{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برایش شعر خواندم اشک هایش را درآوردم

برایش شعر خواندم اشک هایش را درآوردم
پس از یک عمر خاموشی صدایش را درآوردم

کلیم قصه هایم دست خالی مانده بود اما
زدم بر نیل و آخر سر عصایش را درآوردم

دلم پر بود از دستش ولی با زور خندیدم
و با دست خودم رخت عزایش را درآوردم

سپس با بوسه ای زیر زبانش را کشیدم تا  _
_ته و تووی تمام ماجرایش را درآوردم

میان ماندن و رفتن مردد بود پاهایش
نشستم، کفشهای تا به تایش را درآوردم

و او از خانه رفت و من برای رفع دلتنگی
نشستم رو به آیینه ادایش را درآوردم
دیدگاه ها (۱)

برایش شعر خواندم اشک هایش را درآوردمپس از یک عمر خاموشی صدای...

برایش شعر خواندم اشک هایش را درآوردمپس از یک عمر خاموشی صدای...

برایش شعر خواندم ٬ اشک هایش را درآوردمپس از یک عمر خاموشی صد...

برایش شعر خواندم ٬ اشک هایش را درآوردمپس از یک عمر خاموشی صد...

برایش شعر خواندم ٬ اشک هایش را درآوردمپس از یک عمر خاموشی صد...

برایش شعر خواندم ٬ اشک هایش را درآوردمپس از یک عمر خاموشی صد...

{ایران مقتدر}

کلی کلیپ و ویدیو های باحال میذارم...♡☆https://wisgoon.com/ss...

خیالِ تُـ𐚁ـوهمه شبره به ڪویِ من دارد ᥫ᭡#خاقانی۱۴۰۵/۷/۸❥︎:。- ...

I love you 😍#عاشقانه #love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط