سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۳
سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۳
صدای قدمهای نگهبانها در راهروی عمارت پیچیده بود. همهچیز بیش از حد ساکت بود؛ آنقدر ساکت که حتی صدای ساعت بزرگ سالن هم اعصابخردکن شده بود.
ات کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط تاریک خیره شده بود.
جیکجیک...
ات برگشت.
ـ این دیگه چه صدایی بود؟
جنگوک که روی مبل نشسته بود، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ پرنده.
ات اخم کرد.
ـ نصف شبه. کدوم پرندهای ساعت سه صبح جیکجیک میکنه؟
جنگوک بالاخره نگاهش کرد.
ـ پرندهای که خوابش نمیبره.
ـ خیلی بامزهای.
ـ ممنون.
ات یک بالش برداشت و طرفش پرت کرد.
جنگوک با یک حرکت گرفتش.
ـ خشونت علیه محافظ؟
ـ تو محافظ منی، نه روانشناس من!
همان لحظه چراغهای عمارت برای چند ثانیه خاموش شدند.
هر دو ساکت شدند.
صدای تق از طبقه بالا آمد.
جنگوک فوراً از جا بلند شد.
ـ این دیگه پرنده نبود.
ات آرام گفت:
ـ منم همینو میخواستم بگم.
جنگوک اسلحهاش را برداشت و جلوی ات ایستاد.
ـ پشت سر من بمون.
ات زیر لب گفت:
ـ همیشه باید پشت سر تو باشم؟
جنگوک مکث کرد.
ـ فعلاً بله.
ـ چرا؟
ـ چون اگه اتفاقی بیفته، اول من میفهمم.
ات چند لحظه نگاهش کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای دیگری از راهرو آمد.
این بار واضحتر.
سه ضربه.
تق... تق... تق...
جنگوک به سمت در رفت.
ات هم پشت سرش حرکت کرد.
جنگوک آرام دستگیره را پایین آورد.
در باز شد.
راهرو خالی بود.
اما روی زمین، درست جلوی در، یک پاکت سیاه افتاده بود.
ات خم شد که آن را بردارد.
جنگوک سریع گفت:
ـ دست نزن!
ات دستش را عقب کشید.
ـ خب پس خودت بردار.
جنگوک پاکت را برداشت و باز کرد.
داخلش فقط یک کاغذ بود.
روی کاغذ با جوهر قرمز نوشته شده بود:
«کسی که دنبالش میگردید، خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنید.»
ات آرام پرسید:
ـ یعنی چی؟
جنگوک نگاهش را از نوشته برداشت و به انتهای تاریک راهرو خیره شد.
ـ یعنی یکی داخل این عمارت داره با ما بازی میکنه.
و درست همان لحظه...
از پشت سرشان صدای قفل شدن درِ اصلی عمارت آمد.
تق!
جنگوک برگشت.
ـ همه درها رو قفل کنید.
صدای سامان از بیسیم آمد:
ـ دیر گفتی... در اصلی از داخل قفل نشده.
جنگوک ابروهایش را درهم کشید.
ـ پس چی شده؟
چند ثانیه سکوت.
بعد سامان گفت:
ـ کسی از بیرون قفلش کرده.
ات به جنگوک نگاه کرد.
ـ یعنی...
جنگوک آرام گفت:
ـ آره. ظاهراً مهمون داریم.
صدای قدمهای نگهبانها در راهروی عمارت پیچیده بود. همهچیز بیش از حد ساکت بود؛ آنقدر ساکت که حتی صدای ساعت بزرگ سالن هم اعصابخردکن شده بود.
ات کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط تاریک خیره شده بود.
جیکجیک...
ات برگشت.
ـ این دیگه چه صدایی بود؟
جنگوک که روی مبل نشسته بود، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ پرنده.
ات اخم کرد.
ـ نصف شبه. کدوم پرندهای ساعت سه صبح جیکجیک میکنه؟
جنگوک بالاخره نگاهش کرد.
ـ پرندهای که خوابش نمیبره.
ـ خیلی بامزهای.
ـ ممنون.
ات یک بالش برداشت و طرفش پرت کرد.
جنگوک با یک حرکت گرفتش.
ـ خشونت علیه محافظ؟
ـ تو محافظ منی، نه روانشناس من!
همان لحظه چراغهای عمارت برای چند ثانیه خاموش شدند.
هر دو ساکت شدند.
صدای تق از طبقه بالا آمد.
جنگوک فوراً از جا بلند شد.
ـ این دیگه پرنده نبود.
ات آرام گفت:
ـ منم همینو میخواستم بگم.
جنگوک اسلحهاش را برداشت و جلوی ات ایستاد.
ـ پشت سر من بمون.
ات زیر لب گفت:
ـ همیشه باید پشت سر تو باشم؟
جنگوک مکث کرد.
ـ فعلاً بله.
ـ چرا؟
ـ چون اگه اتفاقی بیفته، اول من میفهمم.
ات چند لحظه نگاهش کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای دیگری از راهرو آمد.
این بار واضحتر.
سه ضربه.
تق... تق... تق...
جنگوک به سمت در رفت.
ات هم پشت سرش حرکت کرد.
جنگوک آرام دستگیره را پایین آورد.
در باز شد.
راهرو خالی بود.
اما روی زمین، درست جلوی در، یک پاکت سیاه افتاده بود.
ات خم شد که آن را بردارد.
جنگوک سریع گفت:
ـ دست نزن!
ات دستش را عقب کشید.
ـ خب پس خودت بردار.
جنگوک پاکت را برداشت و باز کرد.
داخلش فقط یک کاغذ بود.
روی کاغذ با جوهر قرمز نوشته شده بود:
«کسی که دنبالش میگردید، خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنید.»
ات آرام پرسید:
ـ یعنی چی؟
جنگوک نگاهش را از نوشته برداشت و به انتهای تاریک راهرو خیره شد.
ـ یعنی یکی داخل این عمارت داره با ما بازی میکنه.
و درست همان لحظه...
از پشت سرشان صدای قفل شدن درِ اصلی عمارت آمد.
تق!
جنگوک برگشت.
ـ همه درها رو قفل کنید.
صدای سامان از بیسیم آمد:
ـ دیر گفتی... در اصلی از داخل قفل نشده.
جنگوک ابروهایش را درهم کشید.
ـ پس چی شده؟
چند ثانیه سکوت.
بعد سامان گفت:
ـ کسی از بیرون قفلش کرده.
ات به جنگوک نگاه کرد.
ـ یعنی...
جنگوک آرام گفت:
ـ آره. ظاهراً مهمون داریم.
- ۶۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط