برده عمارت جئون
پارت ¹³⁷
برای چی اومده بود.
برای چی زن عزیزش رو ول کرده و به خودش زحمت این رو داده بود که بهم سر بزنه.
حتما باز قرار بود توبیخ بشم.
حتما برای اینکه بی اجازه از بیمارستان مرخص شدم.
صدای جونگکوک سرد و پر از تردید بود.
احتمالا آخر حرف هامون رو شنیده بود.
با اینکه ته دلم خالی شده بود اما سعی میکردم خونسرد به نظر برسم و امیلی گفت:
-حتما...تا یه دیقه دیگه تو حسابه
راستی به خاطر تو و یونا پارتی آخر هفته رو انداختم ۲ هفته بعد
حتما باید بیای
من دلم میخواد تو هم باشی
جونگکوک با اون چشمای سیاه بهم خیره شده بود،انگار میخواست نفسم رو ببره.
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-باشه...سر فرصت حرف میزنیم
من باید برم...فعلا
قبل از اینکه امیلی حرف دیگه ای بزنه تماس رو قطع کردم و بی تفاوت مشغول نوشتن جزوه ی هانا شدم.
از قصد خودم رو مشغول به نوشتن نشون میدادم در حالیکه قلبم مثل یه اسب توی قفسه سینه ام یورتمه میرفت.
میخواستم بهش بی محلی کنم درست مثل خودش.
باید بهش میفهموندم بی محلی چه دردی داره.
توی قلب یه حفره عمیق ایجاد میکرد.
بالاخره دست از خیره نگاه کردن برداشت و داخل اتاق شد.
در حالیکه ۲ تا کارتون و یه پاکت توی دستش بود جلو اومد و همه رو روی میز گذاشت و گفت:
-پرسیدم با کی حرف میزدی؟
تا جواب نمیگرفت ولم نمیکرد.
جونگکوک مشکوک شده بود.
منم روی دنده ی لج افتاده بودم.
هر چند که ازش میترسیدم اما حالم اونقدر بد بود که نمیتونستم لحن طلبکارش رو تحمل کنم.
درست مثل خودش با لحن سردی گفتم:
-به تو اصلا ربطی نداره با کی حرف میزنم برو به یونا جونت برس
نمیخواستم زبون درازی کنم اما دلم پر بود.
حسادت نمیذاشت آروم بگیرم.
وقتی روی میز خم شد و یه دستش رو روش گذاشت دلم تکون شدیدی خورد.
هیبتش روی تنم سایه انداخته بود و خیلی زود پشیمون شدم.
پشیمون بودم اما دیر.
به چونه ام چنگ زد و سرم رو به طرف خودش برگردوند.
حتی توی مریضی هم بهم رحم نمیکرد.
اون نیشخند گوشه لبش رو دیدم و نفسم رفت:
-بلبل زبون شدی!
نکنه فکر کردی چون مریضی کاری نمیکنم که به پاهام بیفتی تا کمتر بزنمت؟
مردمک هام از بغض لرزید و قطره های اشک پشت پلکام صف کشیدن برای باریدن:
-حق نداری همچین کاری کنی
منو تحویل بده به پلیس
تک خنده ای تحویلم داد و سرش رو جلوتر اورد:
-یعنی لذت این زجر و عذابت و از دست بدم؟
خودت و دیدی چقدر لاغر و ضعیف شدی؟
اینقدر ازم کتک خوردی که عین سگ ازم میترسی
ناموصا خودم سر این پارت مثل سگ بعضی شدم🤧
برای چی اومده بود.
برای چی زن عزیزش رو ول کرده و به خودش زحمت این رو داده بود که بهم سر بزنه.
حتما باز قرار بود توبیخ بشم.
حتما برای اینکه بی اجازه از بیمارستان مرخص شدم.
صدای جونگکوک سرد و پر از تردید بود.
احتمالا آخر حرف هامون رو شنیده بود.
با اینکه ته دلم خالی شده بود اما سعی میکردم خونسرد به نظر برسم و امیلی گفت:
-حتما...تا یه دیقه دیگه تو حسابه
راستی به خاطر تو و یونا پارتی آخر هفته رو انداختم ۲ هفته بعد
حتما باید بیای
من دلم میخواد تو هم باشی
جونگکوک با اون چشمای سیاه بهم خیره شده بود،انگار میخواست نفسم رو ببره.
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-باشه...سر فرصت حرف میزنیم
من باید برم...فعلا
قبل از اینکه امیلی حرف دیگه ای بزنه تماس رو قطع کردم و بی تفاوت مشغول نوشتن جزوه ی هانا شدم.
از قصد خودم رو مشغول به نوشتن نشون میدادم در حالیکه قلبم مثل یه اسب توی قفسه سینه ام یورتمه میرفت.
میخواستم بهش بی محلی کنم درست مثل خودش.
باید بهش میفهموندم بی محلی چه دردی داره.
توی قلب یه حفره عمیق ایجاد میکرد.
بالاخره دست از خیره نگاه کردن برداشت و داخل اتاق شد.
در حالیکه ۲ تا کارتون و یه پاکت توی دستش بود جلو اومد و همه رو روی میز گذاشت و گفت:
-پرسیدم با کی حرف میزدی؟
تا جواب نمیگرفت ولم نمیکرد.
جونگکوک مشکوک شده بود.
منم روی دنده ی لج افتاده بودم.
هر چند که ازش میترسیدم اما حالم اونقدر بد بود که نمیتونستم لحن طلبکارش رو تحمل کنم.
درست مثل خودش با لحن سردی گفتم:
-به تو اصلا ربطی نداره با کی حرف میزنم برو به یونا جونت برس
نمیخواستم زبون درازی کنم اما دلم پر بود.
حسادت نمیذاشت آروم بگیرم.
وقتی روی میز خم شد و یه دستش رو روش گذاشت دلم تکون شدیدی خورد.
هیبتش روی تنم سایه انداخته بود و خیلی زود پشیمون شدم.
پشیمون بودم اما دیر.
به چونه ام چنگ زد و سرم رو به طرف خودش برگردوند.
حتی توی مریضی هم بهم رحم نمیکرد.
اون نیشخند گوشه لبش رو دیدم و نفسم رفت:
-بلبل زبون شدی!
نکنه فکر کردی چون مریضی کاری نمیکنم که به پاهام بیفتی تا کمتر بزنمت؟
مردمک هام از بغض لرزید و قطره های اشک پشت پلکام صف کشیدن برای باریدن:
-حق نداری همچین کاری کنی
منو تحویل بده به پلیس
تک خنده ای تحویلم داد و سرش رو جلوتر اورد:
-یعنی لذت این زجر و عذابت و از دست بدم؟
خودت و دیدی چقدر لاغر و ضعیف شدی؟
اینقدر ازم کتک خوردی که عین سگ ازم میترسی
ناموصا خودم سر این پارت مثل سگ بعضی شدم🤧
- ۳۸.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط