{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟥

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟥

- خیلی خب باشه
یونگی سرش رو بالا اورد ارنج هاش رو روی زانو هاش تکیه داد و به کف زمین خیره شد
- اون پسری که دیدی، دوسش دارم ولی نمیدونم چجوری بهش بگم، احساس گناه میکنم، اون به من پناه اورده بعد من؟ عاشقش شدم، رقت انگیزه
اخر حرفش رو با نیشخند گفت و دختر خنده ای سر داد
- وای، رقت انگیز تویی که فکر میکنی عاشق شدن گناهه، تقصیر تو که نیست، تو که نمی‌خواستی عاشقش بشی، حالا که شدی، با فکر و خیال کردن چیزی عوض نمیشه، همین الان پاشو برو بهش بگو، قبلا از اینکه دیر بشه!
یونگی با حرفای اون دختر غریبه جرقه ای توی ذهنش خورد و خیلی سریع به دختر نگاه کرد
- خیلی خب خداحافظ
دختر بلند شد و به سمت در رفت
یونگی بعد رفتن دختر چند دقیقه فکر کردن بلند شد بدو کرد به سمت در رفت و بازش کرد.
- جیمین؟ جیمینننننن؟
یونگی داد زد و به سمت اتاق جیمین رفت
- جیمین اینجایی؟
توی اتاق جیمین رو گشت ولی اثری از جیمین ندید، ولی روی میز عسلی کنار تخت نامه ای دید، بازش کرد و نشست روی تخت و چشمش رو به نوشته های توی کاغذ داد.
« یونگی عزیزم..
ببخشید اگه این مدت مزاحمت بودم و بار اضافی روی دوشت بودم. تو مثل خانوادم شدی، شاید حتی بهتر از اونا، چون اونا هیچ کاری برام نکردن ولی تو همه کار کردی.
حتی کاری کردی عاشق شدن رو تجربه کنم، این مهم ترینشه. میرم تا مزاحمت نباشم و با علاقم بهت عذابت ندم.
دوستت دارم یونگی*
چشماش پر اشک شده بود، چشمش رو از کاغذ گرفت بلند شد و کاغذ رو به جای نامشخصی پرت کرد..

ادامش رو الان میزارممم
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
دیدگاه ها (۰)

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟤*چند ماه بعد*توی این چند ماهی که گذ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟣 - جی.. جیمین من.. این خیلی.. وای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط