در لبه فراموشی...
#بنگچان
#کریستوفر
#استری_کیدز
هیچکس نمیداند این فراموشی از کجا آغاز شد؛ تنها میدانند که مانند مهی بیصدا، از گوشههای ذهن بالا آمد، خاطرات را در خود پیچید، و تو را، آرام و بیدرد، به سرزمینی برد که نامها بیمعنا شدند، چهرهها در غبار محو گشتند، و گذشته، چون تصویری خیس در باران، از لابهلای انگشتانت شروع به لغزش کرد.
بیرون، آسمان خاکستریست؛ نه از ابر، بلکه از دودِ ویرانیهایی که هنوز از دلشان شعلههایی خاموش بالا میخزند. دیوارها ترک خوردهاند، پنجرهها شکستهاند، و خیابانها، با ردّ قدمهایی که به سوی پناهگاهها دویدهاند، پر از سکوتیست که فریادها را بلعیده.
هوا سنگین است، بوی سوختگی در آن پیچیده، و به نظر میرسد جهان دارد کمکم رنگ میبازد و خاطرهها در سکوت محو میشوند—جز آن اتاق کوچک، آن پناه خاموش، جایی که تو هنوز هستی، بیحرکت، بینام، در لبهی فراموشی، در ویرانهای که روزی ”خانه” نام داشت، و هوایی که بوی عشق میداد، اما اکنون با هر نفس، ریه را میسوزاند.
در دل این تاریکی، تنها گرمایی باقیست—چون خلوتی امن—که تن تو را در آغوش گرفته؛ و نگاهی آرام و دعاگون که بر چهرهی بیپاسخت مینگرد، بیآنکه بداند آیا هنوز گوشهای در ژرفای خاموشیات هست، جایی دور، که نام او را بیصدا زمزمه کند.
در میان بازوانش، آخرین گرمایی که به جا مانده بود، به تو هدیه میکند؛ بیآنکه در ازایش چیزی طلب کند.
چشمانش، مانند چراغی کوچک که در مه سوسو میزد، در ذهنت هنوز پابرجا است. چشمانی که گویی جواهری را میان گل و لای دیده باشند، تو را لمس میکردند.
در انتظار نجوایی از سوی او، برای آنکه دستانی مه را کنار بزند، و شاید خرابهای ببیند از خاطراتی که سوختند؛ در سکوتی که معنای همهچیز را گرفت.
اما تمام افکارت، خاطراتی بودند که باختند؛ به پیروزیای که مرگ رقم زده بود. و تو، در میان آن خاکستر، به دنبال نشانهای میگشتی؛ شاید تکهای از صدایی که روزی نامت را زمزمه میکرد، در جستجوی خاطرۀ دستان آتش و اثری که از رقص شعله بهجا میگذاشتند، هنگامی که با خشم زبانه میکشیدند. و اثری که ماند؛ مانند ذهن آنان بود که هنوز صدای فریاد را میشنوند—صدای پایی که دیگر خاک را لمس نمیکرد.
تنها چیزی که باقی مانده بود، تپش قلبی بود که هنوز باور داشت: شاید در میان این خاکستر، هنوز چیزی زنده مانده باشد.
چشمانت در خاموشی ماندند، نه از ترس، بلکه از ناتوانی در تشخیص آنچه پشت پلکهایت بود.
ذهنَت در آستانهی تاریکی ایستاده بود؛ جایی که معناها آرام آرام از شکل میافتادند، و آنچه روزی آشنا بود، حالا بیجهت و دور به نظر میرسید.
بدنت اما هنوز پاسخ میداد. نه به خاطره، بلکه به حضور.
به گرمای آن آغوش، فشار آرام دستان، و ریتم نفسهایی که با ضربان قلبت همصدا شده و در عمق وجودت حک شده بود.
در آن نزدیکی، صدایی پدیدار شد—نه ناگهانی، نه بلند—بلکه همچون نوری که از پشت شیشهای غبارالود عبور میکند، آرام و بیشتاب، با طنینِ صدایی که انگار از دوردستهای آشنا میآمد؛ صدایی که در خود گرمایی داشت، نه از جنس کلمات، بلکه از جنس اطمینان، و در گوشَت زمزمه کرد:
«همهچیز درست میشه... من اینجام.»
نه فقط واژهها، بلکه فاصلهی میانشان، مکثها، لرزشِ نامحسوسِ نفسها، همه در بدنت طنین انداختند؛ نه با حافظه، بلکه با مغز و استخوانت، با آن بخشهایی از وجودت که هیچگاه فراموش نمیکنند—و آنچه در تو نشست، نه فقط یک صدا، بلکه حسی بود بینیاز از یادآوری، حسی که در تار و پودت جا خوش کرده بود، مثل لمسی خاموش اما ماندگار، که حتی اگر ذهنَت همهچیز را رها میکرد، قرار نبود از تو جدا شود.
اگرچه رد هر پا بر زمین سرد، گویی هیچگاه پاک نمیشود—نه فقط از خاک، بلکه از ذهنشان. ردی که تو را میکشاند به پرتگاهی که شاید همهچیز را در خود بلعیده بود، و ”پایان” واژهای بود غریبه، همراه با سقوطی که تو را فرا میخوانَد.
و درست در لحظهای که سکوت، سنگینتر از اندوه، در گلویت نشست، قرار بود زمزمهای از میان لبهایت بیرون بخزد—زمزمهای دردناک، لرزان، بیپناه—که میپرسید: «تو... کی هستی؟»
آن هم وقتی او، با چشمانی عاشقتر و رنجیدهتر از همیشه، بیکلام، به تو زل زده بود؛ گویی پاسخ را پیش از پرسش شنیده بود.
زیباست، بله - اما فقط به این دلیل که تو خالق بخشی از آن هستی!
@skz_nahyun
#کریستوفر
#استری_کیدز
هیچکس نمیداند این فراموشی از کجا آغاز شد؛ تنها میدانند که مانند مهی بیصدا، از گوشههای ذهن بالا آمد، خاطرات را در خود پیچید، و تو را، آرام و بیدرد، به سرزمینی برد که نامها بیمعنا شدند، چهرهها در غبار محو گشتند، و گذشته، چون تصویری خیس در باران، از لابهلای انگشتانت شروع به لغزش کرد.
بیرون، آسمان خاکستریست؛ نه از ابر، بلکه از دودِ ویرانیهایی که هنوز از دلشان شعلههایی خاموش بالا میخزند. دیوارها ترک خوردهاند، پنجرهها شکستهاند، و خیابانها، با ردّ قدمهایی که به سوی پناهگاهها دویدهاند، پر از سکوتیست که فریادها را بلعیده.
هوا سنگین است، بوی سوختگی در آن پیچیده، و به نظر میرسد جهان دارد کمکم رنگ میبازد و خاطرهها در سکوت محو میشوند—جز آن اتاق کوچک، آن پناه خاموش، جایی که تو هنوز هستی، بیحرکت، بینام، در لبهی فراموشی، در ویرانهای که روزی ”خانه” نام داشت، و هوایی که بوی عشق میداد، اما اکنون با هر نفس، ریه را میسوزاند.
در دل این تاریکی، تنها گرمایی باقیست—چون خلوتی امن—که تن تو را در آغوش گرفته؛ و نگاهی آرام و دعاگون که بر چهرهی بیپاسخت مینگرد، بیآنکه بداند آیا هنوز گوشهای در ژرفای خاموشیات هست، جایی دور، که نام او را بیصدا زمزمه کند.
در میان بازوانش، آخرین گرمایی که به جا مانده بود، به تو هدیه میکند؛ بیآنکه در ازایش چیزی طلب کند.
چشمانش، مانند چراغی کوچک که در مه سوسو میزد، در ذهنت هنوز پابرجا است. چشمانی که گویی جواهری را میان گل و لای دیده باشند، تو را لمس میکردند.
در انتظار نجوایی از سوی او، برای آنکه دستانی مه را کنار بزند، و شاید خرابهای ببیند از خاطراتی که سوختند؛ در سکوتی که معنای همهچیز را گرفت.
اما تمام افکارت، خاطراتی بودند که باختند؛ به پیروزیای که مرگ رقم زده بود. و تو، در میان آن خاکستر، به دنبال نشانهای میگشتی؛ شاید تکهای از صدایی که روزی نامت را زمزمه میکرد، در جستجوی خاطرۀ دستان آتش و اثری که از رقص شعله بهجا میگذاشتند، هنگامی که با خشم زبانه میکشیدند. و اثری که ماند؛ مانند ذهن آنان بود که هنوز صدای فریاد را میشنوند—صدای پایی که دیگر خاک را لمس نمیکرد.
تنها چیزی که باقی مانده بود، تپش قلبی بود که هنوز باور داشت: شاید در میان این خاکستر، هنوز چیزی زنده مانده باشد.
چشمانت در خاموشی ماندند، نه از ترس، بلکه از ناتوانی در تشخیص آنچه پشت پلکهایت بود.
ذهنَت در آستانهی تاریکی ایستاده بود؛ جایی که معناها آرام آرام از شکل میافتادند، و آنچه روزی آشنا بود، حالا بیجهت و دور به نظر میرسید.
بدنت اما هنوز پاسخ میداد. نه به خاطره، بلکه به حضور.
به گرمای آن آغوش، فشار آرام دستان، و ریتم نفسهایی که با ضربان قلبت همصدا شده و در عمق وجودت حک شده بود.
در آن نزدیکی، صدایی پدیدار شد—نه ناگهانی، نه بلند—بلکه همچون نوری که از پشت شیشهای غبارالود عبور میکند، آرام و بیشتاب، با طنینِ صدایی که انگار از دوردستهای آشنا میآمد؛ صدایی که در خود گرمایی داشت، نه از جنس کلمات، بلکه از جنس اطمینان، و در گوشَت زمزمه کرد:
«همهچیز درست میشه... من اینجام.»
نه فقط واژهها، بلکه فاصلهی میانشان، مکثها، لرزشِ نامحسوسِ نفسها، همه در بدنت طنین انداختند؛ نه با حافظه، بلکه با مغز و استخوانت، با آن بخشهایی از وجودت که هیچگاه فراموش نمیکنند—و آنچه در تو نشست، نه فقط یک صدا، بلکه حسی بود بینیاز از یادآوری، حسی که در تار و پودت جا خوش کرده بود، مثل لمسی خاموش اما ماندگار، که حتی اگر ذهنَت همهچیز را رها میکرد، قرار نبود از تو جدا شود.
اگرچه رد هر پا بر زمین سرد، گویی هیچگاه پاک نمیشود—نه فقط از خاک، بلکه از ذهنشان. ردی که تو را میکشاند به پرتگاهی که شاید همهچیز را در خود بلعیده بود، و ”پایان” واژهای بود غریبه، همراه با سقوطی که تو را فرا میخوانَد.
و درست در لحظهای که سکوت، سنگینتر از اندوه، در گلویت نشست، قرار بود زمزمهای از میان لبهایت بیرون بخزد—زمزمهای دردناک، لرزان، بیپناه—که میپرسید: «تو... کی هستی؟»
آن هم وقتی او، با چشمانی عاشقتر و رنجیدهتر از همیشه، بیکلام، به تو زل زده بود؛ گویی پاسخ را پیش از پرسش شنیده بود.
زیباست، بله - اما فقط به این دلیل که تو خالق بخشی از آن هستی!
@skz_nahyun
- ۲۱.۸k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط