{استاد جدید}
{استاد جدید}
پارت چهارم...
ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگشت.
کیفش را گوشهای گذاشت و روی مبل نشست.
هنوز ناراحت بود.
نه فقط به خاطر آزمون...
بیشتر از حرفهای تهیونگ ناراحت شده بود.
چند ساعت بعد، صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد خانه شد.
ات حتی سرش را بلند نکرد.
تهیونگ چند لحظه همانجا ایستاد.
تهیونگ: ات...
جوابی نیامد.
تهیونگ آرام نزدیک شد.
تهیونگ: میدونم ناراحتی.
ات بالاخره گفت:
ات: نه.
تهیونگ آهی کشید.
تهیونگ: ببخشید...
ات به سمت دیگری نگاه کرد.
ات: من فقط خستهام.
تهیونگ کنارش نشست، اما فاصله را حفظ کرد.
تهیونگ: بابت امروز معذرت میخوام.
ات ساکت ماند.
تهیونگ: نباید سرت داد میزدم.
ات آرام گفت:
ات: من میدونم آزمونم بد بود.
تهیونگ: میدونم.
ات: لازم نبود بیشتر از چیزی که خودم ناراحتم، ناراحتم کنی.
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
تهیونگ: حق با توئه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ یک لیوان آب روی میز گذاشت.
تهیونگ: دیشب هم باید بیشتر اصرار میکردم که بخوابی.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: تو که گفتی بخوابم!
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
تهیونگ: ولی میدونستم وقتی میگی پنج دقیقه دیگه یعنی حداقل دو ساعت دیگه.
ات با وجود ناراحتی، لبخند کوچکی زد.
تهیونگ همان لبخند را دید و گفت:
تهیونگ: بالاخره خندیدی.
ات دوباره جدی شد.
ات: هنوز قهرم.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: باشه.
بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
ات با تعجب پرسید:
ات: کجا میری؟
تهیونگ: یه چیزی برات درست کنم.
ات: چی؟
تهیونگ از آشپزخانه جواب داد:
تهیونگ: هرچی خانوم اخمو بخواد.
ات لبخندش را پنهان کرد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ با خوراکی مورد علاقهی ات برگشت.
کنارش نشست و گفت:
تهیونگ: نمرهی آزمونت هرچی بشه، قابل جبرانه.
ات آرام نگاهش کرد.
تهیونگ: ولی ناراحت کردن تو درست نبود
مکث کرد.
تهیونگ: میخوام از اول انجامش ندم.
ات بالاخره لبخند زد.
ات: هنوز یه کم ناراحتم.
تهیونگ: میدونم.
ات: ولی خیلی هم نیست.
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: پس فردا دوباره استاد میشم.
ات با شیطنت گفت:
ات: نهههه، فردا دیگه استاد نباش.
تهیونگ: چرا؟
ات: چون فردا فقط شوهرمی.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: قبول.
و آن شب، برخلاف شب قبل، تهیونگ خودش زودتر کتابها را کنار گذاشت.
تهیونگ: امشب هیچ درسی نداریم.
ات با تعجب گفت:
ات: حتی تو؟
تهیونگ: حتی من...
پارت چهارم...
ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگشت.
کیفش را گوشهای گذاشت و روی مبل نشست.
هنوز ناراحت بود.
نه فقط به خاطر آزمون...
بیشتر از حرفهای تهیونگ ناراحت شده بود.
چند ساعت بعد، صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد خانه شد.
ات حتی سرش را بلند نکرد.
تهیونگ چند لحظه همانجا ایستاد.
تهیونگ: ات...
جوابی نیامد.
تهیونگ آرام نزدیک شد.
تهیونگ: میدونم ناراحتی.
ات بالاخره گفت:
ات: نه.
تهیونگ آهی کشید.
تهیونگ: ببخشید...
ات به سمت دیگری نگاه کرد.
ات: من فقط خستهام.
تهیونگ کنارش نشست، اما فاصله را حفظ کرد.
تهیونگ: بابت امروز معذرت میخوام.
ات ساکت ماند.
تهیونگ: نباید سرت داد میزدم.
ات آرام گفت:
ات: من میدونم آزمونم بد بود.
تهیونگ: میدونم.
ات: لازم نبود بیشتر از چیزی که خودم ناراحتم، ناراحتم کنی.
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
تهیونگ: حق با توئه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ یک لیوان آب روی میز گذاشت.
تهیونگ: دیشب هم باید بیشتر اصرار میکردم که بخوابی.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: تو که گفتی بخوابم!
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
تهیونگ: ولی میدونستم وقتی میگی پنج دقیقه دیگه یعنی حداقل دو ساعت دیگه.
ات با وجود ناراحتی، لبخند کوچکی زد.
تهیونگ همان لبخند را دید و گفت:
تهیونگ: بالاخره خندیدی.
ات دوباره جدی شد.
ات: هنوز قهرم.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: باشه.
بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
ات با تعجب پرسید:
ات: کجا میری؟
تهیونگ: یه چیزی برات درست کنم.
ات: چی؟
تهیونگ از آشپزخانه جواب داد:
تهیونگ: هرچی خانوم اخمو بخواد.
ات لبخندش را پنهان کرد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ با خوراکی مورد علاقهی ات برگشت.
کنارش نشست و گفت:
تهیونگ: نمرهی آزمونت هرچی بشه، قابل جبرانه.
ات آرام نگاهش کرد.
تهیونگ: ولی ناراحت کردن تو درست نبود
مکث کرد.
تهیونگ: میخوام از اول انجامش ندم.
ات بالاخره لبخند زد.
ات: هنوز یه کم ناراحتم.
تهیونگ: میدونم.
ات: ولی خیلی هم نیست.
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: پس فردا دوباره استاد میشم.
ات با شیطنت گفت:
ات: نهههه، فردا دیگه استاد نباش.
تهیونگ: چرا؟
ات: چون فردا فقط شوهرمی.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: قبول.
و آن شب، برخلاف شب قبل، تهیونگ خودش زودتر کتابها را کنار گذاشت.
تهیونگ: امشب هیچ درسی نداریم.
ات با تعجب گفت:
ات: حتی تو؟
تهیونگ: حتی من...
- ۱۵۵
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط