{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عقد_با_رئیس_مافیا

#عقد_با_رئیس_مافیا

عقد با رئیس مافیا پارت 28
ات هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.

پیام ناشناس فقط یک جمله داشت:

«اگه می‌خوای بدونی اون شب چه اتفاقی افتاد، امشب ساعت ۱۱ تنها بیا.»

تهیونگ گوشی را از دستش گرفت و دوباره پیام را خواند.

— تنها نمی‌ری.

ات آرام گفت:

— ولی نوشته تنها.

— دقیقاً برای همین نمی‌ری.

ات نگاهش کرد.

— تهیونگ، اگه این آدم واقعاً چیزی درباره‌ی اون شب بدونه، شاید تنها فرصت ما باشه.

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد گوشی را روی میز گذاشت.

— فرصت ماست، نه فرصت اون.

کانگ جون که کنار پنجره ایستاده بود، گفت:

— رئیس، می‌تونیم محل ارسال پیام رو پیدا کنیم.

تهیونگ سرش را تکان داد.

— انجامش بده.

چند دقیقه بعد، کانگ جون لپ‌تاپش را باز کرد.

— پیام از یه شماره‌ی موقت ارسال شده.

ات پرسید:

— یعنی نمی‌شه پیداش کرد؟

— مستقیم نه... ولی یه چیز پیدا کردم.

کانگ جون صفحه را چرخاند.

— پیام از محدوده‌ی قدیمی شهر ارسال شده.

تهیونگ به صفحه خیره شد.

— کدوم قسمت؟

کانگ جون مکث کرد.

— نزدیک خونه‌ی قدیمی خانواده‌ی ات.

ات ناگهان ساکت شد.

تصویری که در هتل دیده بود دوباره جلوی چشمش آمد؛ همان خانه‌ی قدیمی در پس‌زمینه‌ی عکس.

— اون خونه...

تهیونگ به او نگاه کرد.

— چیزی یادت اومد؟

ات آهسته گفت:

— نه... فقط حس می‌کنم قبلاً اونجا بودم.

تهیونگ چیزی نگفت.

اما نگاهش نشان می‌داد که او هم به همان نتیجه رسیده.

هفده سال گذشته بود.

و حالا همه‌چیز دوباره به همان خانه برمی‌گشت.

ساعت ۱۰:۴۵ شب، ماشین تهیونگ مقابل خیابان قدیمی توقف کرد.

ات از پنجره به خانه‌ای که در تاریکی فرو رفته بود نگاه کرد.

— چرا اینجا اومدیم؟

تهیونگ گفت:

— چون قرار نیست منتظر بمونیم تا اون شخص بازی رو شروع کنه.

کانگ جون از ماشین پیاده شد و اطراف را بررسی کرد.

— خیابون خلوته.

تهیونگ به ساعتش نگاه کرد.

۱۰:۵۸.

ناگهان صدای پیام گوشی ات بلند شد.

هر سه به صفحه نگاه کردند.

پیام جدید:

«اگر واقعاً می‌خواهی حقیقت را بدانی، وارد خانه شو.»

ات نفسش را آرام بیرون داد.

تهیونگ دستگیره‌ی در را گرفت.

— با هم می‌ریم.

ات لبخند خیلی کوتاهی زد.

— مگه قرار نبود من تنها برم؟

تهیونگ نگاهش کرد.

— من به دستور دشمنم عمل نمی‌کنم.

در خانه با صدای آرامی باز شد.

داخل کاملاً تاریک بود.

کانگ جون چراغ‌قوه را روشن کرد.

روی دیوار، عکس‌های قدیمی خانواده‌ی ات دیده می‌شد.

اما بین همه‌ی عکس‌ها، یک عکس توجه تهیونگ را جلب کرد.

عکس پدر ات...

کنار پدر خودش.

و کمی دورتر، مرد جوانی ایستاده بود.

تهیونگ جلو رفت.

— این همون مردیه که توی عکس هتل بود.

ات به تصویر نگاه کرد.

— پس واقعاً با پدرم ارتباط داشته...

ناگهان صدایی از طبقه‌ی بالا شنیده شد.

هر سه سرشان را بالا گرفتند.

صدای قدم‌ها آرام‌آرام نزدیک‌تر شد.

کانگ جون گفت:

— رئیس، من می‌رم بالا.

تهیونگ جواب داد:

— نه. با هم.

اما وقتی هر سه به پله‌ها رسیدند، صدای قدم‌ها قطع شد.

روی پله‌ی آخر، یک پاکت سیاه قرار داشت.

تهیونگ آن را برداشت.

داخلش فقط یک کاغذ بود.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«حقیقت در مورد ازدواج شما، از همان شبی شروع شد که پدرتان تصمیم گرفت یک راز را پنهان کند.»

ات به آرامی گفت:

— یعنی ازدواج ما از اول هم اتفاقی نبوده؟

تهیونگ به نوشته خیره ماند.

قبل از اینکه جواب بدهد، صدای قفل شدن درِ ورودی از پایین آمد.

تق.

هر سه برگشتند.

چراغ‌های خانه یک‌باره روشن شدند.

و روی دیوار روبه‌رو، تصویر بزرگی از همان ویدئوی قدیمی پخش شد.

اما این بار...

قسمتی از ویدئو که قبلاً حذف شده بود، شروع شد.

تهیونگ زیر لب گفت:

— بالاخره پیدات کردم...

و تصویر روی صورت پدرش متوقف شد.

ادامه دارد... 🖤🔥
#عقد_با_رئیس_مافیا
#رمان_مافیایی
#رمان_عاشقانه
#رمان_کره‌ای
#رمان_جدید
#رمان_دنباله_دار
#رمان_آنلاین
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#V
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط