عشقی گمشده در تاریکی جنگل
عشقی گمشده در تاریکی جنگل
پارت ۱۰
(از زبان راوی )
چند ساعتی بود از غار شروع به حرکت کرده بودن
جنگل کمی آروم تر از روز های پیش بود خش خش شاخه های درحال حرکت کمتر شده بود و صدای ضعیفی پرنده ها از دور دست می امد
لوسیفر شونه هاشو بقل کرده بود... حالش زیاد خوب نبود ..هنوز خونریزی داشت ... و کمی از لباسش لکه های قرمز برداشته بود و پاک نمیشد ...
الستور هواسش بود ، میتونست حس کنه که لوسیفر داره تلو تلو میخوره ... ولی حس عجیبی داشت انگار فقط اون دو نفر اونجا نبودن ... هوا کمی سنگین تر شد صدای پرنده ها قطع شد و فقط صدای جسارت باد در شاخه ها پیچید
الستور ناگهان ایستاد و به لوسیفر هم گفت که بایستد
الستور به دور و بر نگاه کرد
شاخه ها هم متوقف شدن که ناگهان ...
صدای شلیک گلوله توی جنگل پیچید ... آلستور لوسیفر رو با خودش کشید و پشت یکی از درخت ها قایم شدن ...
چند شکارچی با تفنگ و دو سگ شکاری اون طرف تر بودن ... و با گیاه های گوشت خوار میجنگیدن
که گل یکی از اونارو بلعید ...
خون همه جاپاشید
الستور دست لوسیفر رو محکم گرفت و متوجه نشدم که داره زیاد از حد فشار میده
لوسیفر جا خورد ولی الستور اونوکشید و به طرفی از جنگل هدایت کرد ...
کمی بیش از حد دور شدن ... این قسمت جنگل تاریک تر بود ...
الستور که کمی آروم تر شد به عقب نگاه کرد و پایین ترش قیافه متعجب لوسیفر رو دید و بعد به دستاش که هنوز با دست لوسیفر متصل بود
الستور شوکه شد یک لحظه غرور رادیویش ترک خورد سریع دست لوسیفر رو ول کرد ... و سعی کرد عادی جلوه بده لوسیفر که نای حرف زدن نداشت بیخیال قضیه شد ...
الستور « باید بیشتر مراقب باشیم ... به جز گیاهان شکارچی ها هم کار دستمون میدن »
لوسیفر « خیلی داری سختش میکنی ... شکارچی ها که با ما کاری ندارن دنبال حیوون ها و موجود های این جنگلن »
الستور چپ چپ نگاهش کرد
لوسیفر « اومم یادم رفت .... تو انسان نیستی »
الستور سر تکون داد رفت چیزی بگه که حس کرد پشت بوته ها کسی تکون خورد که ناگهان تیری از پشت بوته ها روبه لوسیفر شلیک شد ...
الستور « مواضب باش!» الستور لوسیفر رو کنار میزنن و روی زمین شیرجه میزنه
آلستور « لعنت بهتون !»
سگ ها به سمت اون دو نفر حمله ور شدن آلستور رفت بلند شده که یکی از سگ ها ساق دستش رو گاز گرفت ...
و سگ دوم پاچه لوسیفر رو گرفت ...
شکارچی از سایه بیرون اومد ...« هی ببینم چی شکار کردیم ... »
لحظه ای خشکس زد ...
سوتی زد تا سگ ها از اونا دور بشن ...
شکار چی « شما دو نفر اینجا چیکار میکنید ... اینجا خطر ناکه »
الستور بلند شد و به لوسیفر هم کمک کرد که بلند بشه
آلستور با لحن که سعی در بازپروری آن بود و با لبخندی عصبی گفت « خودمون میدونستیم!»
شکارچی « میدونستی و وارد شدید ... یا احمقید یا چیزی کشیدید »
الستور « به خودمون مربوطه ... ما میریم !»
لوسیفر که کمی سرگیجه داشت اتاعت کرد و به سمت مخالف الستور حرکت کرد 😂
الستور « این طرف !»
وقتی اونا داشتن دور میشدن ...
شکارچی که پوستی روشن و موهای طلایی داشت با شک به اون دو نفر نگاه کرد ( اگه گفتید کیه 😏🫣)
از اون ور یکی دیگه اومد و گفت« هی آنتونی چی گرفتی !؟»
آنتونی « فعلاً هیچی ... !»
....
ادامه دارد ...
حدس بزنین اون شکاری ها می بودن ؟...
پارت ۱۰
(از زبان راوی )
چند ساعتی بود از غار شروع به حرکت کرده بودن
جنگل کمی آروم تر از روز های پیش بود خش خش شاخه های درحال حرکت کمتر شده بود و صدای ضعیفی پرنده ها از دور دست می امد
لوسیفر شونه هاشو بقل کرده بود... حالش زیاد خوب نبود ..هنوز خونریزی داشت ... و کمی از لباسش لکه های قرمز برداشته بود و پاک نمیشد ...
الستور هواسش بود ، میتونست حس کنه که لوسیفر داره تلو تلو میخوره ... ولی حس عجیبی داشت انگار فقط اون دو نفر اونجا نبودن ... هوا کمی سنگین تر شد صدای پرنده ها قطع شد و فقط صدای جسارت باد در شاخه ها پیچید
الستور ناگهان ایستاد و به لوسیفر هم گفت که بایستد
الستور به دور و بر نگاه کرد
شاخه ها هم متوقف شدن که ناگهان ...
صدای شلیک گلوله توی جنگل پیچید ... آلستور لوسیفر رو با خودش کشید و پشت یکی از درخت ها قایم شدن ...
چند شکارچی با تفنگ و دو سگ شکاری اون طرف تر بودن ... و با گیاه های گوشت خوار میجنگیدن
که گل یکی از اونارو بلعید ...
خون همه جاپاشید
الستور دست لوسیفر رو محکم گرفت و متوجه نشدم که داره زیاد از حد فشار میده
لوسیفر جا خورد ولی الستور اونوکشید و به طرفی از جنگل هدایت کرد ...
کمی بیش از حد دور شدن ... این قسمت جنگل تاریک تر بود ...
الستور که کمی آروم تر شد به عقب نگاه کرد و پایین ترش قیافه متعجب لوسیفر رو دید و بعد به دستاش که هنوز با دست لوسیفر متصل بود
الستور شوکه شد یک لحظه غرور رادیویش ترک خورد سریع دست لوسیفر رو ول کرد ... و سعی کرد عادی جلوه بده لوسیفر که نای حرف زدن نداشت بیخیال قضیه شد ...
الستور « باید بیشتر مراقب باشیم ... به جز گیاهان شکارچی ها هم کار دستمون میدن »
لوسیفر « خیلی داری سختش میکنی ... شکارچی ها که با ما کاری ندارن دنبال حیوون ها و موجود های این جنگلن »
الستور چپ چپ نگاهش کرد
لوسیفر « اومم یادم رفت .... تو انسان نیستی »
الستور سر تکون داد رفت چیزی بگه که حس کرد پشت بوته ها کسی تکون خورد که ناگهان تیری از پشت بوته ها روبه لوسیفر شلیک شد ...
الستور « مواضب باش!» الستور لوسیفر رو کنار میزنن و روی زمین شیرجه میزنه
آلستور « لعنت بهتون !»
سگ ها به سمت اون دو نفر حمله ور شدن آلستور رفت بلند شده که یکی از سگ ها ساق دستش رو گاز گرفت ...
و سگ دوم پاچه لوسیفر رو گرفت ...
شکارچی از سایه بیرون اومد ...« هی ببینم چی شکار کردیم ... »
لحظه ای خشکس زد ...
سوتی زد تا سگ ها از اونا دور بشن ...
شکار چی « شما دو نفر اینجا چیکار میکنید ... اینجا خطر ناکه »
الستور بلند شد و به لوسیفر هم کمک کرد که بلند بشه
آلستور با لحن که سعی در بازپروری آن بود و با لبخندی عصبی گفت « خودمون میدونستیم!»
شکارچی « میدونستی و وارد شدید ... یا احمقید یا چیزی کشیدید »
الستور « به خودمون مربوطه ... ما میریم !»
لوسیفر که کمی سرگیجه داشت اتاعت کرد و به سمت مخالف الستور حرکت کرد 😂
الستور « این طرف !»
وقتی اونا داشتن دور میشدن ...
شکارچی که پوستی روشن و موهای طلایی داشت با شک به اون دو نفر نگاه کرد ( اگه گفتید کیه 😏🫣)
از اون ور یکی دیگه اومد و گفت« هی آنتونی چی گرفتی !؟»
آنتونی « فعلاً هیچی ... !»
....
ادامه دارد ...
حدس بزنین اون شکاری ها می بودن ؟...
- ۱۵۴
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط