چند پارتی✨
چند پارتی✨
همهچیز از یک شب بارانی شروع شد.
ات، از صبح منتظر بود تهیونگ، به قولی که داده بود عمل کند.
قرار بود آن شب زودتر به خانه برگردد تا با هم دربارهی یک موضوع مهم صحبت کنند.
اما ساعت از 12 گذشت.
نه خبری.
نه پیامی.
نه حتی یک تماس.
ات اول نگران شد. چند بار گوشیاش را چک کرد و حتی برایش پیام فرستاد.
«کجایی؟»
جوابی نیامد.
ساعت 1 شب، بالاخره صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد خانه شد؛ خسته و بیخبر از اینکه چه طوفانی در انتظارش است.
«سلام، ات. ببخشید دیر—»
ات از روی مبل بلند شد.
«قرار نبود زود بیای؟»
تهیونگ مکث کرد.
«آره... یه کاری پیش اومد.»
«یه کاری؟»
«آره.»
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«پس حداقل میتونستی خبر بدی.»
تهیونگ تازه متوجه جدی بودن ماجرا شد.
«حق با توعه عزیزم ببخشید. یادم رفت.»
همین جمله کافی بود.
ات با ناراحتی خندید.
«یادت رفت؟»
«ات، منظورم این نبود.»
«چند ساعت منتظرت موندم. بعد میگی یادت رفت؟»
تهیونگ خواست توضیح بدهد، اما ات دیگر گوش نمیداد.
«از فردا دیگه لازم نیست منتظرت بمونم.»
و از به سمت اتاق رفت.
تهیونگ همان شب چند بار خواست با او صحبت کند.
اما ات تصمیمش را گرفته بود.
قهر.
نه یک روز.
نه یک هفته.
این بار سه ماه.
در طول این سه ماه، خانه تبدیل شده بود به عجیبترین جای دنیا.
تهیونگ صبحها میگفت:
«صبح بخیر.»
سکوت.
شبها میگفت:
«ات، شام میخوری؟»
سکوت.
حتی یک بار وسط آشپزخانه ایستاد و گفت:
«حداقل بگو چایی میخوای یا نه یا...موچی؟بابل؟.»
ات بدون اینکه سرش را بلند کند:
«...»
تهیونگ زیر لب گفت:
«باشه. اینم جواب حساب میکنم.»
اما بعد از مدتی، تهیونگ فهمید با توضیح و عذرخواهی معمولی نمیتواند این قهر را تمام کند.
پس پروژهی جدیدش را شروع کرد.
عملیات آشتی.
روز اول، یک بسته شکلات مورد علاقهی ات روی میز گذاشت.
ات وقتی آن را دید، چند لحظه نگاهش کرد.
بعد برداشت و گذاشت داخل کابینت.
تهیونگ که از دور صحنه را دیده بود، آهسته گفت:
«پس ردش نکرد... پیشرفت محسوب میشه.»
روز دوم، یک جعبه شیرینی.
روز سوم، چیپس و پاستیل.
روز چهارم، یک کیسه پر از خوراکیهایی که ات همیشه موقع فیلم دیدن میخورد.
ات بالاخره جلوی کیسه ایستاد.
تهیونگ از پشت سرش گفت:
«من نمیخوام با خوراکی گولت بزنم.»
ات برگشت و با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد.
تهیونگ مکث کرد.
«...خب، شاید یکم.»
ات نزدیک بود بخندد.
اما سریع صورتش را جدی کرد و گفت:
«هنوز باهات قهرم.»
تهیونگ با مظلومیت سر تکان داد.
«میدونم.»
ات یکی از پاستیلها را برداشت.
تهیونگ چشمهایش برق زد.
«یعنی آشتی کردیم؟»
ات پاستیل را داخل دهانش گذاشت و گفت:
«نه.»
و رفت.
تهیونگ چند ثانیه همانجا ماند.
بعد به کیسهی خوراکیها نگاه کرد و زیر لب گفت:
«خب... حداقل پاستیل قبول شد.»
اما هنوز نمیدانست برای شکستن این سه ماه سکوت، باید خیلی بیشتر از یک کیسه خوراکی تلاش کند....
همهچیز از یک شب بارانی شروع شد.
ات، از صبح منتظر بود تهیونگ، به قولی که داده بود عمل کند.
قرار بود آن شب زودتر به خانه برگردد تا با هم دربارهی یک موضوع مهم صحبت کنند.
اما ساعت از 12 گذشت.
نه خبری.
نه پیامی.
نه حتی یک تماس.
ات اول نگران شد. چند بار گوشیاش را چک کرد و حتی برایش پیام فرستاد.
«کجایی؟»
جوابی نیامد.
ساعت 1 شب، بالاخره صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد خانه شد؛ خسته و بیخبر از اینکه چه طوفانی در انتظارش است.
«سلام، ات. ببخشید دیر—»
ات از روی مبل بلند شد.
«قرار نبود زود بیای؟»
تهیونگ مکث کرد.
«آره... یه کاری پیش اومد.»
«یه کاری؟»
«آره.»
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«پس حداقل میتونستی خبر بدی.»
تهیونگ تازه متوجه جدی بودن ماجرا شد.
«حق با توعه عزیزم ببخشید. یادم رفت.»
همین جمله کافی بود.
ات با ناراحتی خندید.
«یادت رفت؟»
«ات، منظورم این نبود.»
«چند ساعت منتظرت موندم. بعد میگی یادت رفت؟»
تهیونگ خواست توضیح بدهد، اما ات دیگر گوش نمیداد.
«از فردا دیگه لازم نیست منتظرت بمونم.»
و از به سمت اتاق رفت.
تهیونگ همان شب چند بار خواست با او صحبت کند.
اما ات تصمیمش را گرفته بود.
قهر.
نه یک روز.
نه یک هفته.
این بار سه ماه.
در طول این سه ماه، خانه تبدیل شده بود به عجیبترین جای دنیا.
تهیونگ صبحها میگفت:
«صبح بخیر.»
سکوت.
شبها میگفت:
«ات، شام میخوری؟»
سکوت.
حتی یک بار وسط آشپزخانه ایستاد و گفت:
«حداقل بگو چایی میخوای یا نه یا...موچی؟بابل؟.»
ات بدون اینکه سرش را بلند کند:
«...»
تهیونگ زیر لب گفت:
«باشه. اینم جواب حساب میکنم.»
اما بعد از مدتی، تهیونگ فهمید با توضیح و عذرخواهی معمولی نمیتواند این قهر را تمام کند.
پس پروژهی جدیدش را شروع کرد.
عملیات آشتی.
روز اول، یک بسته شکلات مورد علاقهی ات روی میز گذاشت.
ات وقتی آن را دید، چند لحظه نگاهش کرد.
بعد برداشت و گذاشت داخل کابینت.
تهیونگ که از دور صحنه را دیده بود، آهسته گفت:
«پس ردش نکرد... پیشرفت محسوب میشه.»
روز دوم، یک جعبه شیرینی.
روز سوم، چیپس و پاستیل.
روز چهارم، یک کیسه پر از خوراکیهایی که ات همیشه موقع فیلم دیدن میخورد.
ات بالاخره جلوی کیسه ایستاد.
تهیونگ از پشت سرش گفت:
«من نمیخوام با خوراکی گولت بزنم.»
ات برگشت و با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد.
تهیونگ مکث کرد.
«...خب، شاید یکم.»
ات نزدیک بود بخندد.
اما سریع صورتش را جدی کرد و گفت:
«هنوز باهات قهرم.»
تهیونگ با مظلومیت سر تکان داد.
«میدونم.»
ات یکی از پاستیلها را برداشت.
تهیونگ چشمهایش برق زد.
«یعنی آشتی کردیم؟»
ات پاستیل را داخل دهانش گذاشت و گفت:
«نه.»
و رفت.
تهیونگ چند ثانیه همانجا ماند.
بعد به کیسهی خوراکیها نگاه کرد و زیر لب گفت:
«خب... حداقل پاستیل قبول شد.»
اما هنوز نمیدانست برای شکستن این سه ماه سکوت، باید خیلی بیشتر از یک کیسه خوراکی تلاش کند....
- ۳.۲k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط