شد و از چشمی به شخص پشت در نگاه کرد.
لحظه‌ای قلبش وایستاد. قلبش ددیگه نمی‌کوبید. حالت چهره‌ش عوض شده بود. لب‌هاش رو از هم جدا کرد و اروم گفت:"
+خودشه
"هودی مشکی پوشیده بود، موهاش خیس شده بود و دست‌هاش رو داخل جیب‌هایش فرو کرده بود. دختر چند ثانیه‌ای فقط نگاهش کرد، بعد در رو باز کرد. چشم‌هاش پایین بود، اما بعد از باز شدن در، چشم‌هاش بالا اومد و به سمت در نگاه کرد. چشم‌هاش روی چهره دختر قفل شد."
"هیچ‌کدوم چیزی نمی‌گفت. پسر نفسش رو بیرون داد تا تن صداش رو کنترل کنه. آروم، جوری که فقط جفتشون بشنون، گفت:"
- بیدارت کردم؟
"صدایش... همون صدا بود. صدایی که سه هفته تمام سعی کرده بود که فراموشش کنه.دختر سرش رو تکون داد و گفت:"
+ نه.
"دختر نگاهی به بارون پشت سرش انداخت و گفت:"
+ اینجا چیکار می‌کنی؟
"لبخند کوچیکی گوشه لب پسر شکل گرفت:"
- خودمم دقیقاً نمی‌دونم.
+ پس چرا اومدی؟
"پسر چند ثانیه‌ای سکوت کرد، بعد گفت:"
- دلم می‌خواست ببینمت.
"همین سه کلمه‌ای که پسر به لب آورد، کافی بود تا تمام دیوارهایی که دختر توی این سه هفته برای خودش ساخته بود، ترک بردارن. کم‌کم فرو بریزن.
دختر از سر خجالت نگاهش رو دزدید و به سرامیک داد و گفت:"
+ خیس شدی، نه؟
- آره.
+ بیا داخل

ادامه دارد...

آره کرمم فعاله🤣🤣
اما جدی جدی میدونم ریدم لازم نیست بگین
دیدگاه ها (۳۱)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

قسمت سوم: رقصِ آتش و لب‌هامکان: تالارِ بزرگِ هتل، زیر نورِ ل...

واسه دینگ یوشی چتر آوردن و اون قبول نکرد گفت من از خیس شدن ن...

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

چندپارتی تهیونگ

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط