{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثنوی 266 بیتی جناب حاج علی انسانی بخوانیم

مثنوی 266 بیتی جناب حاج علی انسانی بخوانیم

شاید روز شهادت، رزق اشک ما در خواندن این ابیات باشد
فقط چند بیت:

آمدند از خانه طفلان با شتاب
کس ندیده یک شب و دو آفتاب

اشک و خون از چشم و دل می‌ریختند
در دل شب، چلچراغ آویختند

رنگ رفته از گل رُخسارشان
آه، بسته راه بر گفتارشان

داشتند از "جان" خبر بهر "تنی"
آتـــــــش آوردند بهر خَـــــرمـــــــنی

نی، توانِ گفت در اطفال بود
نی، پدر را بود یارای شُنود

لحظه حسّاس است و بس سنگین خبر
گوش حق دارد توان این خبر؟

غنچه ی لبهای گلها بسته دید
وز گلاب اشکشان بویی شنید
¤¤¤¤
داورش شد یاورش در باورش
زآنچه می‌ترسید آمد بر سرش

شد به عزم خانه از مسجد روان
گاه افتان گاه خیزان گه دوان

اُفت و خیز او نماز صبر بود
با قیام و با رکوع و با سجود

راه بر خود بسته دید از شش جهت
شش جهت می‌گفت بر او تسلیت

دید حُجره، گُلبن بی‌گل شدَست
خانه و دیوار و در بلبل شدست
¤¤¤¤
تابش خورشید او پایان گرفت
آسمان ابری شد و باران گرفت

بر سرش آمد فرود آوار غم
کرد پشتِ کوه را خم، بار غم

داد دست حق ز پا نیروی خود
آمد امــــّــــــا با سر زانوی خود

یک پدر با چار طفل غم زده
گِرد مادر حلقه ماتم زده

بر سَر ِجان، لرزه بر پیکر نشست
آتشی بالین خاکستر نشست
¤¤¤¤
آیــــــــنه با آیــــــنه شد روبرو
خوش بود آیینه ها را گفتگو

گرچه پنهان بود راز سینه ها
هیچ پنهان نیست از آیینه ها

مُنعکس در آینه تصویر شد
بی نهایت دردها تکثیر شد

بسته لب، از شرح سوز و سازها
چشمها گفتند بر هم رازها
¤¤¤¤
گفت ای چشمت چو بخت من بخواب
ای به فریادِ خَموشِ دل، جواب

خیز ای صدیقه‌ی مریم کنیز
چشمِ دو عیسای خود بین اشک‌ریز

خیز بر پا و نماز شب بخوان
بر لب خود نغمه‌ی یارب بخوان

زورق بشکسته بر ساحل ببر
یک نگه کن صد غمم از دل ببر

ای به نزدت بر سر پا مصطفی
خــــــیز بر پا تا نیُفــــــتادم ز پا

از سخن اُفتاده ایی دانم ولی
من پسر عم تو می باشم "علی"
¤¤¤¤
خلاصه کنم...
راز هستی در کفن پیچیده شد
لاله ایی در یاسمن پیچیده شد
¤¤¤¤
موجها آغوش دریا یافتند
چون نسیمی سوی گل بشتافتند

دو پسر، سبقت گرفته از پدر
جانب مادر روان بی پا و سر

این به روی سینه مادر فتاد
آن رُخ خود بر کفِ پایش نهاد

از نسیمی گل شکوفا می‌شود
برگ‌برگِِ گل زِ هم وا می‌شود

ناگهان بند کفن خود باز شد
داستان عشق، باز آغاز شد

آن هُمای عشق از نو پر گرفت
جوجه‌های خویش را در بر گرفت

زیر پر بگرفته و پر دادشان
جسم بی‌جان، جان دیگر دادشان

مانده حیران بر که گِرید آسمان
بهر مــــــادر یا پــــــدر یا کودکــــــان
¤¤¤¤
نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه ها بگذاشتند...
#فصل_بیعت

"دل سنگ آب شد" دیوان حاج علی انسانی
دیدگاه ها (۱)

بیا بریم واتساپ عشق حال کنیم نیومدی یه فلیپیلنی میزنم از وصط...

اگه سواای داشتین در خدمتیم ۰۹۱۵۴۴۹۹۹۷۸

این شماره منه اگه کار داشتی در واتس اپ و وایبر در خدمتم ۰۹۱۵...

ورق بزنید.....

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

شب، همیشه شبیه یک آینه‌ست؛ آینه‌ای که آدم را با خودش تنها می...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

پارت ۵: بازگشت به مدرسهروزها مثلِ قطره‌هایِ بارون، آرام و بی...

🚩 محسن یادگاری مجری تجمع شب ۱۹۰ مردم مبعوث شده در حسینیه ایر...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿بیا، که بی‌رخ زیبات دل به جان آمدبیا،...

حنا بندان جنوب اشک و لبخند بهم آمیخته است. اغلب مادرها و خوا...

حسن تو هميشه در فزون بادرويت همه ساله لاله گون باداندر سر ما...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط