▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏 ▄▀▄▀
....
درد بعد از مدتی کم تر شد و ارام انگشتم زخم های روی دستم را رسم می کرد
این مدت وجود او به طرز عجیبی برایم واقعی شده بود، به درد ها با حظور او عادت کرده بودم،
همیشه میخواستم کسی نزدیک تر از دوست های مدرسه ام کنار ام باشد...
کسی که توی خونه هم کنار ام باشد و رابطه ای فرا تر از اعتماد با او داشته باشم از وقتی بچه بودم همیشه کسی به غیر از خودم و دوست هایم کنار ام بود
چرا؟ چون من هرگز تو ارتباط برقرار کردن با بقیه خوب نبودم ، برایم تنها بودن مزیت بود، لذت بخش بود، البته وقتی بچه بودم کمی ازار دهنده هم بود که الان بهش عادت کرده ام، بلخره همه همیشه و همه جا نمیتوانند باشند...
می توانند؟
گاهی نمیشود، و او کسی به که از کودکی قدم به قدم کنار ام و حظور اش روز به روز پر رنگ تر میشد، قبلا فقط در حد حرف زدن با دیوار بود، بدون اینکه بدونم کیه یا چه شکلی میتونه باشه فقط میدونستم که گوش میدهد، تا هروقت که لازم باشد.
بازی هایم هرگز تنهایی نبود ، حرف هایم مخاطب داشت ولی خب کسی نمیدید و به عقیده مادرم من قطعا دیوونه بودم، همیشه هم بهم میگفت دست از این کار ها بردارم و با بقیه دوست بشم و جواب من طبق چیزی که فکر میکردم «خجالت » بود.
اما در نتیجه تلاش هایم بیشتر به همان دوست توی ذهنم نزدیک شدم چرا که دیدن بقیه با دیگران و دیدن کسایی که بخواطر دوری از مادرانشان گریه میکردند و حس مذخرف دلسوزی دیگران برایم بی معنی بود، من هرگز کسی را برای دلسوزی نمیخواستم، دیدن
کسی که با اینکه میدادنست حال خوبی ندارم با خنده از کنارم میگذشت برایم عذاب اور بود، جواب رد شنیدن برایم سخت بود و در اخر ، ترجیه دادم کنار کسی که همیشه کنارم بهم وفادار بوده است بمانم.
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏 ▄▀▄▀
....
درد بعد از مدتی کم تر شد و ارام انگشتم زخم های روی دستم را رسم می کرد
این مدت وجود او به طرز عجیبی برایم واقعی شده بود، به درد ها با حظور او عادت کرده بودم،
همیشه میخواستم کسی نزدیک تر از دوست های مدرسه ام کنار ام باشد...
کسی که توی خونه هم کنار ام باشد و رابطه ای فرا تر از اعتماد با او داشته باشم از وقتی بچه بودم همیشه کسی به غیر از خودم و دوست هایم کنار ام بود
چرا؟ چون من هرگز تو ارتباط برقرار کردن با بقیه خوب نبودم ، برایم تنها بودن مزیت بود، لذت بخش بود، البته وقتی بچه بودم کمی ازار دهنده هم بود که الان بهش عادت کرده ام، بلخره همه همیشه و همه جا نمیتوانند باشند...
می توانند؟
گاهی نمیشود، و او کسی به که از کودکی قدم به قدم کنار ام و حظور اش روز به روز پر رنگ تر میشد، قبلا فقط در حد حرف زدن با دیوار بود، بدون اینکه بدونم کیه یا چه شکلی میتونه باشه فقط میدونستم که گوش میدهد، تا هروقت که لازم باشد.
بازی هایم هرگز تنهایی نبود ، حرف هایم مخاطب داشت ولی خب کسی نمیدید و به عقیده مادرم من قطعا دیوونه بودم، همیشه هم بهم میگفت دست از این کار ها بردارم و با بقیه دوست بشم و جواب من طبق چیزی که فکر میکردم «خجالت » بود.
اما در نتیجه تلاش هایم بیشتر به همان دوست توی ذهنم نزدیک شدم چرا که دیدن بقیه با دیگران و دیدن کسایی که بخواطر دوری از مادرانشان گریه میکردند و حس مذخرف دلسوزی دیگران برایم بی معنی بود، من هرگز کسی را برای دلسوزی نمیخواستم، دیدن
کسی که با اینکه میدادنست حال خوبی ندارم با خنده از کنارم میگذشت برایم عذاب اور بود، جواب رد شنیدن برایم سخت بود و در اخر ، ترجیه دادم کنار کسی که همیشه کنارم بهم وفادار بوده است بمانم.
- ۸۳۴
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط