نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

|| پارت سیزدهم ||
 نام سناریوی:
《پرنسس دورگه من》


با بی حوصلگی سر صندلی ای که دفه قبل کلارا روش نشسته بود نشت و کتاب های سر میز رو ورق می‌زد یاداشت ها و نکنه های کنار صفحه هات نقاشی های کوچیک گوشه کتاب عجیب یا جالبه ؟ ... اوهم ... نمی‌دونم آروم زیر لب گفت

*احمقانه است*

بعد از سر صندلی پاشد و دست هاش رو توی جیبش فرو برد

*اصلا چرا من اینجام ؟ سه هفته است دارم وقتم رو برای این موجود که تازه دیدمش هدر میدم *

همین طور که می‌خواست بره صدایی شنید ...

"سرناااااا خودت بیا تو دیگههههه"

مکس کرد صدا ها از دیوار بود کمی به دیوار کنار پنجره نزدیک شد صدا های محدودی شنیده میشد و همون ها هم محو بودن بودن

"مگه یادت رفتههههه ...... امروز ..... باغ شرقی !"

"اون افسانه‌ست! مگه میشه واقعاً وجود داشته باشن؟"

"طبق سال فت ......... سنش ۵۰۰ سال گذشته یعنی .......... اون گل مهتاب بود دیده ساعت .... شب"

*ها ؟ ساعت چند ؟؟؟ چی ؟ *

"نمی‌فهمن ! ساعت ۸ شب نگهبان ها..............! و ساعت .... شب هم یه تعویض شیفت دیگه"


*پس ساعت ۸ شب ... ولی چی رو نمیفهمن !!! ۵۰۰ سال چی ! نکنه میخواد فرار کنه !؟ نه این. منطقی نیست ... پس چی ؟ باید بفهمم .... *

... ساعت ۸ شب ...

*کلارا*

+" سرنا سریع باش ! یک ساعت دیگه بیشتر وقت نداریم !! دیر میشه هااااا"

-"باشه دختر یکم آروم باششش صبر کن الان می‌ریم دیگه "

+ "سرنا جون من سریع ترررر"

-"باشه باشه خب بریم" <در اتاق رو آروم باز کرد>

+ "آروم پس !"

از توی راه رو ها آروم آروم رفتیم ... و رفیتم ... تا رسیدیم به بخش شرقی دقیقا زمان تعویض شیفت سرباز ها

ما هم رفتیم داخل بعد چند دقیقه رسیدیم به باغ شرقی

بوی گل های شب بو به مشام میرسید صدای آروم نسیم از همین جا میشد درخت خشکیده ته باغ رو دید

درخت گل مهتاب


رفتم جلو تر دستم رو دراز کردم ... نک انگشتم به غنچه خورد و غچنه باز شد ... بقیه گل هد هم یوی یکی باز شدن

مثل دونه های برف در شب

+ "خیلی زیباست ..."

(سرنا با احتیاط به شکوفه نقره‌ای درخشان که در میان سایه‌ها می‌درخشد نزدیک می‌شود)

- "وای... واقعاً وجود دارن..."

(کلارا با چشمانی درخشان به شکوفه خیره شده)

+"هرگز فکر نمی‌کردم روزی چنین چیزی رو ببینم... "

-" تو خیلی خوشانسی پرنسس من"

سرنا با لبخندی که به کلارا نگاه میکرد گفت

-"متشکرم که همیشه با خودت میبری... حتی وقتی که می‌دونی ممکنه دردسرساز بشه."

کلارا رو به سرنا لبخندی بزرگ زد و دوباره به گل ها نگاه کرد وگفت

-"نگاه کن چه زیباست اگه کسی یکی از این گل ها رو بخوره به خواب ابدی فرستاده میشه تا وقتی که یکی دیگه از این گل ها نخوره بیدار نمیشه "

(سرنا ناگهان چند قدم از شکوفه فاصله می‌گیرد)

- "چی؟! پس چرا اینقدر بهش نزدیک شدی؟ زود باش از اینجا بریم!"

(کلارا با صورتی در هم به سرنا نگاه میکنه و میگه)

+"من که نخوردم فقط دارم نگاه میکنم"

(سرنا با نگرانی دامن تو را می‌کشد)

- "کافیه الا! همین الانم ممکنه یه نگهبان ببینه ما اینجاییم. بیا بریم قبل از اینکه اتفاق بدتری بیفته."

(کلارا با اخم)

+"بزار دارم نگاه میکنم"

(ناگهان صدای خش‌خش برگ‌ها از پشت درختان بلند می‌شود. سرنا رنگ پریده و خودش را پشت تو قایم می‌کند)

-(با فریاد زمزمه‌وار) "کسی اومد! زود باش قایم شیم!"

+"کی ؟ اینجا عمارت شرقی فقط ندیمه ها و استاد ها و باغ بان ها توی ایم ساعت میان و میرن درباری ها نمیان اینجا توی این ساعت آقا بابا انقدر نگران نباش"

(لبخندمی زند لبخندی بی‌خیال)

(سرنا با ناامیدی دستانش را به هم می‌زند)

- "تو واقعاً غیرممکنی! می‌دونی چقدر آدم می‌تونن پشت این درختا قایم بشن؟"

(کلارا با بیخیالی دستش را تکان میدهد)

+"مثلا کی ؟؟؟ مثلا وزیر ؟ یا نکنه شاه ؟ یا شاید هم ولیعهد میخواد بگه چون توی محدوده منی 🗿😂
بابا انقدر سخت نگیر کسی نمیاد اینجا"

(ناگهان صدای خش‌خش واضح‌تری از پشت بوته‌ها شنیده می‌شود. جیمز با چهره‌ای برافروخته و معذب و البته هنوز با همون حالت سردی و جدیت از پشت درختان بیرون می‌آید)

جیمز: "متأسفانه یا خوشبختانه من اینجام انگار یکی دوباره محاسباتش غلط در اومده ."

+"ها"
قیافه کلارا 👇🏻 "؟????????????????????????؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿¿"

(قرار نبود کسی این حرف منو بشنوه ...)

(صورتم رنگ می‌بازد آروم پا میشم دامنم رو می تکانم با لبخندی که از استرس کج شده آروم بر میگردم )
_________________________________
نویسنده:
بچه ها پارت چهارده هم نوشتم اگه لایک و کامنت کنید همین امشب پارت میدم
دیدگاه ها (۲۲)

the first lie

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p72باغ زیر نور ماه، حال و هوای عجیبی داش...

LESSON

part 16

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۱:به...

*یکی بود، یکی نبود...توی یه گوشه‌ی کوچولوی دنیا، پسری زندگی ...

انتخابی بی بازگشت. Part.3

«پشت نیمکت اخر»پارت ۴زنگ آخر خورد و همه از کلاس بیرون رفتن.ج...

عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۰ (از زبان راوی )چند ساعتی ب...

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.نگاه‌های کنجکاوِ مهمون‌ها کلاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط