part 9
part 9
ویو مایکی
صبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و صورتم زدم
آمدم برم روی تخت که یه فکری به سرم زد و با خودم گفتم الان نوبت کنه و با لبخند خبیثانه ای به سمت اتاق مهمون رفتم
در رو باز کردم و دیدم نیک هنوز خوابه رفتم و روی تخت دراز کشیدم و دستم رو انداختم دور کمرش که یه تکونی خورد و گفت ماریا
عشقم و دستش رو انداخت دورم صدامو یکم نازک کردم و گفتم نیک عشقم پاشو چشماش رو باز کرد چشماش چهار تا شد واقعا قیافش خیلی خنده دار بود 😂
سریع از روی تخت آمد پایین و گفت مرتیکه تو توی بغل من چیکار میکنی
گفتم تا همین چند دقیقه پیش بهم میگفتی عشقم الان شدم مرتیکه(با خنده)
نیک:من فکر کردم تو ماریایی(دستی توی موهاش کشید)
مایکی:ماریا درخواستتو قبول نکرد بعد بیاد پیش تو توی اتاق بخوابه(😂)
نیک:تا کی میخوای به روم بیاری؟
مایکی:خندیدم و از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در و گفتم یادت نره بیای شرکت منتظرم و رفتم
ویو نیک
بعد از رفتن مایکی رفتم و یه آبی به دست و صورتم زدم یهو یاد حرف دیشب ماریا راجب آناستازیا افتادم سریع گوشی رو برداشتم دیدم پیام آمده از شماره ناشناس رفتم توی پیاما و دیدم یکی رزومه برام فرستاده فهمیدم آناستازیاست یه نگاهی به رزومه اش انداختم و گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بهش
(بقیش رو خودتون میدونید)
(گوشی قطع شد) منم رفتم یه دست لباس از لباسای مایکی برداشتم و رفتم سمت شرکت
ویو آناستازیا
بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم رفتم سمت ماریا که تازه از WC آمده بود و با ذوق بهش گفتم ماریا استخدام شدم
ماریا:خندیدم و خوشحال شدم و گفتم دیدی مگه بهت نگفتم که نیک برات یه کاری توی اون شرکت پیدا میکنه
آناستازیا:خندیدم و گفتم خیله خب حالا آنقدر با اون پارتنر ایدنت پز نده
راستی چرا درخواستش رو قبول نکردی؟
ماریا:چون میخوام بیشتر بشناسمش
گفتم باشه و رفتم که لباس بپوشم و برای آخرین بار برم کافه
از خونه رفتم به سمت کافه و رفتم داخل زیاد شلوغ نبود مشغول کار شدم و بعد از اینکه کارم تموم شد رفتم سمت رییس و گفتم میخوام استعفا بدم رییس گفت چرا و گفتم یه کار دیگه پیدا کردم استعفا دادم و از کافه خارج شدم و به سمت خونه رفتم رفتم توی اتاق لباسم رو عوض کردم و خودم رو روی تخت انداختم و کم کم چشام گرد شد و خوابم برد
ادامه دارد....
خوشگلا اینم از پارت ۹حمایت کنید ☺️
ویو مایکی
صبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و صورتم زدم
آمدم برم روی تخت که یه فکری به سرم زد و با خودم گفتم الان نوبت کنه و با لبخند خبیثانه ای به سمت اتاق مهمون رفتم
در رو باز کردم و دیدم نیک هنوز خوابه رفتم و روی تخت دراز کشیدم و دستم رو انداختم دور کمرش که یه تکونی خورد و گفت ماریا
عشقم و دستش رو انداخت دورم صدامو یکم نازک کردم و گفتم نیک عشقم پاشو چشماش رو باز کرد چشماش چهار تا شد واقعا قیافش خیلی خنده دار بود 😂
سریع از روی تخت آمد پایین و گفت مرتیکه تو توی بغل من چیکار میکنی
گفتم تا همین چند دقیقه پیش بهم میگفتی عشقم الان شدم مرتیکه(با خنده)
نیک:من فکر کردم تو ماریایی(دستی توی موهاش کشید)
مایکی:ماریا درخواستتو قبول نکرد بعد بیاد پیش تو توی اتاق بخوابه(😂)
نیک:تا کی میخوای به روم بیاری؟
مایکی:خندیدم و از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در و گفتم یادت نره بیای شرکت منتظرم و رفتم
ویو نیک
بعد از رفتن مایکی رفتم و یه آبی به دست و صورتم زدم یهو یاد حرف دیشب ماریا راجب آناستازیا افتادم سریع گوشی رو برداشتم دیدم پیام آمده از شماره ناشناس رفتم توی پیاما و دیدم یکی رزومه برام فرستاده فهمیدم آناستازیاست یه نگاهی به رزومه اش انداختم و گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بهش
(بقیش رو خودتون میدونید)
(گوشی قطع شد) منم رفتم یه دست لباس از لباسای مایکی برداشتم و رفتم سمت شرکت
ویو آناستازیا
بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم رفتم سمت ماریا که تازه از WC آمده بود و با ذوق بهش گفتم ماریا استخدام شدم
ماریا:خندیدم و خوشحال شدم و گفتم دیدی مگه بهت نگفتم که نیک برات یه کاری توی اون شرکت پیدا میکنه
آناستازیا:خندیدم و گفتم خیله خب حالا آنقدر با اون پارتنر ایدنت پز نده
راستی چرا درخواستش رو قبول نکردی؟
ماریا:چون میخوام بیشتر بشناسمش
گفتم باشه و رفتم که لباس بپوشم و برای آخرین بار برم کافه
از خونه رفتم به سمت کافه و رفتم داخل زیاد شلوغ نبود مشغول کار شدم و بعد از اینکه کارم تموم شد رفتم سمت رییس و گفتم میخوام استعفا بدم رییس گفت چرا و گفتم یه کار دیگه پیدا کردم استعفا دادم و از کافه خارج شدم و به سمت خونه رفتم رفتم توی اتاق لباسم رو عوض کردم و خودم رو روی تخت انداختم و کم کم چشام گرد شد و خوابم برد
ادامه دارد....
خوشگلا اینم از پارت ۹حمایت کنید ☺️
- ۴۴۰
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط