شعر
نام شعر: مسافر به جایی نمیرسد
سراینده: محمدرسول بیاتی
کلبهای چوبی
بر شیب دشت
ایستاده بود؛
چنان آرام
که گویی هزار سال
رو به سکوت
نماز خوانده است.
باد
از سمت کلبه میآمد
و مرا
از گذر خاطرههای دور
عبور میداد.
مه
روی دشت نشسته بود،
و راهها
در سپیدیِ آن
آهسته
از نو
متولد میشدند.
من
بیآنکه بدانم
به کجا میروم،
با هر قدم
به چیزی نزدیک میشدم
که سالها
نامی برایش نداشتم.
گلهای بنفش
زمین را
در رؤیایی طولانی
سوزانده بودند.
قدم گذاشتم
و جهان
زیر پایم
نرم شد؛
انگار زمین
فهمیده باشد
مسافری آمده است
که میخواهد
بیشتاب
چیزی از خود
بر جا بگذارد.
در مه
صدای دورِ پرندهای
میپیچید.
گاهی باید
از نامها گذشت
تا صداها شنیده شوند؛
باید از شهر
دست کشید
تا جهان
در درون تو
اتفاق بیفتد.
بر شیب سبز
ایستادم.
نه در پی نشانی،
نه در اندیشهٔ بازگشت.
و ناگهان
چیزی در من روشن شد:
آدم
وقتی در سفر است
به جایی نمیرسد—
او فقط
به لایهای از خودش
نزدیک میشود
که سالها
پشت شلوغی روزها
جا مانده است.
مه
همه جا را گرفته بود،
و من
در دل آن سپیدی
فهمیدم
راه
جایی بیرون از ما نیست.
مسافر
به مقصدی نمیرسد؛
او تنها
چراغی
در درون خود
روشن میکند.
کلبه
در دوردست
کوچک و آرام بود؛
چون دلی
که عبور کرده
و هنوز
میتپد.
دود باریکش
از سقف بالا میرفت؛
راهی باریک
از گرمای خانه
به سرمای کوه.
و آنجا
فهمیدم
هر خانهای
راهی برای رفتن دارد،
حتی اگر
هیچکس
از آن بیرون نیاید.
و من
آمده بودم
تا چیزی از جهان
کم کنم؛
شاید غباری،
یا نامی
که بیسبب
سالها
بر شانههایم
مانده بود.
محمدرسول بیاتی
سراینده: محمدرسول بیاتی
کلبهای چوبی
بر شیب دشت
ایستاده بود؛
چنان آرام
که گویی هزار سال
رو به سکوت
نماز خوانده است.
باد
از سمت کلبه میآمد
و مرا
از گذر خاطرههای دور
عبور میداد.
مه
روی دشت نشسته بود،
و راهها
در سپیدیِ آن
آهسته
از نو
متولد میشدند.
من
بیآنکه بدانم
به کجا میروم،
با هر قدم
به چیزی نزدیک میشدم
که سالها
نامی برایش نداشتم.
گلهای بنفش
زمین را
در رؤیایی طولانی
سوزانده بودند.
قدم گذاشتم
و جهان
زیر پایم
نرم شد؛
انگار زمین
فهمیده باشد
مسافری آمده است
که میخواهد
بیشتاب
چیزی از خود
بر جا بگذارد.
در مه
صدای دورِ پرندهای
میپیچید.
گاهی باید
از نامها گذشت
تا صداها شنیده شوند؛
باید از شهر
دست کشید
تا جهان
در درون تو
اتفاق بیفتد.
بر شیب سبز
ایستادم.
نه در پی نشانی،
نه در اندیشهٔ بازگشت.
و ناگهان
چیزی در من روشن شد:
آدم
وقتی در سفر است
به جایی نمیرسد—
او فقط
به لایهای از خودش
نزدیک میشود
که سالها
پشت شلوغی روزها
جا مانده است.
مه
همه جا را گرفته بود،
و من
در دل آن سپیدی
فهمیدم
راه
جایی بیرون از ما نیست.
مسافر
به مقصدی نمیرسد؛
او تنها
چراغی
در درون خود
روشن میکند.
کلبه
در دوردست
کوچک و آرام بود؛
چون دلی
که عبور کرده
و هنوز
میتپد.
دود باریکش
از سقف بالا میرفت؛
راهی باریک
از گرمای خانه
به سرمای کوه.
و آنجا
فهمیدم
هر خانهای
راهی برای رفتن دارد،
حتی اگر
هیچکس
از آن بیرون نیاید.
و من
آمده بودم
تا چیزی از جهان
کم کنم؛
شاید غباری،
یا نامی
که بیسبب
سالها
بر شانههایم
مانده بود.
محمدرسول بیاتی
- ۲۹۹
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط