ترکم نکن
پارت سیزدهم
از زبان آنجل=سعی میکردم حواسم و جمع کنم و به کارم برسم ولی هر چند دقیقه یه بار یاد حرفای جونگکوک میفتادم و از خجالت دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش
جونگکوک: آنجل
سرم و بلند کردم و نگاش کردم
آنجل: بله؟
جونگکوک با یه لبخند گفت
جونگکوک: این قسمت رو یکم بیشتر بزن
آروم سرم و تکون دادم و دوباره مشغول شدم ولی حس میکردم داره نگام میکنه..چند ثانیه بعد نتونستم تحمل کنم و با خجالت گفتم
آنجل: چیزی شده؟
جونگکوک: نه فقط دارم نگاه میکنم
چشمام گرد شد و با تعجب نگاش کردم
آنجل: به چی؟(با تعجب)
جونگکوک خندید و گفت
جونگکوک: به اینکه چطوری همون دختری که توی پاساژ اون همه حرف میزد الان اینقدر ساکت شده(با خنده)
با حرص نگاش کردم و با پرویی گفتم
آنجل: اون دختر رو نمیشناسم(حرصی و پرو)
جونگکوک زد زیر خنده و گفت
جونگکوک: چرا اتفاقا خیلی خوب میشناسمش(با خنده)
آنجل: خب من دیگه حرف نمیزنم(اخم فیک)
جونگکوک: چرا؟(با چشمای خندون و تعجب)
آنجل: چون هرچی میگم بعدا علیه خودم استفاده میشه(با اخم فیک)
جونگکوک دوباره خندید و گفت
جونگکوک: باشه قول میدم دیگه مسخرت نکنم
یه لبخند کوچیک زدم و دوباره سرم و پایین انداختم ولی ته دلم یه حس عجیبی داشتم انگار از اینکه جونگکوک باهام شوخی میکرد خوشحال بودم ...
از زبان آنجل=سعی میکردم حواسم و جمع کنم و به کارم برسم ولی هر چند دقیقه یه بار یاد حرفای جونگکوک میفتادم و از خجالت دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش
جونگکوک: آنجل
سرم و بلند کردم و نگاش کردم
آنجل: بله؟
جونگکوک با یه لبخند گفت
جونگکوک: این قسمت رو یکم بیشتر بزن
آروم سرم و تکون دادم و دوباره مشغول شدم ولی حس میکردم داره نگام میکنه..چند ثانیه بعد نتونستم تحمل کنم و با خجالت گفتم
آنجل: چیزی شده؟
جونگکوک: نه فقط دارم نگاه میکنم
چشمام گرد شد و با تعجب نگاش کردم
آنجل: به چی؟(با تعجب)
جونگکوک خندید و گفت
جونگکوک: به اینکه چطوری همون دختری که توی پاساژ اون همه حرف میزد الان اینقدر ساکت شده(با خنده)
با حرص نگاش کردم و با پرویی گفتم
آنجل: اون دختر رو نمیشناسم(حرصی و پرو)
جونگکوک زد زیر خنده و گفت
جونگکوک: چرا اتفاقا خیلی خوب میشناسمش(با خنده)
آنجل: خب من دیگه حرف نمیزنم(اخم فیک)
جونگکوک: چرا؟(با چشمای خندون و تعجب)
آنجل: چون هرچی میگم بعدا علیه خودم استفاده میشه(با اخم فیک)
جونگکوک دوباره خندید و گفت
جونگکوک: باشه قول میدم دیگه مسخرت نکنم
یه لبخند کوچیک زدم و دوباره سرم و پایین انداختم ولی ته دلم یه حس عجیبی داشتم انگار از اینکه جونگکوک باهام شوخی میکرد خوشحال بودم ...
- ۱۷.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط