**پارت ۳۹ (مراسمِ بدرقه‌ی امپراتورِ سیاه)**

**پارت ۳۹ (مراسمِ بدرقه‌ی امپراتورِ سیاه)**

هوای سئول سنگین و دلگیر بود؛ انگار آسمان هم تصمیم گرفته بود برای مردی که از جنسِ تاریکی و آتش بود، عزاداری کند. بارانِ سرد و ریزی روی سنگ‌فرشِ سیاه و مرمرینِ گورستانِ اختصاصیِ خاندانِ مافیایی می‌بارید.

مراسمِ خاک‌سپاریِ جونگکوک در سکوتی مرگبار و سنگین برگزار می‌شد. مردهای سیاه‌پوشِ باند با چهره‌های درهم‌رفته و چشم‌های خیره دورِ مزار ایستاده بودند. هیچ‌کس جرأت نداشت بلند گریه کند؛ حتی توی مرگ هم، سایه‌ی اقتدارِ او روی سرِ همه سنگینی می‌کرد.

من کمی دورتر، تنها ایستاده بودم.
پالتوی بلندِ سیاهی به تن داشتم و رنگِ پوستم از گچِ دیوار هم سفیدتر بود. دست‌هام توی جیبِ پالتو، محکم مشت شده بود. زخم‌های روی تنم می‌سوخت، اما دردِ اصلی جای دیگری بود؛ جایی عمیق‌تر از پوست و استخوان، توی سینه‌ام که انگار کسی با دستِ خالی آن را چنگ زده و فشرده بود.

عذابِ وجدان مثل خوره داشت روحم رو می‌خورد.
*«اون من رو هل داد... اون خودش رو سپرِ من کرد...»*
این جمله‌ها مدام مثل یک نوارِ پاره توی سرم تکرار می‌شد. همون مردی که تا چند ساعت قبل داشت من رو با زنجیر و خشونت تسخیر می‌کرد، همون مردی که ازش متنفر بودم و با تمامِ وجود می‌خواستم نابودش کنم، در آخرین ثانیه‌ی زندگی‌اش، مرگ رو به جان خرید تا من زنده بمونم.

کانگ با چهره‌ای غمگین و دسته‌گلی از رزهای سیاه جلو آمد. چتر را بالای سرم گرفت، نگاهی به چشم‌های بی‌روح و کبودِ من انداخت و با صدای گرفته‌ای گفت:
- «خانم... وقتِ رفتنه. مراسم داره تموم میشه.»

سرم را به آرامی تکان دادم و قدم‌به‌قدم به سمتِ مزارِ تازه حفر شده جلو رفتم. روی سنگِ مرمرِ سیاه، عکسِ جدی و نفوذناپذیرِ جونگکوک با اون نگاهِ خیره و برنده‌اش خودنمایی می‌کرد.

روی زانوهای خیس از باران کنارِ مزار نشستم. انگشت‌هام رو روی سردیِ سنگ کشیدم. قطره‌های باران با اشک‌هام روی سنگ قاطی می‌شدند. نفس‌نفس‌زنان، با صدایی که فقط خودش می‌شنید، زیر لب زمزمه کردم:
- «فکر کردی با این کار می‌تونی من رو شکست بدی، جونگکوک؟ فکر کردی با مردنت من رو مالِ خودت کردی؟... تو باختی... چون حالا من موندم و این عذابِ لعنتی که تا ابد قراره تاوانِ زنده موندنم باشه...»

بادِ سردی پیچید و بوی خاکِ خیس و گل‌های سیاه رو با خودش برد. عمارت سوخته بود، امپراتوریِ او فرو ریخته بود، اما یادِ اون چشم‌های سیاه و آغوشِ خشن و وحشی‌اش، تا آخرین نفس روی قلبم حک شده بود...

🖤 *خاموش شدنِ آخرین شعله‌ی طوفان...*
دیدگاه ها (۲۱)

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

۳ پارتی

چند پارتی بازی ممنوع

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

و آهنگی دیگر که جونگکوک گذاشته پستش رو ترجمه متن آهنگبغلم کن...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

پارت ۴۷

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط