وقتی که دیگه برات مهم نیستم
🥀When I no longer matter to you🥀
🍿چند پارتی🍿
🍻پارت دوم🍻
[♡]امضایی که همه چیز رو تموم کرد[♡]
سه هفته گذشته بود.
سه هفتهای که جونگکوک هر روز به هارین زنگ میزد و هر روز با همون جواب روبهرو میشد: هیچ جوابی.
طلاق تقریباً نهایی شده بود و هارین حتی یک بار هم برای برگشتن به خونهی مشترکشون قدم برنداشته بود.
اون تمام وقتش رو صرف شرکت و زندگی خودش میکرد؛ درست مثل قبل، فقط این بار دیگه قرار نبود منتظر کسی بمونه.
صبح روز امضای آخرین مدارک، جونگکوک مقابل ساختمان شرکت هارین منتظرش ایستاده بود.
-هارین، لطفا فقط پنج دقیقه بهم وقت بده.
هارین از ماشین پیاده شد و عینک آفتابیش رو برداشت.
+پنج دقیقه برای چی؟ میخوای توضیح بدی چرا با بهترین دوستم بهم خیانت کردی؟
-میدونم حق با توئه. من واقعا نمیدونم چی شد...
+اتفاقاً من میدونم. تو فکر کردی من همیشه میمونم؛ مهم نبود چقدر بهم آسیب بزنی.
-من دا این رو همون روز ترک کردم. باهاش تموم کردم، هارین!
هارین چند لحظه ساکت موند.
-این کار رو برای من نکن. اگه واقعا پشیمونی، برای خودت تغییر کن. ولی انتظار نداشته باش نتیجهی تغییرت دوباره من باشم.
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
-هنوز دوستت دارم.
+کاش قبل از خیانت یادت میافتاد.
هارین وارد ساختمان شد و جونگکوک همونجا موند.
ظهر، توی دفتر وکیل، هارین آخرین برگهی طلاق رو امضا کرد.
همین که از اتاق بیرون اومد، صدایی آشنا شنید.
× خانم بک؟
هارین برگشت.
پارک جیمین بود؛ دوست قدیمی دوران دبیرستانش. همون پسری که همیشه توی کلاس کنارش مینشست، وقتهایی که ناراحت بود حالش رو میپرسید و بدون اینکه چیزی بخواد، مراقبش بود.
+جیمین؟ اینجا چی کار میکنی؟
× اومده بودم یکی از قراردادهای شرکتت رو پیگیری کنم. نمیدونستم امروز اینجایی.
جیمین به چهرهی خستهی هارین نگاه کرد.
×حالت خوبه؟
+اره.
×هارین، هنوزم وقتی حالت خوب نیست، همین رو میگی.
هارین لبخند محوی زد.
+بعضی چیزا عوض نمیشن، نه؟
× بعضیاشون چرا. مثلا من دیگه اون پسر خجالتی دبیرستان نیستم.
هارین برای اولین بار بعد از مدتها خندید.
جیمین هم لبخند زد، اما چیزی نگفت. نمیخواست از لحظهی سختی که هارین میگذروند، برای نزدیک شدن بهش استفاده کنه.
چند روز بعد، وقتی جونگکوک فهمید هارین طلاق رو نهایی کرده، خودش رو به شرکت رسوند.
اما این بار، قبل از اینکه بتونه وارد دفتر بشه، منشی جلوش رو گرفت.
"اقای جئون، خانم بک جلسه دارن."
-بهش بگید من اومدم.
منشی چند دقیقه بعد برگشت.
"خانم بک گفتن اگر موضوع کاری نیست، نیازی به ملاقات نمیبینن."
جونگکوک به در بستهی دفتر خیره شد.
برای اولین بار فهمید که ممکنه هارین واقعاً از زندگیش رفته باشه.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که خودش باعثش شده بود.
🌌ادامه دارد...🌌
#وقتی_که_دیگه_برات_مهم_نیستم
🍿چند پارتی🍿
🍻پارت دوم🍻
[♡]امضایی که همه چیز رو تموم کرد[♡]
سه هفته گذشته بود.
سه هفتهای که جونگکوک هر روز به هارین زنگ میزد و هر روز با همون جواب روبهرو میشد: هیچ جوابی.
طلاق تقریباً نهایی شده بود و هارین حتی یک بار هم برای برگشتن به خونهی مشترکشون قدم برنداشته بود.
اون تمام وقتش رو صرف شرکت و زندگی خودش میکرد؛ درست مثل قبل، فقط این بار دیگه قرار نبود منتظر کسی بمونه.
صبح روز امضای آخرین مدارک، جونگکوک مقابل ساختمان شرکت هارین منتظرش ایستاده بود.
-هارین، لطفا فقط پنج دقیقه بهم وقت بده.
هارین از ماشین پیاده شد و عینک آفتابیش رو برداشت.
+پنج دقیقه برای چی؟ میخوای توضیح بدی چرا با بهترین دوستم بهم خیانت کردی؟
-میدونم حق با توئه. من واقعا نمیدونم چی شد...
+اتفاقاً من میدونم. تو فکر کردی من همیشه میمونم؛ مهم نبود چقدر بهم آسیب بزنی.
-من دا این رو همون روز ترک کردم. باهاش تموم کردم، هارین!
هارین چند لحظه ساکت موند.
-این کار رو برای من نکن. اگه واقعا پشیمونی، برای خودت تغییر کن. ولی انتظار نداشته باش نتیجهی تغییرت دوباره من باشم.
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
-هنوز دوستت دارم.
+کاش قبل از خیانت یادت میافتاد.
هارین وارد ساختمان شد و جونگکوک همونجا موند.
ظهر، توی دفتر وکیل، هارین آخرین برگهی طلاق رو امضا کرد.
همین که از اتاق بیرون اومد، صدایی آشنا شنید.
× خانم بک؟
هارین برگشت.
پارک جیمین بود؛ دوست قدیمی دوران دبیرستانش. همون پسری که همیشه توی کلاس کنارش مینشست، وقتهایی که ناراحت بود حالش رو میپرسید و بدون اینکه چیزی بخواد، مراقبش بود.
+جیمین؟ اینجا چی کار میکنی؟
× اومده بودم یکی از قراردادهای شرکتت رو پیگیری کنم. نمیدونستم امروز اینجایی.
جیمین به چهرهی خستهی هارین نگاه کرد.
×حالت خوبه؟
+اره.
×هارین، هنوزم وقتی حالت خوب نیست، همین رو میگی.
هارین لبخند محوی زد.
+بعضی چیزا عوض نمیشن، نه؟
× بعضیاشون چرا. مثلا من دیگه اون پسر خجالتی دبیرستان نیستم.
هارین برای اولین بار بعد از مدتها خندید.
جیمین هم لبخند زد، اما چیزی نگفت. نمیخواست از لحظهی سختی که هارین میگذروند، برای نزدیک شدن بهش استفاده کنه.
چند روز بعد، وقتی جونگکوک فهمید هارین طلاق رو نهایی کرده، خودش رو به شرکت رسوند.
اما این بار، قبل از اینکه بتونه وارد دفتر بشه، منشی جلوش رو گرفت.
"اقای جئون، خانم بک جلسه دارن."
-بهش بگید من اومدم.
منشی چند دقیقه بعد برگشت.
"خانم بک گفتن اگر موضوع کاری نیست، نیازی به ملاقات نمیبینن."
جونگکوک به در بستهی دفتر خیره شد.
برای اولین بار فهمید که ممکنه هارین واقعاً از زندگیش رفته باشه.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که خودش باعثش شده بود.
🌌ادامه دارد...🌌
#وقتی_که_دیگه_برات_مهم_نیستم
- ۶.۷k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط