{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p72
باغ زیر نور ماه، حال و هوای عجیبی داشت.
درخت‌های بلند با برگ‌های تیره، دو طرف مسیر سنگفرش رو پوشونده بودن.
گل‌های سفید کوچیکی کنار راه می‌درخشیدن و عطر شیرینی توی هوا پخش بود.
توی مرکز باغ، حوضی دایره‌ای قرار داشت که آب از دهانه مجسمه‌ای سنگی آروم پایین می‌ریخت.
نینا آروم قدم برمی‌داشت.
اینجا با تمام چیزهایی که از قلعه دیده بود فرق داشت.
هیچ خبری از دیوارهای سرد و راهروهای سنگی نبود.
فقط صدای آب...
صدای باد...
و خش‌خش برگ‌ها.
دستش رو روی گلبرگ یکی از گل‌ها کشید.
«قشنگه...»
لبخند محوی روی لبش نشست.
برای چند دقیقه، تونست همه‌چیز رو فراموش کنه.
شورا.
نشونه.
خاندان‌ها.
حتی جیمین.
روی لبه‌ی حوض نشست و تصویر ماه رو که روی آب افتاده بود، تماشا کرد.
دلش گرفت.
زیر لب گفت:
«مامان... الان حتماً فکر می‌کنی کجام...»
پلک زد.
چشم‌هاش کمی خیس شده بود.
سرش رو بالا گرفت تا اشکش نریزه.
همون لحظه...
صدای خش‌خش آرومی از بین بوته‌های بلند باغ بلند شد.
نینا سریع برگشت.
چیزی دیده نمی‌شد.
چند ثانیه منتظر موند.
شاید فقط باد بود...
دوباره خواست بشینه که همون صدا، این بار از سمت دیگه ای شنیده شد.
این بار واضح‌تر.
انگار...
کسی بین درخت‌ها قدم می‌زد.
بی‌اختیار از جا بلند شد.
نگاهش بین سایه‌های درخت‌ها می‌چرخید.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌73نینا بی‌حرکت ایستاد.دست‌هاش ناخودآگاه ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p71«نه، نمی‌دونی. مطمئن بودم اگه یه کلمه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p70لبخند هوانگ آروم محو شد._«پس بریم درب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p37نینا قدمی به عقب برداشت.«ترجیح می‌دم ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p65نینا چشم‌هاش رو ریز کرد.«یعنی نگران من...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p79«احتمالاً... هر روز از کسی که منو آور...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p36همین که خواست از روی یه ریشه‌ی بزرگ رد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط