part:8
part:8
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است}
[دیدگاه جونگکوک]
نه.نه.نه.من خیلی تمرین کردم قرار بود آمادگی لازم رو داشته باشم ...
اما بازهم سست شدم..بازهم بی قرار شدم بی قرار بغل های آرمیتا...
عمیقاً نیازمندم که بدون هیچ حرفی توی آغوشش فرو برم ...
اما اگر ساکت بمونم این آغوش تبدیل میشه به رویای دست نیافتنیه من....
نمیدونستم چه چیزی رو براش تعریف کنم یا اصلا از کجا شروع کنم ....
حرفایی که با تهیونگ تمرین کرده بودم رو بازهم به خاطر آوردم تا اون جونگکوک ترسو کمی شجاعت به خرج بده ......... حتی برای معشوقش....
آرمیتا جرعه ای از چای رو نوشید نگاه دقیقش بر روی تمام اجزای کافه از جمله:دیوارها،صندلی ها،میزها بود.. بود به جز من (الهی🥺)
سرفه ای کردم ....
_نمیدونم از کجا شروع کنم تا سوتفاهم بینمون از بین بره(خنده تلخ و دست زدن پشت گردن)
_می تونی از اول شروع کنی جونگکوک فقط خواهش میکنم بامن صادق باش بی تردید و بی پروا حقیقت رو بگو درکت میکنم که اگر توی این ۴ماه به من خیانت.....
دستمو به نشونه ی سکوت روی لباش گذاشتم لبایی که چندماه طعمشو نچشیدم قطعاً اگر اوضاع همینطوری ادامه پیدا می کرد معلوم نبود چه کسی میتونه من رو آروم کنه.....
شب یک پارت دیگه میذارم ...
ادامه دارد....♡
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است}
[دیدگاه جونگکوک]
نه.نه.نه.من خیلی تمرین کردم قرار بود آمادگی لازم رو داشته باشم ...
اما بازهم سست شدم..بازهم بی قرار شدم بی قرار بغل های آرمیتا...
عمیقاً نیازمندم که بدون هیچ حرفی توی آغوشش فرو برم ...
اما اگر ساکت بمونم این آغوش تبدیل میشه به رویای دست نیافتنیه من....
نمیدونستم چه چیزی رو براش تعریف کنم یا اصلا از کجا شروع کنم ....
حرفایی که با تهیونگ تمرین کرده بودم رو بازهم به خاطر آوردم تا اون جونگکوک ترسو کمی شجاعت به خرج بده ......... حتی برای معشوقش....
آرمیتا جرعه ای از چای رو نوشید نگاه دقیقش بر روی تمام اجزای کافه از جمله:دیوارها،صندلی ها،میزها بود.. بود به جز من (الهی🥺)
سرفه ای کردم ....
_نمیدونم از کجا شروع کنم تا سوتفاهم بینمون از بین بره(خنده تلخ و دست زدن پشت گردن)
_می تونی از اول شروع کنی جونگکوک فقط خواهش میکنم بامن صادق باش بی تردید و بی پروا حقیقت رو بگو درکت میکنم که اگر توی این ۴ماه به من خیانت.....
دستمو به نشونه ی سکوت روی لباش گذاشتم لبایی که چندماه طعمشو نچشیدم قطعاً اگر اوضاع همینطوری ادامه پیدا می کرد معلوم نبود چه کسی میتونه من رو آروم کنه.....
شب یک پارت دیگه میذارم ...
ادامه دارد....♡
- ۴۵۵
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط