Three
📸 دکمه ی شاتر
پارت سه :
وسایلم را در چمدان گذاشتم . کمند تکیه زده به چارچوب در ، خیره به حرکاتم بود . به او و کسری گفته بودم که یکی از دوستانم ، خانه مادریش خالی مانده است و دنبال مستاجر میگردد ؛ من نیز با او صحبت کردم تا با اجاره کمتر مدتی آنجا بمانم . اگر به کسری خبر میرسید که کمی پول درشت به من رسیده ، گردنم را میزد تا به او برسد .
ـــ امیدوارم بدون من حوصله اتون سر نره .
مطمئنا سر میرفت . چون دیگر دخترکی بدبخت اینجا نیست که هر وقت دلشان خواست ، تن او را کبود کنند . کمند پشت چشمی نازک کرد و شروع کرد به من بد و بیراه گفتن . خوشحالم که دیگر لازم نیست هیچ کدامشان را ببینم ؛ نه داداشم را و نه او را .
زیپ چمدان را کشیدم .
ـــ تموم شد ؟
به کسری که آمد و پشت همسرش ایستاد خیره شدم . سرم را تکان دادم و به چند تا جعبه و ساک و چمدونم نگاه کردم .
ـــ آره دیگه .
ـــ خوبه . پس دیگه فردا میری ؟
ـــ آره ؛ این دختری که از بعد از مرگ مجید و سهیلا بهت چسبونده بودن ، حالا دیگه خودش رو از تو جدا کرد .
او دقیقا این حرف پس از اینکه سرپرستیم را به او دادند ، گفت . او من را از جنس حقارت و کثیف بودن میدانست . بعد از مرگ بابا و خاله سهیلا دیگر رنگ خوبی در زندگی من یافت نشد ، همه اشان را کسری خاکستر کرد .
ـــ خب ، پس صبح زیاد سرو صدا نکن که کمند بیدار نشه و برو .
چمدون را بلند کردم و کنار در گذاشتم .
ـــ باشه .
رفتم تا روی لباس هایم ، شالی بیندازیم و اسباب را در ماشین بگذارم . در صندلی عقب جعبه ها را گذاشتم و روی صندلی شاگرد چمدون ها را ؛ در را بستم . نفسی در هوای آزاد کوچه ، کشیدم . این کوچه میدانست که کسری بر سر من چه ها آورده است . دستم را بر روی شیشه های دودی ماشین گذاشتم و دعا کردم که در مسیر صبح جاده بسیار خلوت باشد که دچار حمله عصبی نشوم . دوباره نفسی از هوای آخر تابستان گرفتم و به سمت راه پله حرکت کردم .
در را بستم و به اتاقی که چراغش را خاموش کرده بودند خیره ماندم . حتی خداحافظی هم نکردند . چه انتظار بالایی ! چراغ های هال و راهرو را خاموش کردم و به اتاق ته راهرو رفتم . تشکم بر روی زمین پهن کردم و بالش بر سر آن پرت کردم . پتوی کرمی ام که هدیه یازده سالگیم از پدر بود را برداشتم و روی تشک گذاشتم . شال را از روی سرم برداشتم ؛ کنار لباس هایی گذاشتم که برای فردا آماده شده اند . فردا کوله ام را برمیداشتم و از اینجا میرفتم . فردا روز آزادی من است . دیگر نه کتک وجود دارد و نه کمربند . نه کسری و نه کمند ؛ نه شلوغی .
گوشی را از توی شارژ برداشتم و آن را باز کردم . یاسمین پیامی فرستاد بود که در آن برای سفرم سلامت و امنیت دعا کرده بود . استیکر قلب برایش فرستادم . به ثمین پیام دادم و ساعت حرکتم را برایش نوشتم و گوشی را خاموش کردم و مانند همیشه خود را جمع کردم . چشمانم را بستم تا فردا در طی مسیر کمتر خسته شوم .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت سه :
وسایلم را در چمدان گذاشتم . کمند تکیه زده به چارچوب در ، خیره به حرکاتم بود . به او و کسری گفته بودم که یکی از دوستانم ، خانه مادریش خالی مانده است و دنبال مستاجر میگردد ؛ من نیز با او صحبت کردم تا با اجاره کمتر مدتی آنجا بمانم . اگر به کسری خبر میرسید که کمی پول درشت به من رسیده ، گردنم را میزد تا به او برسد .
ـــ امیدوارم بدون من حوصله اتون سر نره .
مطمئنا سر میرفت . چون دیگر دخترکی بدبخت اینجا نیست که هر وقت دلشان خواست ، تن او را کبود کنند . کمند پشت چشمی نازک کرد و شروع کرد به من بد و بیراه گفتن . خوشحالم که دیگر لازم نیست هیچ کدامشان را ببینم ؛ نه داداشم را و نه او را .
زیپ چمدان را کشیدم .
ـــ تموم شد ؟
به کسری که آمد و پشت همسرش ایستاد خیره شدم . سرم را تکان دادم و به چند تا جعبه و ساک و چمدونم نگاه کردم .
ـــ آره دیگه .
ـــ خوبه . پس دیگه فردا میری ؟
ـــ آره ؛ این دختری که از بعد از مرگ مجید و سهیلا بهت چسبونده بودن ، حالا دیگه خودش رو از تو جدا کرد .
او دقیقا این حرف پس از اینکه سرپرستیم را به او دادند ، گفت . او من را از جنس حقارت و کثیف بودن میدانست . بعد از مرگ بابا و خاله سهیلا دیگر رنگ خوبی در زندگی من یافت نشد ، همه اشان را کسری خاکستر کرد .
ـــ خب ، پس صبح زیاد سرو صدا نکن که کمند بیدار نشه و برو .
چمدون را بلند کردم و کنار در گذاشتم .
ـــ باشه .
رفتم تا روی لباس هایم ، شالی بیندازیم و اسباب را در ماشین بگذارم . در صندلی عقب جعبه ها را گذاشتم و روی صندلی شاگرد چمدون ها را ؛ در را بستم . نفسی در هوای آزاد کوچه ، کشیدم . این کوچه میدانست که کسری بر سر من چه ها آورده است . دستم را بر روی شیشه های دودی ماشین گذاشتم و دعا کردم که در مسیر صبح جاده بسیار خلوت باشد که دچار حمله عصبی نشوم . دوباره نفسی از هوای آخر تابستان گرفتم و به سمت راه پله حرکت کردم .
در را بستم و به اتاقی که چراغش را خاموش کرده بودند خیره ماندم . حتی خداحافظی هم نکردند . چه انتظار بالایی ! چراغ های هال و راهرو را خاموش کردم و به اتاق ته راهرو رفتم . تشکم بر روی زمین پهن کردم و بالش بر سر آن پرت کردم . پتوی کرمی ام که هدیه یازده سالگیم از پدر بود را برداشتم و روی تشک گذاشتم . شال را از روی سرم برداشتم ؛ کنار لباس هایی گذاشتم که برای فردا آماده شده اند . فردا کوله ام را برمیداشتم و از اینجا میرفتم . فردا روز آزادی من است . دیگر نه کتک وجود دارد و نه کمربند . نه کسری و نه کمند ؛ نه شلوغی .
گوشی را از توی شارژ برداشتم و آن را باز کردم . یاسمین پیامی فرستاد بود که در آن برای سفرم سلامت و امنیت دعا کرده بود . استیکر قلب برایش فرستادم . به ثمین پیام دادم و ساعت حرکتم را برایش نوشتم و گوشی را خاموش کردم و مانند همیشه خود را جمع کردم . چشمانم را بستم تا فردا در طی مسیر کمتر خسته شوم .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۳۴۰
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط