پارچه‌ی لباس پلنگی خریده بود. به یکی از خیاط‌ها داد و گفت

پارچه‌ی لباس پلنگی خریده بود. به یکی از خیاط‌ها داد و گفت: یک دست لباس کُردی برایم بدوز. روز بعد لباس را تحویل گرفت و پوشید. بسیار زیبا شده بود. از مقر گروه خارج شد. ساعتی بعد برگشت. با لباس سربازی! پرسیدم: لباست کو؟! گفت: یکی از بچه‌های کُرد از لباس من خوشش آمد. من هم هدیه دادم به او! ساعتش را هم به یک شخص دیگر داده بود. آن شخص ساعت را پرسیده بود و ابراهیم ساعت را به او بخشیده بود! این کارهای ساده باعث شد بسیاری از کردهای محلی مجذوب اخلاق ابراهیم شوند و به گروه اندرزگو ملحق شوند. ابراهیم در عین سادگی ظاهر، به مسائل سیاسی کاملا آگاه بود. جریانات سیاسی را هم خوب تحلیل می‌کرد.

شهید #ابراهیم_هادی🕊🌹
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۰)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

سناریو تک پارتی از باجی و مایکی : ویو باجی: صبح که بیدار شدم...

لباس پلنگی را پوشید و رفت پیش بچه ها وقتی برگشت با لباس سربا...

ظاهر ساده❤در ايام ابتداي جنگ، ابراهيم الگوي بســياري از بچه ...

ازدواج اجباری part: ¹²[دو هفته بعد] با صدای الارم گوشی از خو...

چندپارتی درخواستی part : ¹⁰ات وارد اتاق شد پسرا بخاطر ات از ...

رمان دریای چشمات

اون مهربونه .. پارت: ۸

رمان قرار نبود قسمت22بعد از خوردن ناهار نیلی جون و سوره میزو...

داستان از سید محمد تقی مشیری و آگاهی از زمان آمدن حضرت مهدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط