{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ۴]

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ۴]

روز سوم و چهارم هم تقریباً به همان شکل گذشت.

تماس‌های صبح زود، پرسیدن اینکه ات صبحانه خورده یا نه، تماس‌های وسط روز، اصرارهای همیشگی تهیونگ برای خوردن غذای مقوی و استراحت کردن، و تماس‌های شبانه‌ای که تا قبل از خواب ادامه داشت.

هر بار تهیونگ می‌پرسید:

«همه‌چی خوبه؟»

و ات با همان لبخند همیشگی جواب می‌داد:

«آره، خوبم.»

تهیونگ هم هر بار باور می‌کرد.

یا حداقل سعی می‌کرد باور کند.

تا شب چهارم.

ساعت تقریباً دو نیمه‌شب بود.

تهیونگ خواب بود که صدای زنگ گوشی‌اش در سکوت اتاق پیچید.

اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که شاید تماس کاری باشد.

اما وقتی دستش را دراز کرد و صفحه‌ی گوشی را روشن کرد، با دیدن اسم تماس‌گیرنده، تمام خواب از سرش پرید.

ات.

چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند.

ابروهایش درهم رفت.

ات هیچ‌وقت این ساعت به او زنگ نمی‌زد.

هیچ‌وقت.

قلبش ناگهان شروع به تند زدن کرد.

دستش را به سمت گوشی برد، اما انگشت‌هایش می‌لرزیدند.

«چرا این موقع...؟»

ترس عجیبی تمام وجودش را گرفته بود.

حتی قبل از اینکه تماس را جواب بدهد، هزار فکر مختلف از ذهنش گذشت.

نکند اتفاقی افتاده باشد؟

نکند حالش خوب نباشد؟

نکند کسی مزاحمش شده باشد؟

نکند...

نه.

نمی‌خواست به هیچ‌کدام از آن فکرها ادامه بدهد.

بالاخره با دست‌های لرزان تماس را جواب داد.

«ات؟»

صدایش نگران و گرفته بود.

چند ثانیه هیچ جوابی نیامد.

تهیونگ صاف نشست.

«ات؟»

باز هم سکوت.

قلبش محکم‌تر می‌زد.

«عزیزم، صدای منو می‌شنوی؟»

و درست همان لحظه، صدای ات از پشت تلفن شنیده شد.

صدایی گرفته و ضعیف.

«تهیونگ...»

تهیونگ درجا روی تخت نشست.

چشم‌هاش از نگرانی بازتر شد.

«ات؟»

دستش محکم‌تر دور گوشی جمع شد.

«چی شده؟»

اما آن طرف خط دوباره سکوت بود.

تهیونگ نفسش را حبس کرد.

«ات، با من حرف بزن... چی شده؟»

صدایش حالا می‌لرزید.

«چرا صدات اینطوریه؟»

چند ثانیه گذشت.

تهیونگ حتی جرئت نمی‌کرد گوشی را از گوشش فاصله بدهد.

«ات؟»

نگاهش به ساعت روی میز افتاد؛ ۲:۰۳ بامداد.

و برای اولین بار در تمام این چهار روز، تهیونگ مطمئن شد چیزی درست نیست.
دیدگاه ها (۰)

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت ۳ ]نزدیک ظهر، وقتی ات...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت۲]صبح روز بعد، ات هن...

دوپارتی✨«کاش فقط یک بار دیگر صدایت می‌کردم»خانه در سکوت عجیب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط