{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمامو بستم و وسط سر و صدای دستگاه mindray و رفت و آمد ه

چشمامو بستم و وسط سر و صدای دستگاه mindray و رفت و آمد همکارا دارم به نبودنت فکر میکنم...
به اینکه همه چیز چقدر سریع اتفاق افتاد...
به اینکه اینقدر تغییراتت سریع بود که من حتی فرصت نکردم با یارجان قبلی خداحافظی کنم...
به روزهای تلخی که تو هیچوقت نمیتونی درک کنی چه سختیهایی از سرم رد شد....
به تحمل خیلی دردها و فروبردنشون و سکوت کردن...
آروم لای چشمامو باز میکنم...
سه تا CBC اومده...
حال ندارم از جا بلند بشم... اونم بعد از 17 ساعت شیفت شلوغ...
چشمامو میبندم...
به این فکر میکنم که خب رفتن حق آدماست...
اصلا تو باید میرفتی...
تا اینجاش کاملا منطقی و قابل قبوله...
بعد یه دفعه به خودم فکر میکنم...
قبول که تو باید میرفتی...
اما من چی؟!
فشار اشک پشت پلکهام مجبورم میکنه چشمم رو باز کنم...
عکست توی گوشی رو بزرگ و کوچیک میکنم...
دلم خیلی تنگ شده...
آقای یزدانی اونطرف استیشن درست روبه روی من ایستاده...
برای اینکه اشکامو نبینه صورتم رو برمیگردونم سمت پنجره...
اشک سر میخوره و قبل از اینکه بتونم پاکش کنم میره سمت دهنم...
باید قبل از اینکه روزه ام باطل بشه دهنم رو بشورم...
واقعا چرا اشک روزه رو باطل میکنه؟!!!!
#الهام_جعفری#ممنوعه
دیدگاه ها (۲۱)

*✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* این خود منم وقت...

عشق اول

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

تکپارتی تام(تا حالا از تام ننوشتم خداکنه خوب باشه🤡)با اینکه ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 225♡⁠。⁠)⁩دستش ر...

سناریو کوتاه سینا ساعی

𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐎𝐟𝐟𝐢𝐜𝐞𝐫 𝐉𝐞𝐨𝐧Part ¹[ساعت ۱۱ صبح]سولا:لعنت بهش......

I'm not jealouspart 42نفس های داغشو کنار گوشم احساس میکردم ی...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟥- خیلی خب باشهیونگی سرش رو بالا اور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط