چند پارتی
[وقتی مربی بکست بود و......]
____________________________
ساعت شیش و نیم بود و من با عجله داشتم خودمو به باشگاه میرسوندم
قرار بود یه ساعت پیش اونجا باشم ولی خب انگار دیر رسیدن به یکی از عادتای همیشگیم تبدیل شده بود
بالاخره خودمو به باشگاه رسوندم و درو باز کردم
همین که وارد شدم صدای برخورد مشت ها به کیسه بوکس و حرف زدن بچه ها توی سالن پیچیده بود
نگاهم بین آدمای داخل سالن چرخید تا اینکه چشمم به یه نفر افتاد که اصلا دلم نمیخواست توی اون لحظه ببینمش
جونگکوک
وسط سالن ایستاده بود و با دستکش های مشکی مشغول تمرین دادن یکی از بچه ها بود
یک قدم جلو رفتم که جونگکوک سرشو چرخوند و. بهم نگاه کرد.
لبخنده مصنوعی شدم و آروم دستمو بالا اوردم تکون دادم
"+سلام.... استاد
جونگکوک دست کششو در اورد و گذاشت روی میز مشکی
" _سه هو.. تو برو تمیرین کن.
سه هو:چشم استاد
جونگکوک اومد سمتم هرقدم که میومد نزدک تر قلبم بیشتر تند میزد با بند کیف که لباس های ورزش توش بود بازی میکردم
"_خب... بهونه جدید چیه
با حرفش ناراحت شدم
" +استاد واقعتش چیزه...... خواب موندم
"_خواب موندی مگه ساعت 7 صبح میخوای بری مدرسه.
"_ساعت 6 عصره تا الان خواب بودی
سرمو انداختم پایین اصلا این مرد درک نداره
" +بخشید...
"_هوف...برو لباساتو عوض کن بیا تمرین شروع کن
سرمو بالا آورد و لبخندی زدم
" +ممنون استاد...
کیفمو داخل دستم محکم گرفتم و رفتم. سمت اتاق پروف
وارد اتاق شدم و کیفمو روی نیمکت گذاشتم و لباسای تمرینمو از توش درآوردم
شرتک کراپ مشکیمو پوشیدم و دستکشای مشکی بوکسم رو کنار کیفم گذاشتم تا موقع تمرین بپوشمشون
بعد موهای بلوند بلندمو مرتب کردم و با یه کلیپس پاپیونی جمعشون کردم و چند تا از تارهای موهام رو که کنار صورتم افتاده بودن پشت گوشم زدم
یه نگاه به خودم توی آینه انداختم و بعد از اینکه مطمئن شدم آمادهام کیفمو برداشتم و از اتاق پرو بیرون اومدم
همین که وارد سالن شدم نگاهم به جونگکوک افتاد که کنار رینگ ایستاده بود و با دستکشای بوکسش ور میرفت
با دیدنم سرشو بالا آورد و از سر تا پا بهم نگاه کرد
یکم. جلو. رفتم. و کیفمو. گوشه ای گذاشتم و دستکشامو برداشتم
یکی از دست کش هامو بستم ولی اون یکی نمیتونستم ببندم.
"+چیکار کنم
آروم چند قدم رفتم سمت جونگکوک.
" +میشه...
هنوز حرفم. تموم نشد که جونگکوک باز مو گرفت
با اون یکی دستش دست کشو ازم. برداشت و شروع کرد به بستن
"_خیلی لاغری.... حتما غذا سالم بخور
" _ لیست چیز های که باید بخوری برات مینویسم.
"_حتما بخور تا دستت تقویت بشه
لبخندی زدم اولین بار بود یکی اینجوری به فکرم. بود
" +چشم
جونگکوک کارش تموم شد سرشو بالا آورد و. بهم. نگاه کرد
"_خوبه... بازو که نداری دستت که انگار دست بچه دو ساله هست
" _خب بریم برای تمرین
سرمو تکون دادم و رفتیم سمت کیسه بوکس
جونگکوک. دست کش خودشم پوشید و اومد روبه روم. وایساد
"_خب جلسه قبل تمریتمون چی بگو
چند ثانیه بهش نگاه کردم و سعی کردم یادم بیاد
"+ امممم مشت مستقیم و گارد گرفتن....
جونگکوک با شنیدن جوابم ابروشو بالا انداخت
"_ فقط همین
"+ خب آره دیگه مگه چی بود
یه نفس عمیق کشید و دست به سینه شد
"_ واقعا نمیدونم با تو چیکار کنم
آروم زیر لب گفتم.
"+ منم همینطور استاد....
جونگکوک که انگار حرفمو شنیده بود خنده کوتاهی کرد و به کیسه بوکس اشاره کرد
"_ خیلی خب کوچولو نشونم بده چی یاد گرفتی
_________________________
اسلا بعدی لباس ا/ت برای تمرین
خب بچه ها میخوام. برم بیرون گفتم. زود براتون پارت آپلود کنم اومیدوارم دوست داشته باشین 🎀🍓✨
____________________________
ساعت شیش و نیم بود و من با عجله داشتم خودمو به باشگاه میرسوندم
قرار بود یه ساعت پیش اونجا باشم ولی خب انگار دیر رسیدن به یکی از عادتای همیشگیم تبدیل شده بود
بالاخره خودمو به باشگاه رسوندم و درو باز کردم
همین که وارد شدم صدای برخورد مشت ها به کیسه بوکس و حرف زدن بچه ها توی سالن پیچیده بود
نگاهم بین آدمای داخل سالن چرخید تا اینکه چشمم به یه نفر افتاد که اصلا دلم نمیخواست توی اون لحظه ببینمش
جونگکوک
وسط سالن ایستاده بود و با دستکش های مشکی مشغول تمرین دادن یکی از بچه ها بود
یک قدم جلو رفتم که جونگکوک سرشو چرخوند و. بهم نگاه کرد.
لبخنده مصنوعی شدم و آروم دستمو بالا اوردم تکون دادم
"+سلام.... استاد
جونگکوک دست کششو در اورد و گذاشت روی میز مشکی
" _سه هو.. تو برو تمیرین کن.
سه هو:چشم استاد
جونگکوک اومد سمتم هرقدم که میومد نزدک تر قلبم بیشتر تند میزد با بند کیف که لباس های ورزش توش بود بازی میکردم
"_خب... بهونه جدید چیه
با حرفش ناراحت شدم
" +استاد واقعتش چیزه...... خواب موندم
"_خواب موندی مگه ساعت 7 صبح میخوای بری مدرسه.
"_ساعت 6 عصره تا الان خواب بودی
سرمو انداختم پایین اصلا این مرد درک نداره
" +بخشید...
"_هوف...برو لباساتو عوض کن بیا تمرین شروع کن
سرمو بالا آورد و لبخندی زدم
" +ممنون استاد...
کیفمو داخل دستم محکم گرفتم و رفتم. سمت اتاق پروف
وارد اتاق شدم و کیفمو روی نیمکت گذاشتم و لباسای تمرینمو از توش درآوردم
شرتک کراپ مشکیمو پوشیدم و دستکشای مشکی بوکسم رو کنار کیفم گذاشتم تا موقع تمرین بپوشمشون
بعد موهای بلوند بلندمو مرتب کردم و با یه کلیپس پاپیونی جمعشون کردم و چند تا از تارهای موهام رو که کنار صورتم افتاده بودن پشت گوشم زدم
یه نگاه به خودم توی آینه انداختم و بعد از اینکه مطمئن شدم آمادهام کیفمو برداشتم و از اتاق پرو بیرون اومدم
همین که وارد سالن شدم نگاهم به جونگکوک افتاد که کنار رینگ ایستاده بود و با دستکشای بوکسش ور میرفت
با دیدنم سرشو بالا آورد و از سر تا پا بهم نگاه کرد
یکم. جلو. رفتم. و کیفمو. گوشه ای گذاشتم و دستکشامو برداشتم
یکی از دست کش هامو بستم ولی اون یکی نمیتونستم ببندم.
"+چیکار کنم
آروم چند قدم رفتم سمت جونگکوک.
" +میشه...
هنوز حرفم. تموم نشد که جونگکوک باز مو گرفت
با اون یکی دستش دست کشو ازم. برداشت و شروع کرد به بستن
"_خیلی لاغری.... حتما غذا سالم بخور
" _ لیست چیز های که باید بخوری برات مینویسم.
"_حتما بخور تا دستت تقویت بشه
لبخندی زدم اولین بار بود یکی اینجوری به فکرم. بود
" +چشم
جونگکوک کارش تموم شد سرشو بالا آورد و. بهم. نگاه کرد
"_خوبه... بازو که نداری دستت که انگار دست بچه دو ساله هست
" _خب بریم برای تمرین
سرمو تکون دادم و رفتیم سمت کیسه بوکس
جونگکوک. دست کش خودشم پوشید و اومد روبه روم. وایساد
"_خب جلسه قبل تمریتمون چی بگو
چند ثانیه بهش نگاه کردم و سعی کردم یادم بیاد
"+ امممم مشت مستقیم و گارد گرفتن....
جونگکوک با شنیدن جوابم ابروشو بالا انداخت
"_ فقط همین
"+ خب آره دیگه مگه چی بود
یه نفس عمیق کشید و دست به سینه شد
"_ واقعا نمیدونم با تو چیکار کنم
آروم زیر لب گفتم.
"+ منم همینطور استاد....
جونگکوک که انگار حرفمو شنیده بود خنده کوتاهی کرد و به کیسه بوکس اشاره کرد
"_ خیلی خب کوچولو نشونم بده چی یاد گرفتی
_________________________
اسلا بعدی لباس ا/ت برای تمرین
خب بچه ها میخوام. برم بیرون گفتم. زود براتون پارت آپلود کنم اومیدوارم دوست داشته باشین 🎀🍓✨
- ۵۶۳
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط