{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان‌عشق‌و عاشقی‌در‌فرودگاه

رمان‌عشق‌و عاشقی‌در‌فرودگاه
Part:24
دیانا،
رفتم بالا تو اتاقم تو اتاقو جمع کردم و مسواک زدم انقدر گریه کرده بودم چشام باد کرده بود
یه ولشی به خودم گفتم و بلند شدم رفتم رفتم تو جام خوابیدم
ارسلان،
با پسرا یکم بازی کردیم و رفتم بالا بخوابم
یعنی وای به حال دیانا اتاقو جمع نکرده باشه
رفتم داخل که دیدم اتاق برق میزد تمیز نمیکنه نمیکنه ولی خوب تمیز میکنه خودشم خوابیده بود
خیلی ناز خوابیده بود و تو خواب داشت با خودش حرف میزدو حسابی عرق کرده بود
داشت تو خواب نفس نفس میزد ممکن بود سکته کنه که بیدارش کردم
ارسلان،دیانا دیانا بلند شود
دیانا،(از خواب بلند میشی یه هینی میکشی)
ارسلان،خوبی چی شده چه خوابی میدیدی
دیانا،ارسلان میلاد مامانمو کش.ت
ارسلان،چی میگی دیانا میلاد نیست
دیانا،نه میلاد مامانمو کش.ته
ارسلان،دیانا خواب دیدی همه چی خواب بوده فقط یه خواب دیانا
دیانا،چرا نمیره از زندگیم ارسلان
ارسلان،خوب چرا بهش فکر میکنی
دیانا شروع کرده بود به گریه کردن بلندش کردم بردمش تو دستشویی و صپرتشو شستم و بهش اب دادم که بخوره
ارسلان،خوبی
دیانا،اره
ارسلان،خوب بگو چه خوابی دیدی
دیانا،رل قبلیم میلاد خوب
ارسلان،اره میدونم خوب
دیانا،مامانمو تو خواب خودشو و مامانمو و محراب رو کش.ته بود
ارسلان،خون هم اومده بود ازشون
دیانا،کسیو بکشی خون در نمیاد ازش اره دیگه
ارسلان،خوب هیچ اتفاقی نمیوفته
دیانا،چطور راحت میگی
ارسلان،اگه تو خوابت هرکیو بک.شی یا بهش چا.قو بزنی و خون تو خوابت ببینی خوابت وجود نداره و این اتفاق هیچ وقت برات پیش نمیاد
دیانا،میشه بیدار باشی من بخوابم من نمیتونم بخوابم
ارسلان،خوب من که هستم باز چرا نخوابم
دیانا،نه تروخدا نخواب
ارسلان،باشه بخواب
دیانا خوابید و معلوم بود خیلی ترسیده بود
دیگه کم کم تو خواب عمیق رفته بود
منم متکا بینمون درست کردم و خوابیدم
صبح
ارسلان،
از خواب بلند شدم که دیدم دیانا تمام متکا رو کنار زده و اومده بغل من خوابیده بود
سؤ استفاده گر😐💔
گردنم خیلی درد میکرد انقدرم محکم بغلم کرده بود نمی‌تونستم بلند شم که خودش بلند شد
ارسلان،خانم کاشی خوش میگذره
دیانا،چی خوش میگذره
ارسلان،منو اینجوری بغل کردی
که دیانا یکدفعه پرید
دیانا،ببین صادق باش چکار کردی
ارسلان،مثل اینکه فراموشی داریا دیشب خواب دیدی گفتی بیدار باشم
دیانا،اونو نمیگم این اتفاقو میگم
ارسلان،اها خودت متکا رو انداختی پایین منو بغل کردی
دیانا،دروغ
ارسلان،نخیرم من صادقم
دیانا،اره از چشات میباره

..................
دیدگاه ها (۱)

رمان‌عشق‌و عاشقی‌در‌فرودگاهPart:2۵ارسلان،تو خوبی بلند سو بای...

سلام بچه هامن نیسم بخاطر اینکه ماه امتحانات دیگه زیاد وقت گذ...

رمان‌عشق‌و عاشقی‌در‌فرودگاهPart:23یه دفعه یاد موضوع عاشقی مح...

رمان‌عشق‌و عاشقی‌در‌فرودگاهPart:22دیانا:رفتیم شام خوردیم و ک...

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

رمان سوم پارت نوزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ویو دازای ت...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part51چون مامانم واسه شام صدام زدرفتم شام و ب...

پارت آخر

سناریووووو

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part78بعد تقریبا دوساعت و نیم بازی خسته به ات...

شاهزاده دوست داشتنی من

The unwanted Roommate _________________________ویو پارک یوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط