پارت
عاشق خدمتکار شدم
پارت پنجم
صبحانه خوردیم و بعد دوباره به اتاق رفتم.
کوک=) لیها ساعت سه اماده شو بریم بیرون. تا اونموقع تو اتاق بمون هرچی هم خواستی از دسیارا بخوا تا برات بیارن، ساعت یه ربع مونده به دوهم اماده شو میام دنبالت.
لیها=) باشه.
کوک=) خداحافظ(همراه بوس پروازی)
لیها=) خداحافظ.
وقتی کوک رفت لیها گفت که چراقارو خاموش کنن و درو ببندن.
لیها لباس خواب پوشید و رفت تا بخوابه(لباس خوابش تا زانو هاش بود)
ساعت دو بلند شد و چراغارو روشن کرد. در اتاقو باز کرد و دید دوباره پدر کوک. دوباره همون اتفاقا.
لیها=) چرا ولم نمی کنی.
پدر کوک =) می خوام برای خودم کنمت. همینجوری حرف زدن که ساعت سه شد.
لیها به صورت پدر کوک زد و بدوبدو رفت پیش کوک(تو پارکینگ). کوک از ماشین پیاده شده بود و منتظر لیهابود.
لیها=) کوک... کوک... پدرت(نفس زنان)
کوک=) چی پدرم، چرا با این لباش اومدی لیها چیشده.
لیها=) پدرت.... پدرت.... جلوی در.
کوک=) لیها درست بگو ببینم.
لیها=) کوم... پدرت.... پدرت.... بریم تو ماشین بهت بگم.
سوار ماشین شدم و...
لیها=) کوک پدرت الان اومد تو اتاقمون و گلوی منو گرفت. اونموقع ای که از خواب بلند شدی و دیدی نفس نفس میزنم. پدرت اومده بود تو اتاق و می خواست به من دست بزنه.
کوک به داشبورد ماشین زد و گفت...
کوک=) چرا زود تر نگفتی ها(با اعصبانیت)
لیها=) چون بابات تهدید کرد.
کوک=) پیاده شو.
لیها و کوک پیاده شد....
کوک=) اگه می گفتی اینجوری نمیشد.
لیها=) خوب تهدید کرد دیگه.(با بغض)
کوک=) باشه حالا گریه نکن.
کوک لیها رو بغل کرد ودسیارارو صدا کرد.
کوک=) دسیارا یچی به لیها بشه من می دونم با شما.
لیها=) کجا میری؟
کوک=) میرم پیش بابام.
لیها از پنجره به کوک نگاه می کرد. صدای کوک میومد که داشت داد می کشید.
لیها=) من باید برم پیشش.
دسیارا=) نمی تونیم خانم لیها.
لیها=) من باید برم.
لیها دوید و چاقو براشت. رفت سمت اتاق و دید پدر کوک داره دعواش می کنه. لیها.....
لیها=) ولش کن.
کوک=) لیها(داد)
پدر کوک=) بلاخره از لونت در اومدی.
لیها حمله کرد ولی پدر کوک چاقو رو از دستش کشید. و لیها رو کنار زد.
پدر کوک=) من همه ی این کارا رو برای اینکه لیها رو له دست بیارم کردم، وگرنه تو بچه ی من نیستی.
کوک تعجب کرده بود. پدر کوک چاقو رو برداشت تا به کوک بزنه ولی.....
لیها=) کوک به خودت بیا.
لیها جلوی چاقو رفت و به خودش خورد. لیها چاقو را دراورد و به پدر کوک زد.
پارت پنجم
صبحانه خوردیم و بعد دوباره به اتاق رفتم.
کوک=) لیها ساعت سه اماده شو بریم بیرون. تا اونموقع تو اتاق بمون هرچی هم خواستی از دسیارا بخوا تا برات بیارن، ساعت یه ربع مونده به دوهم اماده شو میام دنبالت.
لیها=) باشه.
کوک=) خداحافظ(همراه بوس پروازی)
لیها=) خداحافظ.
وقتی کوک رفت لیها گفت که چراقارو خاموش کنن و درو ببندن.
لیها لباس خواب پوشید و رفت تا بخوابه(لباس خوابش تا زانو هاش بود)
ساعت دو بلند شد و چراغارو روشن کرد. در اتاقو باز کرد و دید دوباره پدر کوک. دوباره همون اتفاقا.
لیها=) چرا ولم نمی کنی.
پدر کوک =) می خوام برای خودم کنمت. همینجوری حرف زدن که ساعت سه شد.
لیها به صورت پدر کوک زد و بدوبدو رفت پیش کوک(تو پارکینگ). کوک از ماشین پیاده شده بود و منتظر لیهابود.
لیها=) کوک... کوک... پدرت(نفس زنان)
کوک=) چی پدرم، چرا با این لباش اومدی لیها چیشده.
لیها=) پدرت.... پدرت.... جلوی در.
کوک=) لیها درست بگو ببینم.
لیها=) کوم... پدرت.... پدرت.... بریم تو ماشین بهت بگم.
سوار ماشین شدم و...
لیها=) کوک پدرت الان اومد تو اتاقمون و گلوی منو گرفت. اونموقع ای که از خواب بلند شدی و دیدی نفس نفس میزنم. پدرت اومده بود تو اتاق و می خواست به من دست بزنه.
کوک به داشبورد ماشین زد و گفت...
کوک=) چرا زود تر نگفتی ها(با اعصبانیت)
لیها=) چون بابات تهدید کرد.
کوک=) پیاده شو.
لیها و کوک پیاده شد....
کوک=) اگه می گفتی اینجوری نمیشد.
لیها=) خوب تهدید کرد دیگه.(با بغض)
کوک=) باشه حالا گریه نکن.
کوک لیها رو بغل کرد ودسیارارو صدا کرد.
کوک=) دسیارا یچی به لیها بشه من می دونم با شما.
لیها=) کجا میری؟
کوک=) میرم پیش بابام.
لیها از پنجره به کوک نگاه می کرد. صدای کوک میومد که داشت داد می کشید.
لیها=) من باید برم پیشش.
دسیارا=) نمی تونیم خانم لیها.
لیها=) من باید برم.
لیها دوید و چاقو براشت. رفت سمت اتاق و دید پدر کوک داره دعواش می کنه. لیها.....
لیها=) ولش کن.
کوک=) لیها(داد)
پدر کوک=) بلاخره از لونت در اومدی.
لیها حمله کرد ولی پدر کوک چاقو رو از دستش کشید. و لیها رو کنار زد.
پدر کوک=) من همه ی این کارا رو برای اینکه لیها رو له دست بیارم کردم، وگرنه تو بچه ی من نیستی.
کوک تعجب کرده بود. پدر کوک چاقو رو برداشت تا به کوک بزنه ولی.....
لیها=) کوک به خودت بیا.
لیها جلوی چاقو رفت و به خودش خورد. لیها چاقو را دراورد و به پدر کوک زد.
- ۲.۸k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط