پارت 35
*پرش زمانی فردا ، از دید امیلی*
*چشم هام رو باز کردم ، تو اتاقم بود ، یعنی بدون اینکه بیدارم کنه منو آورده اتاقم ، لبخند زدم و از جام بلند شدم تا آماده بشم و برم پایگاه *
*بعد از اینکه رسیدم پایگاه دویدم سمت لوت و آدم *
امیلی : سلاممممم
آدم: اووووو ... چیشده انقدر سرحالی ؟
امیلی: نه مگه باید اتفاقی بیوفته که سرحال بشم ...
لوت : این یه مدت اخیر خیلی پکر بودی و ازمون فاصله میگرفتی
*خندیدم و آرنج م به پهلوی لوت زدم *
امیلی: باشه باشه متاسفم امشب جبرانش میکنیم
آدم: یعنی به حساب تو میریم رستوران
امیلی و لوت : همین دیشب رستوران بودی !
*آدم با تعجب بهمون نگاه کرد و بعد شونه بالا انداخت و پوکر شد *
آدم: شما زنا همتون مثل همین
*من و لوت خندیدیم *
لوت : باشه آدم امیلی دلت رو نمیشکنه و میریم رستوران
امیلی : اره اره و بعدش هم میریم شهر بازی و بعد میریم کلاب
*همینطور با آدم و لوت برای شب برنامه میریختیم *
عزرائیل: امیلی ...
*برگشتم و عزی درحالی که بین در نیمه باز اتاق ش وایستاده بود صدام زد *
امیلی : بچه ها سریع برمیگردم ..
*سریع رفتم تو دفترش *
عزرائیل: یه نامه دارم باید ببریش برای لئوری و اون الان پیش پدرمه
امیلی: چشم
*نامه رو گرفت سمتم و برش داشتم *
امیلی : راستی ... بابت اینکه دیشب بدون اینکه بیدارم کنی منو رسوندی خونه ممنون
*لبخند زد *
عزرائیل: کار خاصی نکردم
امیلی : ولی برای من خاص بود
*بهم نزدیک شد *
عزرائیل: میبینم گردنبندی که بهت دادم رو درآوردی
*وقتی اینو گفت متعجب شدم و بعد لبخند زدم و گردنبند رو از زیر لباسم بیرون کشیدم *
امیلی : نه گردنمه فقط زیر لباسم کردم
عزرائیل: دیگه نکنش زیر لباست ... خیلی بهت میاد
*گونه هام کمی سرخ شد و لبخند زدم *
امیلی: ممنون
عزرائیل: باید از پدرم تشکر کنی که تو رو زیبا آفریده
*گونه هام سرخ تر شد ، خندید *
عزرائیل: اه ببینش سرخ شدی خجالتی ...
*دستم رو روی صورتم گذاشتم و سمت در رفتم *
امیلی : تقصیر توئه
*سریع رفتم بیرون ، بعد از اینکه به قصر گاد رسیدم و نگهبان ها منو راهنمایی کردن به اتاقی که لئوری توش بود رفتم *
امیلی : اعلیحضرت...
لئوری : امیلییی چطوری ؟
*اومد سمتم و دستم رو گرفت و سلام کرد درحالی که من همینطور خشکم زده بود خندید *
لئوری : حتماً نامه ای که منتظرش بودم رو آوردی خیلی ممنونم میشم بدیش به من چون یکم عجله دارم
*به خودم اومدم و سریع نامه رو دادم بهش *
لئوری: ممنون ... خب چه نوشیدنی میخوری ؟ میخوام یکم باهم آشنا بشیم آخه اون شب تو مهمونی وقت نشد
*لبخند زدم *
امیلی : ممنون میل ندارم و باید برم چون امروز اصلا تمرینات دفاعی نداشتم ... میدونید که تا روز پاکسازی فقط دو ماه مونده
لئوری : باشه آشنایی رو میزاریم برای دفعه ی بعد چون منم امروز یکم سرم شلوغه ...
*رفتم سمت در و بعد از خداحافظی از اتاقش خارج شدم ، درحالی که داشتم از در حیاط قصر خارج میشدم سرا رو دیدم ، اون اینجا چیکار میکرد *
سرا : امیلی ....
*لبخند زدم *
امیلی : سلام سرا ... اینجا چیکار میکنی ؟
سرا : فقط باید یه لیست به اعلیحضرت تحویل بدم
امیلی : که اینطور پس مزاحمت نمیشم ..
*خواستم برم که بازوم رو گرفت *
سرا : امیلی دیشب کجا بودی ؟
*وقتی اینو گفت خشکم زد *
امیلی : م...من ... خب با یکی تازه آشنا شدم و بنظرم دختر خوبیه برای همین میخواستم اطراف شهر رو بهش نشون بدم ...چ...چرا میپرسی ؟
*لیخند مصنوعی زدم *
سرا : دیشب آدم و لوت رو دیدم که تو رستوران بودن و تعجب کردم که تو همراهشون نبودی همین
امیلی : ک...که اینطور ..
*سرا لبخند زد و بازوم رو ول کرد *
سرا : باشه پس فعلا
امیلی : فعلا
*نمیدونم چرا ولی حس خوبی نداشتم که سرا رو تو قصر گاد دیدم ، همیشه پیغام رسون گاد نامه های سرافیم خا رو به گاد میرسوند اما الان ... اه همش چرت و پرته بیخیال ، رفتم سمت پایگاه *
*چشم هام رو باز کردم ، تو اتاقم بود ، یعنی بدون اینکه بیدارم کنه منو آورده اتاقم ، لبخند زدم و از جام بلند شدم تا آماده بشم و برم پایگاه *
*بعد از اینکه رسیدم پایگاه دویدم سمت لوت و آدم *
امیلی : سلاممممم
آدم: اووووو ... چیشده انقدر سرحالی ؟
امیلی: نه مگه باید اتفاقی بیوفته که سرحال بشم ...
لوت : این یه مدت اخیر خیلی پکر بودی و ازمون فاصله میگرفتی
*خندیدم و آرنج م به پهلوی لوت زدم *
امیلی: باشه باشه متاسفم امشب جبرانش میکنیم
آدم: یعنی به حساب تو میریم رستوران
امیلی و لوت : همین دیشب رستوران بودی !
*آدم با تعجب بهمون نگاه کرد و بعد شونه بالا انداخت و پوکر شد *
آدم: شما زنا همتون مثل همین
*من و لوت خندیدیم *
لوت : باشه آدم امیلی دلت رو نمیشکنه و میریم رستوران
امیلی : اره اره و بعدش هم میریم شهر بازی و بعد میریم کلاب
*همینطور با آدم و لوت برای شب برنامه میریختیم *
عزرائیل: امیلی ...
*برگشتم و عزی درحالی که بین در نیمه باز اتاق ش وایستاده بود صدام زد *
امیلی : بچه ها سریع برمیگردم ..
*سریع رفتم تو دفترش *
عزرائیل: یه نامه دارم باید ببریش برای لئوری و اون الان پیش پدرمه
امیلی: چشم
*نامه رو گرفت سمتم و برش داشتم *
امیلی : راستی ... بابت اینکه دیشب بدون اینکه بیدارم کنی منو رسوندی خونه ممنون
*لبخند زد *
عزرائیل: کار خاصی نکردم
امیلی : ولی برای من خاص بود
*بهم نزدیک شد *
عزرائیل: میبینم گردنبندی که بهت دادم رو درآوردی
*وقتی اینو گفت متعجب شدم و بعد لبخند زدم و گردنبند رو از زیر لباسم بیرون کشیدم *
امیلی : نه گردنمه فقط زیر لباسم کردم
عزرائیل: دیگه نکنش زیر لباست ... خیلی بهت میاد
*گونه هام کمی سرخ شد و لبخند زدم *
امیلی: ممنون
عزرائیل: باید از پدرم تشکر کنی که تو رو زیبا آفریده
*گونه هام سرخ تر شد ، خندید *
عزرائیل: اه ببینش سرخ شدی خجالتی ...
*دستم رو روی صورتم گذاشتم و سمت در رفتم *
امیلی : تقصیر توئه
*سریع رفتم بیرون ، بعد از اینکه به قصر گاد رسیدم و نگهبان ها منو راهنمایی کردن به اتاقی که لئوری توش بود رفتم *
امیلی : اعلیحضرت...
لئوری : امیلییی چطوری ؟
*اومد سمتم و دستم رو گرفت و سلام کرد درحالی که من همینطور خشکم زده بود خندید *
لئوری : حتماً نامه ای که منتظرش بودم رو آوردی خیلی ممنونم میشم بدیش به من چون یکم عجله دارم
*به خودم اومدم و سریع نامه رو دادم بهش *
لئوری: ممنون ... خب چه نوشیدنی میخوری ؟ میخوام یکم باهم آشنا بشیم آخه اون شب تو مهمونی وقت نشد
*لبخند زدم *
امیلی : ممنون میل ندارم و باید برم چون امروز اصلا تمرینات دفاعی نداشتم ... میدونید که تا روز پاکسازی فقط دو ماه مونده
لئوری : باشه آشنایی رو میزاریم برای دفعه ی بعد چون منم امروز یکم سرم شلوغه ...
*رفتم سمت در و بعد از خداحافظی از اتاقش خارج شدم ، درحالی که داشتم از در حیاط قصر خارج میشدم سرا رو دیدم ، اون اینجا چیکار میکرد *
سرا : امیلی ....
*لبخند زدم *
امیلی : سلام سرا ... اینجا چیکار میکنی ؟
سرا : فقط باید یه لیست به اعلیحضرت تحویل بدم
امیلی : که اینطور پس مزاحمت نمیشم ..
*خواستم برم که بازوم رو گرفت *
سرا : امیلی دیشب کجا بودی ؟
*وقتی اینو گفت خشکم زد *
امیلی : م...من ... خب با یکی تازه آشنا شدم و بنظرم دختر خوبیه برای همین میخواستم اطراف شهر رو بهش نشون بدم ...چ...چرا میپرسی ؟
*لیخند مصنوعی زدم *
سرا : دیشب آدم و لوت رو دیدم که تو رستوران بودن و تعجب کردم که تو همراهشون نبودی همین
امیلی : ک...که اینطور ..
*سرا لبخند زد و بازوم رو ول کرد *
سرا : باشه پس فعلا
امیلی : فعلا
*نمیدونم چرا ولی حس خوبی نداشتم که سرا رو تو قصر گاد دیدم ، همیشه پیغام رسون گاد نامه های سرافیم خا رو به گاد میرسوند اما الان ... اه همش چرت و پرته بیخیال ، رفتم سمت پایگاه *
- ۲۶.۰k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط