You are mine...⁸
You are mine...⁸
یهو زیر دلم تیر کشید..
ناخداگاه دستم رو روی شکمم گذاشتم
+نیلا..میشه بگی چی شده؟داری عصبیم میکنی
-هیچی جونگکوک..اگر چیزی بود بهت میگفتم دیگه
جونگکوک معلومه عصبی شده..ولی خب تقصیر من چیه؟واقعا که چیزیم نیست
عصبی شونه بالا انداخت و به خدمتکارا گفت غذارو گرم کنن..بعدش از اتاق زد بیرون
ایشایش..خرس گنده با من قهر میکنه
ایییی دلم..چرا انقدر دلم درد گرفت؟نکنه توی غذا چیزی بوده؟خدایااااااااا...
ساعت تقریبا ۹شب بود..
من هنوز توی اتاق بودم..گاهی دلم در میگرفت..ولی بعد از ۵دقیقه خوب میشدم
جونگکوک هم به گفته ی خدمتکارا داشت به امور کشور میرسید..
اروم از روی تخت بلند شدم و در کمد رو باز کردم
هیچ لباس راحتی نداشت!
-چرا اینجا یه چیز راحت پیدا نمیشه؟
تا رسیدم به یه کشو
داخلش یه لباس ساده و راحت بود..
لباس رو برداشتم و با اون لباس سلطنتی مسخره،عوض کردم
آخیش..راحت شدمممم
خودمو انداختم روی تخت و چشمام رو بستم
واقعا خسته بودم
که صدای باز شدن در،توجهم رو جلب کرد
جونگکوک بود..
معلوم بود خستهاس
رفت جلوی آیینه و شروع کرد به در اوردن لباسش
یاخدا..چرا انقدر این عضله داره؟
از توی آیینه نگاه زیرچشمی بهم انداخت
+چیه کوچولو؟
با خونسردی گفتم:
-هیچی..فقط یادم باشه وقتی برگشتیم اینده،در اون باشگاه لعنتیت رو ببندم
+ممنونم بابت تعریف
-خواهش میکنم
بعد یه دست لباس در اورد
شلوارش حالت نخی راسته بود
منتظر بودم لباسش رو هم بپوشه..ولی اومد روی تخت خوابید
-چیزی وجود داره به نام لباس
+که من موقع خواب عادت ندارم بپوشمش
چشمغرهای براش رفتم و رومو کردم اونور
-شب بخیر
+نیلا..
-هوم؟
+هنوز نمیگی چی شده؟
نگاهش کردم
-به خدا هیچی نشده..اگر چیزی بشه بهت میگم..خب؟
+باشه..شبت بخیر
-ممنون
و دوباره پشتم رو بهش کردم
یاد اتفاقات امروز افتادم..
از لحظهای که بیدار شدم و دیدمش..وقتی همش میگفت چشم..وقتی باهاش قهر کردم..و الان که نگرانمه
خیلی زود باهم صمیمی شدیم..البته اخلاق منم اینجوریه که زود با کسی دوست میشم
نفس عمیقی کشیدم..که دوباره دلم درد گرفت
نفسم رو با لرز بیرون دادم
+فکر میکنی نمیفهمم دلت درد میکنه؟
-چی؟
با تعجب برگشتم سمتش..
+ناخداگاه دستت رو روی دلت میزاری..نفست رو با لرز میدی بیرون..از توی اتاقت بیرون نیومدی..از خدمتکارا هم که پرسیدم گفتم حالت زیاد خوب نیست
-خیلی کم دلم درد میکنه
یه دستش رو زیر سرش گذاشت
+کجاش درد میکنه؟
-هعی..چیز خاصی نیست
با یه نگاه معنی دار ساکتم کرد
+نیلا..چه بخوای چه نخوای،باید به عنوان زن و شوهر زندگی کنیم..پس این لوس بازیارو بزار کنار
-جونگکوک..تو هم قبول کن نمیتونم توی روز اول باهات راحت باشم
+باشه..ولی ازت میخوام راحت باشی..هرچی شد بهم بگو..نمیخوام معذب بشی
-باشه
اینبار،رومو بر نگردوندم
فقط چشمام رو بستم
خندهای کرد..بعد دستش اروم روی موهام نشست
چندتا تار مو رو کنار کرد..
+ولی هنوز بهم نگفتی حالت چطوره
-جونگکوک
+جان؟
-ساکت
+چشم
ولی دستش رو از روی موهام بر نداشت
با موهام بازی میکرد
گاهی دور انگشتش میپیچید..و بعد بازش میکرد
-جونگکوک..بخواب
ولی همچنان داشت با موهام بازی میکرد
دیگه ولش کردم..
اروماروم خوابم برد...
[ویو جونگکوک]
صدای نفس های منظم نیلا،خواب بودنش رو نشون میداد
اروم دستم رو از روی موهاش کشیدم
قسد بدی نداشتم..فقط میخواستم حرفم رو باور کنه..اینکه بتونیم مثل زن و شوهر باشیم
درسته سخته..ولی میشه...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس خواب نیلا]
یهو زیر دلم تیر کشید..
ناخداگاه دستم رو روی شکمم گذاشتم
+نیلا..میشه بگی چی شده؟داری عصبیم میکنی
-هیچی جونگکوک..اگر چیزی بود بهت میگفتم دیگه
جونگکوک معلومه عصبی شده..ولی خب تقصیر من چیه؟واقعا که چیزیم نیست
عصبی شونه بالا انداخت و به خدمتکارا گفت غذارو گرم کنن..بعدش از اتاق زد بیرون
ایشایش..خرس گنده با من قهر میکنه
ایییی دلم..چرا انقدر دلم درد گرفت؟نکنه توی غذا چیزی بوده؟خدایااااااااا...
ساعت تقریبا ۹شب بود..
من هنوز توی اتاق بودم..گاهی دلم در میگرفت..ولی بعد از ۵دقیقه خوب میشدم
جونگکوک هم به گفته ی خدمتکارا داشت به امور کشور میرسید..
اروم از روی تخت بلند شدم و در کمد رو باز کردم
هیچ لباس راحتی نداشت!
-چرا اینجا یه چیز راحت پیدا نمیشه؟
تا رسیدم به یه کشو
داخلش یه لباس ساده و راحت بود..
لباس رو برداشتم و با اون لباس سلطنتی مسخره،عوض کردم
آخیش..راحت شدمممم
خودمو انداختم روی تخت و چشمام رو بستم
واقعا خسته بودم
که صدای باز شدن در،توجهم رو جلب کرد
جونگکوک بود..
معلوم بود خستهاس
رفت جلوی آیینه و شروع کرد به در اوردن لباسش
یاخدا..چرا انقدر این عضله داره؟
از توی آیینه نگاه زیرچشمی بهم انداخت
+چیه کوچولو؟
با خونسردی گفتم:
-هیچی..فقط یادم باشه وقتی برگشتیم اینده،در اون باشگاه لعنتیت رو ببندم
+ممنونم بابت تعریف
-خواهش میکنم
بعد یه دست لباس در اورد
شلوارش حالت نخی راسته بود
منتظر بودم لباسش رو هم بپوشه..ولی اومد روی تخت خوابید
-چیزی وجود داره به نام لباس
+که من موقع خواب عادت ندارم بپوشمش
چشمغرهای براش رفتم و رومو کردم اونور
-شب بخیر
+نیلا..
-هوم؟
+هنوز نمیگی چی شده؟
نگاهش کردم
-به خدا هیچی نشده..اگر چیزی بشه بهت میگم..خب؟
+باشه..شبت بخیر
-ممنون
و دوباره پشتم رو بهش کردم
یاد اتفاقات امروز افتادم..
از لحظهای که بیدار شدم و دیدمش..وقتی همش میگفت چشم..وقتی باهاش قهر کردم..و الان که نگرانمه
خیلی زود باهم صمیمی شدیم..البته اخلاق منم اینجوریه که زود با کسی دوست میشم
نفس عمیقی کشیدم..که دوباره دلم درد گرفت
نفسم رو با لرز بیرون دادم
+فکر میکنی نمیفهمم دلت درد میکنه؟
-چی؟
با تعجب برگشتم سمتش..
+ناخداگاه دستت رو روی دلت میزاری..نفست رو با لرز میدی بیرون..از توی اتاقت بیرون نیومدی..از خدمتکارا هم که پرسیدم گفتم حالت زیاد خوب نیست
-خیلی کم دلم درد میکنه
یه دستش رو زیر سرش گذاشت
+کجاش درد میکنه؟
-هعی..چیز خاصی نیست
با یه نگاه معنی دار ساکتم کرد
+نیلا..چه بخوای چه نخوای،باید به عنوان زن و شوهر زندگی کنیم..پس این لوس بازیارو بزار کنار
-جونگکوک..تو هم قبول کن نمیتونم توی روز اول باهات راحت باشم
+باشه..ولی ازت میخوام راحت باشی..هرچی شد بهم بگو..نمیخوام معذب بشی
-باشه
اینبار،رومو بر نگردوندم
فقط چشمام رو بستم
خندهای کرد..بعد دستش اروم روی موهام نشست
چندتا تار مو رو کنار کرد..
+ولی هنوز بهم نگفتی حالت چطوره
-جونگکوک
+جان؟
-ساکت
+چشم
ولی دستش رو از روی موهام بر نداشت
با موهام بازی میکرد
گاهی دور انگشتش میپیچید..و بعد بازش میکرد
-جونگکوک..بخواب
ولی همچنان داشت با موهام بازی میکرد
دیگه ولش کردم..
اروماروم خوابم برد...
[ویو جونگکوک]
صدای نفس های منظم نیلا،خواب بودنش رو نشون میداد
اروم دستم رو از روی موهاش کشیدم
قسد بدی نداشتم..فقط میخواستم حرفم رو باور کنه..اینکه بتونیم مثل زن و شوهر باشیم
درسته سخته..ولی میشه...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس خواب نیلا]
- ۶۹۶
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط